نسخه شماره 4097 - 1395/05/10 -

 نگاهي به غرق شدن در دريا در گفت‌وگو با يکي از شاهدان عيني
 درياي بي‌رحم بزرگ و کوچک نمي‌شناسد 
نويسنده : مرجان حاجي‌حسني

نگاه اول: تابستان‌ها شنا مي‌چسبد و امان از روزي که تابستان باشد و چند روز تعطيلي پشت سر هم پيش بيايد. آن وقت است که جاده چالوس بسته مي‌شود و ماشين‌ها کيپ تا کيپ در ترافيک سرسام‌آور جاده چالوس و مسيرهاي منتهي به شمال گير مي‌کنند. چرا راه دور برويم. مثلا همين تعطيلات عيد فطر! مسافران دريا، چند ساعت در ترافيک مانده باشند خوب است؟ هجده ساعت. بيست ساعت؟ شايد هم بيشتر. اما به هر سختي و عذابي که بود رفتند. دريا ارزش رفتن و سختي راه را دارد حتما. اگر نداشت که تا دو روز تعطيلي در تقويم به چشم مي‌خورد که مسيرهاي شمال اين همه غلغله نمي‌شد! اما کاش دريا مي‌فهميد که مسافرانش با چه سختي‌هايي خودشان را به او مي‌رسانند. شايد آن وقت کمي مهربان‌تر رفتار مي‌کرد. اما افسوس که درياي چشم‌آبي با تمام مهرباني‌هايش گاهي آنقدر چشم‌سفيد مي‌شود که مراعات هيچ چيز و هيچکس را نمي‌کند. نه پير مي‌شناسد نه جوان. نه حساب مهمان را مي‌کند و نه مراعات حال مسافران خسته را.

آن وقت است که بي‌رحمانه در خود مي‌پيچد و مسافران را به کام مرگ مي‌کشد. نمونه‌اش همين امسال. آمار غرق‌شدگان دريا بيداد مي‌کند با اينکه هنوز تابستان به پايان نرسيده و خدا مي‌داند تا پايان تابستان چند نفر مهمان درياي بي‌رحم خواهند شد.

مشکل اينجاست که افرادي که براي شنا به دريا مي‌روند تا لحظه آخر تصورش را هم نمي‌کنند که ممکن است جزو غرق‌شده‌ها باشند و دردناک‌تر اين است که اکثر غرق‌شده‌هاي دريا جزو کساني هستند که به شنا تسلط کافي دارند و همين مساله باعث مي‌شود به خود مغرور شوند. در حالي که شنا در دريا هرگز مشابه شنا در استخر نيست و علاوه بر داشتن فن شنا و داشتن مهارت زياد بايد ويژگي‌هاي دريا را هم شناخت. اکثر غرق‌شده‌هاي دريا يادشان مي‌رود که آب شور دريا کاري با آدم مي‌کند که در عرض چند ثانيه کل مهارت‌هايش را فراموش کند و خود را تسليم آب کند. اين آب شور در مواقع بحراني چنان سوزش چشمي ايجاد مي‌کند که تمرکز شناگر را کاملا از بين مي‌برد و او را در يافتن ساحل ناتوان مي‌کند. در صورت ورود آب دريا به ناي و ريه فرد، سرفه‌هاي شديدي ايجاد مي‌شود که عملا شنا کردن را غيرممکن ساخته و شناگر کاملا مستاصل مي‌شود.

آن وقت است که ضربات امواج دريا فرد را با خود به اين سو و آن سو برده و تمام توان و انرژي فرد را مي‌گيرد. همچنين گل‌آلود بودن آب‌هاي ساحلي درياي خزر موجب مي‌شود که حتي با عينک شنا هم نتوان در زير آب چيز زيادي مشاهده کرد و ناحيه کم‌عمق را از عميق تشخيص داد و حتي غريق‌نجات‌ها هم به خاطر اين ويژگي درياي خزر به ندرت مي‌توانند فرد در حال غرق شدن را زير آب پيدا کنند.

متهم اصلي

کساني که غرق شدن يک انسان را در دريا يا کانال ديده‌اند هميشه آرزو مي‌کنند که هيچکس با چنين صحنه‌اي مواجه نشود و مرگ هيچ انساني را در دريا شاهد نباشند چه برسد به اينکه آن فرد عزيز آدم هم باشد. صحنه وحشتناکي است. از آن لحظه‌ها که کاري از دست هيچکس برنمي‌آيد و همه ساحل‌نشينان در کمال بيچارگي شاهد جان دادن يک آدم خواهند بود. اما متهم اصلي غرق شدن آدم‌ها چيست؟

جريان‌هاي ساحلي خطرناک‌ترين و خاموش‌ترين قاتلان درياي خزر هستند. وقتي امواج دريا به سمت ساحل حرکت مي‌کنند حجم زيادي از آب را به طرف خشکي منتقل مي‌کنند اين حجم وسيع آب بايد دوباره به داخل دريا برگردد و به همين دليل در نقاطي از ساحل، به صورت کاملا غيرقابل پيش‌بيني، درون آب دريا، آبراهه‌هايي به طرف دريا ايجاد مي‌شود که در آنها، آب با سرعت زيادي برخلاف جهت امواج جريان پيدا مي‌کند. به اين جريان‌هاي قاتل، جريان‌هاي ساحلي گفته مي‌شود.

گول ظاهر آرام دريا را نخوريد

اگر از بالا به اين جريان‌هاي شکافنده نگاه کنيم شبيه بادبزن دستي است که دسته آن به سمت ساحل و دهانه آن به سمت دريا قرار دارد. دسته لعنتي اين بادبزن آنقدر قدرت دارد که اگر شناگري را به دام خود اسير کند، عملا بازگشت او را به ساحل غيرممکن مي‌کند و او را با خود به عمق دريا مي‌کشاند. سرعت اين جريان مرگبار آنقدر بالاست که از رکورد سرعت شناي المپيک هم بالاتر است، به اين معني که حتي بهترين قهرمان شناي المپيک هم نمي‌تواند برخلاف آن شنا کرده و به طرف ساحل برگردد، پس به مهارت شناي خود مغرور نشويد.

راستي جريان‌هاي شکافنده فقط مختص درياهاي طوفاني و پرخطر نيستند. خيلي وقت‌ها مردم در دريا مشغول شنا کردن بوده‌اند و همه چيز عادي و خوشايند به نظر مي‌رسيده اما در همين شرايط آرام، يک نفر در ميان جريان شکافنده به سادگي و بي‌سر و صدا غرق شده پس گول ظاهر آرام دريا را نخوريم.

آمار تلفات امسال 5/7 درصد رشد داشته

تازه يک ماه از تابستان گذشته اما در همين مدت حدود 140 نفر در دريا و کانال‌ها و رودهاي کشورمان غرق شده‌اند. يعني 140 خانواده عزادار. صد و چهل عزيز از دست رفته و صد وچهل پيکر خيس بدون جان کنار ساحل! آمار تلفات امسال در مقايسه با مدت مشابه سال قبل 5/7 درصد رشد داشته و اين يعني فاجعه!

پاي حرف‌هاي يکي از شاهدان

غرق شدن مسافران

دريا بي‌رحم‌تر از آن است که فکر مي‌کردم

نگاه 2: عيد فطر امسال، طبق آنچه تقويم اعلام کرده بود به روز چهارشنبه افتاد. پنجشنبه و جمعه هم چسبيدند به عيد و يک تعطيلي حسابي از راه رسيد. در هواي گرم هيچ جا مثل شمال طرفدار ندارد. اين شد که اولين جايي که براي سفر به ذهن ايراني‌ها مي‌رسيد، شمال بود. خلاصه اکثر مسافران راهي شمال شدند و ترافيکي خلق کردند؛ آن سرش ناپيدا.

با يکي از مسافران شمال که تعطيلات عيد فطر هم ترافيک را تجربه کرده بود و هم تجربه تلخ جان دادن يک آدم در دريا به گفت‌وگو نشستيم تا خاطره سفرش را برايمان بازگو کند. خانم ساناز که به گفته خودش هنوز خستگي سفر شمال از تنش در نرفته مي‌گويد: سفر امسال شمال بدترين سفر عمرم بود. نه به خاطر اينکه ساعت‌هاي طولاني در آن ترافيک لعنتي مانديم. لعنتي‌تر از آن اين بود که بعد از پشت سر گذاشتن ترافيک و رسيدن به شمال، شاهد غرق شدن يک آدم جلوي چشمم بودم.

يک سفر پردردسر

بعد از مدت‌ها يک فرصت گير آورده بوديم که چند روزي از تهران خارج شويم تا خستگي کار و دود و ترافيک از تنمان بيرون برود. ترافيک که يک ثانيه هم ولمان نکرد. اما توي راه مدام فکر مي‌کردم لب دريا که بروم تمام سختي‌هاي راه را فراموش خواهم کرد. بالاخره بعد از هفده، هجده ساعت تحمل مسير و ترافيک به شمال رسيديم. عصر روز دوم بود که پس از رفع خستگي راه تصميم گرفتيم لب دريا برويم.

ساحل خيلي شلوغ بود. انتظارش را داشتيم. بالاخره تمام آن افرادي که در ترافيک بودند بايد رسيده باشند و رسيدن آنها نتيجه‌اي جز شلوغي نخواهد داشت. با شلوغي ساحل مشکلي نداشتم و آنقدر خسته راه بودم که فقط دلم مي‌خواست چند ساعتي لب ساحل بنشينم و دريا را تماشا کنم تا حالم بهتر شود.

يک روز آفتابي بود و دريا هم مثل هميشه موج‌هاي کوتاه داشت.

ظاهر آرام دريا

در بين جمعيتي که کنار ساحل بودند دو تا دختربچه توجهم را جلب کردند. از همان اول که نشستم لب ساحل، بازي کردن آنها را تماشا مي‌کردم از صداي خنده‌هايشان لذت مي‌بردم. مادرشان گاهي مي‌آمد جلو و از ماسه‌بازي دخترهايش عکس مي‌گرفت. يکم که گذشت بيشتر به اطراف دقت کردم و ديدم کنار ساحل نوشته شده شنا ممنوع! با اين وجود چند نفري داخل آب رفته بودند و بي‌توجه به اين علامت اخطار، مشغول آب‌بازي و شنا بودند. البته کمي که دقت کردم ديدم کسي از ساحل دور نشده و همه لب آب مشغول بازي هستند و اکثرا تا کمر خيس شده بودند. داشتم به همين چيزها فکر مي‌کردم که ناگهان صداي جيغ و داد يک خانم رشته افکارم را پاره کرد!

در حوالي ساحل

دنبال صدا را که گرفتم ناگهان متوجه شدم آن خانمي که هراسان جيغ مي‌زند و از ساحل به سمت آب مي‌رود، مادر آن دو دختربچه است که من جذب بازي‌کردنشان شده بودم. بي‌معطلي دنبال دختربچه‌ها گشتم. با خودم فکر کردم حتما يکي از آنها داخل آب رفته که مادرشان اينطور جيغ مي‌زند و اشک مي‌ريزد. اما در ميان جمعيت فورا پيدايشان کردم. هر دوتايشان همان جا لب ساحل بودند. البته اين بار شاد و خوشحال مشغول بازي نبودند. طفلکي‌هاي دوست داشتني پشت سر مادرشان مي‌دويدند و گريه مي‌کردند.

از همهمه‌هاي مردم ساحل فهميدم که پدر آن دو کودک داخل آب رفته و حالا... حالا يادم آمد. پدرشان را هم چند لحظه پيش ديده بودم. البته تا آن موقع نمي‌دانستم که مردي که داخل آب است پدر اين دو کودک است. اما تا جايي که يادم بود، خيلي از ساحل فاصله نگرفته بود.

همه چيز به هم ريخت

در عرض چند ثانيه همه چيز به هم ريخت. همه فرياد مي‌زدند؛ کي شنا بلده؟! اما اينجور وقت‌ها بايد غريق‌نجات وارد عمل شود و شنا بلد بودن افراد کفايت نمي‌کند. ناگهان يک مرد گريان دوان دوان خودش را به آب رساند و پيراهنش را درآورد تا خودش را داخل آب بيندازد. مرد جوان توي سرش مي‌زد و خدا را قسم مي‌داد به تمام مقدسات که به برادرش رحم کند.

برادرش در حال غرق شدن بود و او هيچ کاري نمي‌توانست بکند... گريان و فريادزنان خودش را داخل آب انداخت اما اطرافيان به زور او را نگه داشتند و مانع از رفتنش به داخل آب شدند. چون او هم شنا بلد نبود و ممکن بود به سرنوشت برادرش دچار شود. واي که چه صحنه‌هاي وحشتناکي بود. همه ما مي‌دانستيم که يک آدم همين جا در چند متري ما در حال جان دادن است و ما هيچ کاري نمي‌توانيم بکنيم.

در عرض چند ثانيه

خيلي زود همه از آب بيرون آمدند و هرکسي هر کاري از دستش برمي‌آمد انجام مي‌داد تا شايد مرد جواني که داخل آب در حال غرق شدن است پيدا شود. سر و صداها و داد و فريادها غريق‌نجات‌ها و قايق‌هاي موتوري را به اين سمت کشاند. خانواده مرد جوان مدام فرياد مي‌زدند و از همه طلب کمک مي‌کردند. صداي خنده‌ها و شادي‌ها خيلي زود تبديل به گريه و اندوه شد. تمام مسافران اشک‌ريزان از غريق نجات‌ها مي‌خواستند هر کاري از دستشان برمي‌آيد انجام دهند. جالب اينجاست که ظاهر دريا آرام بود و اثري از طوفاني بودن به چشم نمي‌خورد. بومي‌ها مي‌گفتند، زير پايش خالي شده. جريان‌هاي ساحلي که مي‌آيند قربانيان زيادي مي‌گيرند. حتي در نزديک ساحل! چند دقيقه بعد غريق‌نجات‌ها پدر دو کودک را از آب بيرون آوردند و بدن کبودش را روي شن‌هاي ساحل گذاشتند.

درياي بي‌رحم

کساني که مهارت داشتند شروع به خارج کردن آب از شکم مرد جوان کردند و عده‌اي ديگر به اورژانس زنگ زدند. زن و بچه و خواهر وبرادر مرد جوان غريبانه فرياد مي‌زدند و خدا را صدا مي‌کردند.

برادرش داد مي‌زد؛ اي دريا، شنيده بودم بي‌رحمي اما نديده بودم و فرزندانش داد مي‌زدند... بابا چشمهايت را باز کن. اما چشم‌هاي مرد جوان قصد باز شدن نداشتند و با هر فشاري که به قفسه سينه‌اش وارد مي‌شد از دهانش کف و خون بيرون مي‌آمد.

يکي از غريق‌نجات‌ها پيکر مرد جوان را روي دوشش انداخت و شروع به دويدن روي ماسه‌ها کرد تا آب اضافه از ريه‌هاي مرد خارج شود. اما سر و دستان مرد جوان روي شانه‌هاي غريق‌نجات آويزان مانده بود و هيچ نشانه‌اي از حيات در وجودش ديده نمي‌شد.

همه نذر مي‌کردند

همه مسافران براي زنده ماندن و سلامتي مرد جوان دعا مي‌کردند و اشک مي‌ريختند. همه نذر مي‌کردند و از خدا مي‌خواستند که به حرمت اشک‌هاي فرزندانش، آن مرد را برگرداند. اما تمام اين استرس‌ها و دعاها و داد و فريادها هيچ اثري نداشت و پيکر نيمه‌جان مرد جوان دست به دست وارد آمبولانس شد. تنها خبر خوبي که پزشکان اورژانس دادند اين بود که نبضش برگشته و احتمال دارد زنده بماند. خلاصه آمبولانس از ساحل دور شد و مردم خانواده مرد را تا بيمارستان مشايعت کردند و شماره تماس خواهر و برادر مرد را گرفتند تا از حالش باخبر شوند.

آمبولانس رفت و ساحل رنگ غم گرفت. ديگر کسي داخل آب نمي‌رفت و خيلي زود از ورود افراد به داخل آب جلوگيري شد. کار همه ما شده بود دعا کردن و لحظه‌شماري براي اينکه يک خبر خوب از بيمارستان برسد.

تمام شد

ساعت يازده شب بود که من به گوشي خواهر مرد جوان زنگ زدم. دم رفتن به بيمارستان شماره‌اش را به همه داد تا از حال برادرش باخبر شوند. چون گفته بودند که نبض مريض برگشته منتظر بودم خبر خوبي بشنوم. گوشي چند تا بوق خورد و خواهر مرد جوان گوشي را برداشت. صدايش آرام و بهت‌زده بود. از اينکه صداي ناله و شيون نمي‌آمد خوشحال شدم. با اميدواري پرسيدم: تماس گرفتم حال برادرتان را بپرسم. با همان صداي بهت‌زده گفت: برادرم، تمام کرد. درياي بي‌رحم برادرم را گرفت.

نه اشکي، نه گريه‌اي، نه ناله‌اي... هيچ! خواهر بيچاره شوکه شده بود. من هم شوکه شدم و فقط فهميدم قطره اشکي روي گونه‌ام مي‌غلطد. از اين به بعد هر وقت به دريا بروم صحنه بازي کردن آن دو دختر خوشگل جلوي چشمانم تداعي خواهد شد و پيکر شني مردي که روي ساحل بر زمين افتاده بود و کف و خون بالا مي‌آورد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان