نسخه شماره 2200 - 1388/07/29 -

 نگاهي به سنت عروس برون و تعارض آن با ترافيک شهري
 هلهله اي که جايي در شهر ندارد 
نويسنده : مرجان حاجي حسني

بادي که از پنجره به داخل مي وزد، تور سفيد عروس را به رقص در آورده، اما روي لبهاي عروس و داماد لبخند ديده نمي شود. دندانهاي تازه داماد از شدت عصبانيت روي هم ساييده مي شود و استرس عروس خانم را بيشتر مي کند.
داماد، بي توجه به عرق سردي که روي پيشاني اش غلتيده محکم دستش را روي فرمان مي کوبد و مي گويد: اين خيابان لعنتي هميشه، پرترافيک است. مهمانها 2 ساعت است در تالا ر منتظر ما هستند و ما هنوز با ترافيک دست و پنجه نرم مي کنيم.
سر چهار راه که مي رسند، ناگهان سروکله اسفند دودکن و گل  فروش و آکاردئون زن که قصد دارند در شادي عروس و داماد سهيم شوند و در ضمن از شاداماد  شيريني هم بگيرند پيدا مي شود. در ميان دلهره عروس و داماد نواي بادا با دا مبارک باداي آکاردئون زن بلند مي شود و آن طرف تر پسرک اسفند دودکن با حرکات مضحکي شروع به رقص مي کند. دخترک گل فروش بي آنکه بداند آقا داماد براي همين يک شب چقدر پول گل داده دسته گلش را براي فروش  به سمت داماد مي گيرد. راننده هاي پشت چراغ قرمز هم  با بوق زدن به ابراز احساسات مي پردازند و داماد که فقط در فکر فرار کردن از زندان ترافيک است به تازه عروسش مي گويد: بعد از مراسم تلا في مي کنيم و آنقدر با ماشين عروس دور شهر مي چرخيم که همه مردم شهر در شادي ما شريک شوند و لبخند کم رنگي که روي لب عروس نقش مي بندد رقص پسرک اسفندي را تندتر مي کند. وآهنگ آکاردئون زن را شادتر! دست لرزان داماد که از جيبش بيرون مي آيد چشم هر سه آنها گرد مي شود. بي آنکه بدانند شاه داماد هنوز مراسم تمام  نشده به فکر قرضهايش است. با اين حال از برکت چراغ قرمز هرسه آنها به نوايي مي رسند و از برکت وجود آنها چراغ سبز مي شود و راه باز!...
عروسي که تمام مي شود، نوبت عروس و داماد است که تلا في ترافيک سر شب را در بياورند و با مهمانانشان دور شهر کارناوال  شادي راه بيندازند.
صداي بوق ماشينها با صداي آهنگهايي که با اصوات مختلف از ضبط ماشينها به گوش مي رسد در آميخته آن طرف تر پسرکي روي پنجره ماشين در حال حرکت، نشسته و قصد دارد با حرکات نه چندان بي خطرش شادي کارناوال عروسي را بيشتر کند. حالا  نوبت دوستان شاه داماد است که با ماشينشان خيابان را ببندند و بي توجه به مردمي که پشت ترافيک کارناوال عروس گير افتاده اند، به رقص و پايکوبي بپردازند. نمي دانم صداي خنده عروس بود يا صداي بلند ضبط و يا صداي بوق ماشينها که هيچ کس فرياد مرد جواني را که از هول و استرس دکمه هاي پيراهنش را جابه جا بسته بود و مي خواست مادر بيمارش را به اولين بيمارستان برساند نشنيد. شايد در گوش عروس خانم، صداي بوق ماشين آن مرد جوان علا مت تبريکي  بود که چند ساعت پيش، پشت ترافيک حوصله پاسخ دادن به هيچ کدا مشان را نداشت.
اما آن کارناوال عشق براي پسر جوان خاطره مرگ را به همراه داشت و تور سفيد عروس براي خانواده او رخت عزا را به ارمغان آورد و حال پس از گذشت چند سال مرد جوان  با ديدن کارناوال عروسي نمي داند بخندد و يا گريه کند. نمي داند براي خوشبختي کبوتران عاشق دعا کند يا به حال کساني که پشت ترافيک آن کارناوال اسير شده اند تاسف بخورد. نمي داند مي شود از مردم خواست شاد نباشند و بزرگترين شب زندگيشان را همچو يک مهماني ساده برگزار کنند و يا چاره اي انديشيد که چنانچه جشن هاي خصوصي مردم و جشن هاي ملي و ورزشي  به خيابان کشانده شد آسيبي به کسي وارد نشود؟!!
***
هر وقت صداي بوق ماشين عروس به گوش مي رسد، گل از گل مادر بزرگ مي شکفد و زير لب مي گويد «الهي سفيد بخت بشيد مادر، الهي هميشه صداي شادي از خونتون شنيده شه» و بعد آهي مي کشد و مي گويد: يادش بخير! لا زم نيست چيزي بگويد، از لبخندي که روي لبش نقش بسته معلوم است که باز هم  ياد شب عروسي خودش افتاده. با اينکه خاطرات مادربزرگ را هزار بار شنيده ام اما باز هم برايم جذاب است. وقتي مادربزرگ از عروسي هاي قديم حرف مي زند، چنان با آب و تاب تعريف مي کند که دل آدم قنج مي رود. او مي گويد: آن روزها عروس را سوار بر اسب به خانه داماد مي بردند و داماد خاضعانه افسار اسب را مي گرفت و عروسش را به خانه مي برد. همراهان آنها هم با ساز و دهل و رقص و آواز عروس و داماد را به خانه بخت بدرقه مي کردند. وقتي مادربزرگ از چين هاي دامن عروس حرف مي زند که تمام پشت اسب را مي پوشاند و با هر قدم اسب به رقص در مي آمد، ناخود آگاه به آن روزگار مي روم و صداي بر هم خوردن چوب هاي دو مرد جوان  که جلوي اسب عروس و داماد رقص چوب مي کنند را مي شنوم. اما ناگهان صداي بوق ماشين همسايه افکارم را پاره مي کند و بي مقدمه از خودم مي پرسم: بوق زدن پشت سر ماشين عروس از چه زماني در ايران باب شد؟ اين سوالي است که جوابش را نمي دانم. چون از وقتي خود را شناخته ام، ديده ام که پشت سر ماشين عروس بوق مي زنند و بوق مي زنند و بوق مي زنند.
شايد اين تنها کاري است که از دست ماشينها بر مي آيد. چون ماشينها که نمي توانند رقص چوب بکنند وساز و دهل بزنند پس چاره اي جز بوق زدن ندارند. اين هم رهاورد زندگي ماشيني ما براي عروس ودامادهاست.نمي دانم شايد اين روزها خيلي از عروس ها آرزو داشته باشند سوار بر اسب سفيد وارد مجلس عروسيشان شوند. درست مثل افسانه ها! البته اين سنت هنوزهم در بسياري از عشاير ايران اجرا مي شود اما تصور اين که يک عروس سوار بر اسب درشهر شلوغ ما به حرکت در آيد و حشتناک است. احتمالا  آن وقت تمام راننده ها به بهانه تماشاي عروس سوار بر اسب، وسط خيابان خشکشان خواهد زد و آن وقت است که به جاي اسب بايد خر بياوريم و با قالي بارش کنيم چرا که ترافيک شهر از اين وضعيت آشفته اي که دارد آشفته تر خواهد شد. اصلا  به ما نيامده به عروس افسانه اي سوار بر اسب فکر کنيم همان بهتر که داماد در شب عروسي براي هر چه با شکوه تر برگزار شدن مجلس به دنبال يک ماشين آخرين مدل کرايه اي و يا احيانا قرضي برود و بعد حقوق سرماهش را پيش پيش بگيرد و خرج گل زدن به آن ماشين عاريه اي کند و بعد هم تا پايان مراسم دست و دلش بلرزد که نکند خداي نکرده روي ماشين خط بيفتد!!!
خدا را شکر سنت کورس گذاشتن ماشين هاي پشت عروس اين روزها آنقدر باب شده که اصولا  کارناوال هاي عروس غير از ترافيک، تصادفاتي را نيز به همراه مي آورند و همه را خون به جگر مي کنند.
اما آيا واقعا درشهرهاي شلوغ ما ديگر جايي براي شادي هاي سنتي وجود ندارد؟ اين شهرها هستند که به جنگ سنت ها آمده اند و يا سنت ها هستند که دچار واکنش منفي به زندگي شهري شده اند؟ براي سوالم به دنبال يک جواب قانع کننده مي گردم که با دکتر اردشير صالح پور برخورد مي کنم اين استاد دانشگاه هنر که عمري به پژوهش در مورد فرهنگ و آيين سنتي ايران پرداخته بيشتر از هر کسي مي تواند ذهن سردرگم مرا آرام کند. سر صحبتمان که باز مي شود دکتر  از آيين هاي زيباي ايراني حرف مي زند و از مراسم عروسي مي گويد که يکي از زيباترين مراسم هاي سنتي مردم سرزمين ماست به عقيده دکتر صالح پور در زندگي هر انساني سه مرحله مهم وجود دارد. تولد، ازدواج و مرگ.
طبيعي است که تولد و مرگ دست خود آدم نيست پس فقط مي ماند ازدواج که مرحله مهم زندگي انسان است که به انتخاب خود او صورت مي  گيرد. به همين دليل است که انسانها علا قه دارند مراسم جشن ازدواجشان هر چه با شکوه تر برگزار شود و طبيعي است ما ايراني ها که در اجراي مراسم هاي شاد قدمتي ديرينه داريم، دلمان مي خواهد براي جشن عروسي سنگ تمام بگذاريم و اين سنگ تمام گذاشتن از ايران باستان تا کنون وجود داشته.  به گفته دکتر صالح پور در مراسم آييني ايران باستان رسم بر اين بوده که وقتي مي خواستند دختر را به خانه بخت بفرستند، او را سوار بر اسب سفيد مي کردند.  سفيدي اسب نشانه سفيد بختي و نيک بختي بود و داماد هم افسار اين اسب را مي گرفت و به سمت خانه خودش به حرکت در مي آورد.اما روش ديگري هم در مراسم عروس برون باستاني ما وجود داشته که در اين روش عروس و داماد هر يک سوار بر اسبي مي شدند و از خانه پدريشان حرکت مي کردند و به محض حرکت آنها سواران ديگر که آنها را به سمت خانه شان همراهي مي کردند يک نمايش آييني را با اسب انجام مي دادندکه سوار بازي نام داشت و امروز اين سوار بازي تبديل به ويراژهايي شده که پشت سرماشين عروس مي دهند و سبقت هاي نابجايي که مي گيرند. آن روزها روي سر عروس يک دستمال رنگين قرار مي دادند که اين سوارها بايد چهار نعل مي تاختند و سعي مي کردند آن دستمال را از سر عروس بردارند. هر سواري که موفق مي شد دستمال را از سرعروس بردارد يک گوسفند يا بز از خانواده داماد جايزه مي گرفت. به گفته اين پژوهشگر هنر ايراني، اسب در فرهنگ ايراني نقش بسيار اساسي دارد و ايراني ها از قديمي ترين اقوامي هستند که اسب را پرورش دادند اما بعدها اين اسب جاي خود را به ماشين داد. نکته جالبي که دکتر صالح پور به آن اشاره مي کند اين است که در ايران باستان رسم بوده که اسب عروس را تزئين مي کردند.البته آن روزها مثل حالا  گل فروشي براي تزئين اسب وجود نداشته و خود عروس، مسووليت تزئين اسب عروسي اش را بر عهده مي گرفته و براي اسبش افسار و خورجين رنگي مي دوخته و آن را با مهره هاي رنگي تزئين مي کرد و اين تزئين اسب عروس بعدها به ماشين عروس منتقل شد. اما در ابتدا ماشين عروس را با لا مپ هاي رنگي تزئين مي کردند و بعدها لا مپ جاي خود را به گل داد. و هلهله و پايکوبي اهالي شهر جاي خود را به بوق زدن پشت ماشين عروس و موسيقي جاز و رپ داد.
البته دکتر صالح پور معتقد است شادي کردن پشت سرماشين عروس اصلا  چيز بدي نيست بلکه اين زندگي شهري ماست که آن را بر نمي تابد و با آن جدال مي کند و سنت هاي ما هم مي خواهند در ستيز با دنياي مدرنيته به حيات خود ادامه دهند و اين وظيفه مسوولا ن شهر است که در معماري فرهنگي شهري که مبتني بر سنت است براي شادي هاي عرفي و سنتي مردم فکري بکنند و با تعبيه فضاهايي  خاص اين مناسبت ها، هم از کمرنگ شدن و تحريف سنت ها بپرهيزند و هم مشکلا ت ناشي از کارناوال هاي عروسي از جمله آلودگي صوتي و ترافيک شهري را کاهش دهند.به اعتقاد دکتر صالح پور شور و هيجان و  سروصدا همواره همراه جشن هاي عروسي ايرانيان بوده و هست و نمي توان از مردم توقع داشت جشن هايشان را در سکوت برگزار کنند و کارناوال شادي به راه نيندازند چرا که سکوت فقط شايسته مراسم تشييع است نه جشن عروسي! پس نبايد با سنت هايمان به صورت دولتي و سياسي برخورد کنيم، بلکه اين وظيفه مسوولا ن است که با تدبير خود بين سنت هاي زيباي ايراني و شهرنشيني مدرن، صلح و تعامل برقرار کنند و از مرگ سنتها بپرهيزند. همه حرف هاي دکتر صالح پور را قبول دارم، اما گاهي اوقات بايد آن سوي قضيه را هم نگريست. هميشه همه چيز به اين زيبايي که ما فکر مي کنيم نيست. گاهي اوقات مردم شهر من در اجراي برخي سنت ها آنقدر دچار افراط و تفريط مي شوند که براي ساير شهروندان، ايجاد دردسر مي کنند.  شاهد اين گفته ها، نيمه شب هايي است که صداي بوق و سوت و جيغ کاروان عروس به گوش مي رسد و ما را يکباره از خواب بيدار مي کند. راهبندان و ترافيک کاروان که جاي خود دارد. مسلما اين سروصداها و راه بندان کاروان عروس به لحاظ قانوني مشکل دارد با اين حال دکتر صالح پور معتقد است که نيروي انتظامي  بايد در برخورد با کاروان عروسي، با خوشرويي و ملايمت رفتار کند و با برخورد خشن شب زيباي دو زوج را مکدر نکند. همه اين حرف ها درست اما حتما پليسي که هر روز در ميان دود سياه ماشين ها سر چهارراه مي ايستد هم حرف هايي براي گفتن دارد پس نبايد يک تنه به قاضي رفت. بنابراين يک روز که ساعت ماموريتش به پايان مي رسد با او هم گفت وگو مي کنم. ستوان احمدي خيلي مايل نيست راجع به تخلفات کاروان عروسي صحبت کند چون به قول خودش خاطره خوشي از اين ماجرا ندارد. با اين حال آهي مي کشد و مي گويد: هميشه کاروان عروس همراه با شادي و بي دردسر نيست گاهي اوقات در ميان اتومبيل هاي همراهي کننده کاروان عروس راننده هاي مست و بي حواس به چشم مي خورند که نه تنها نظم شهر را به هم مي ريزند بلکه خطرات جاني براي خود و اطرافيانشان ايجاد مي کنند که اين مساله بايد توسط نيروي انتظامي کنترل شود با اين حال به دليل احترام ويژه مردم به مراسم و کاروان هاي عروسي، برخورد با کاروان هاي متخلف، براي نيروي انتظامي هم چهره جالبي ندارد و عملاهيچ کس دوست ندارد در چنين شبي براي يک تازه عروس داماد، خاطره تلخي به جا بگذارد، اما گاهي اوقات سبقت ها و ويراژ هاي غيرمجاز آنها دردسرهاي جبران ناپذيري را برايشان به همراه دارد که چشم پوشي از آن بر نيروي انتظامي جايز نيست.
سرانجام ستوان احمدي در پايان صحبت، راضي مي شود از خاطره تلخش در مورد کاروان عروسي حرف بزند، البته اين خاطره مربوط به يکي از همکاران اوست که چندي پيش به دليل متوقف کردن يک ماشين عروسي و جريمه و انتقال آن به پارکينگ نيروي انتظامي از سوي مافوق خود توبيخ و به يک شهرستان دوردست منتقل شده است.
خاطره ستوان احمدي اگر چه تلخ است اما آدم  را به فکر وا مي دارد. به فکر عروس و دامادي که شب عروسي جريمه شده اند و ماشيني که معلوم نيست متعلق به خودشان باشد به پارکينگ نيروي انتظامي برده شده و از سوي ديگر پليسي که به خاطر اين عروس و داماد متخلف جريمه شده! مسلما آن کاروان عروسي هم براي عروس و داماد و هم براي مامور پليس خاطره  تلخي را به يادگار گذاشته ولي واقعا مقصر کيست؟ آيا در شهرهاي درندشت ما يک فضاي باز و عاري از دردسر و مزاحمت براي شادي هاي عرفي و سنتي وجود ندارد. شايد سالها پيش که تالارهاي عروسي شکل نگرفته بودند کسي نياز به وجود آنها را احساس نمي کرد اما حالا در دنياي ماشيني و آپارتمان نشيني ما نبود تالار عروسي يک فاجعه است. همين مکان را مي توان براي کاروان هاي عروسي هم تعبيه کرد با مقررات و شرايط خاص خود و البته با حضور مسالمت آميز نيروي انتظامي براي جلوگيري از هرگونه سو»استفاده و تخلف احتمالي! آن وقت ديگر نه عروس و دامادها پشت ترافيک شهري مي مانند و نه شهروندان پشت ترافيک کاروان عروسي.
صداي بي موقع بوق و جيغ کاروان عروس هم کسي را از خواب بيدار نمي کند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان