نسخه شماره 3971 - 1394/11/18 -

 حفظ انقلاب با همان ابزار پيروزي 
نويسنده : منصور فرزامي

در آستانه سالروز پيروزي شکوهمند و در عين حال، حيرت‌آور جهان آن روز، بيان و يادآوري چند نکته از آن حقايق و عوامل پيروزي و شکست، ضرور مي‌نمايد. که «‌گذشته چراغ آينده است.» و تاريخ، مشحون از درس‌آموزي‌ها و عبرت‌ها. تا محاسن گذشته را پي بگيريم اما اشتباهات گذشته و گذشتگان را تکرار نکنيم. چرا که همه انحرافات و شکست‌هايي که دامن انقلاب‌ها و تحولات و جابه جايي سلسله‌هاي حکومتي را گرفت، درس نگرفتن از گذشته بود.

آنها که دوره پيش از انقلاب را تجربه کرده‌اند مي‌دانند که وضع اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي آن زمان به حسب ظاهر، بهتر از حالا بود ؛ خانواده‌ها هم آن همه تحصيلکرده بيکار نداشتند و از نظر موقعيت سياسي هم، آقا و چنان که معروف است، ژاندارم منطقه بوديم. پس علت روي‌گرداني مردم از شاه چه بود؟ علت آن بود که شاه به تاسي از شاهان پيشين، مردم را رعيت مي‌خواند، هم‌فکر با آل‌سعود، چاه‌هاي نفت را ميراث آبا و اجدادي خود تلقي مي‌کرد‌. من را «ما» مي‌گفت‌. نخبگان را برده خود مي‌خواست و تحصيلکردگان و دلسوزان و روشن‌بينان و حق‌گويان را مارکسيست اسلامي مي‌ناميد و به گمان خود همه «ملايان» با او موافق بودند به غير از يک ملايي که از ايران بيرون کرده بود. طرز ايستادنش فرعون‌وار بود و مثل آن نخست‌وزير رزم آرا، مي‌پنداشت که ايراني و ايرانيان، لياقت ساختن آن ابزار ساده را هم بي هدايت بزرگ ارتشداران ندارند. به همين سبب بود که روشنفکران جامعه از او روي گرداندند و تحصيلکردگان از او حمايت نکردند و همين عدم تاييد، شاه خود بزرگ‌بين و گرفتار کيش شخصيت را بيش‌تر نسبت به مردم ايران، دچار نفرت و بدبيني کرد تا آنجا که وجهه همت خود را در تحقير مردم به کار بست. نه از مردم مي‌پرسيد. نه آنها را کسي مي‌دانست و چون مردم ايران را پشتيباني مطمئن نمي‌دانست، دست به دامن اربابان بيگانه شد و همان توسلي را داشت که هم‌اکنون آل‌سعود دارد. و با همه لافي که مي‌زد، به شدت از مردم مي‌ترسيد و تجربه کرده بود که در خانه خود هم امن نيست.

اما امام، قرائتي ديگر از دين و منش و کيان انسان و مردم داشت. چرا که خاستگاه تفکر و آبشخور مشربش قرآن و سنت و نظر ائمه هدي بود. وي مي‌دانست که خداوند انسان را آزاد آفريده است و نبايد بنده کسي باشد. به همين علت، خود را خادم مردم مي‌شمرد و فردي طلبه قلمداد مي‌کرد و در عوض مردم را ولي نعمت مي‌ناميد و به اين تلقي باور داشت و مجلس را هم چون خانه ملت بود، در راس امور مي‌دانست‌. گروه‌هاي مختلف را که مقصدشان به يک نقطه، مي‌انجاميد، مي‌پذيرفت. جهان‌بيني فکري‌اش اين بود که وجود نحله‌هاي فکري و سلايق متفاوت مي‌تواند مکمل انديشه‌هاي اسلامي ‌و انقلابي باشد‌. نزديکانش را که به راه خدمت به مردم مي‌رفتند و سيره‌اش را سرمشق قرار مي‌دادند، تکريم مي‌کرد و از راه به در رفتگان را بي‌هيچ ملاحظه‌اي، عتاب مي‌نمود‌. هرگز نخواست و نگذاشت که او را به وصف مرسوم شاهان بستايند و آنگاه که آن نماينده معروف در تمجيدش به راه غلو رفت، به نيش زبان منع کرد که نه اهل قال بود و چون از دنيا رفت، «ماترک» براي وارثان خود جز کتاب‌هاي محدود نگذاشت و سي ميليون توماني هم که در حسابش بود، به صراحت وصيت نامه‌اش، به سهم امام تعلق داشت و مي‌بايست به حوزه‌ها سپرده شود. به تشکيلات روي نياورد و به اشرافيت نزيست و اين مدعا به گزاف نيست که «‌اظهر من‌الشمس» است و نمي‌توان بر چشمه خورشيد، گل ماليد. از احترامش به مردم همان بس که هرگز به خود اجازه نداد تا به رئيس جمهوري که هيچ اعتقادي به او نداشت از حضور در رقابت منع کند و نيز، مردم را از راي دادن به او منع نکرد و از وي حمايت کرد و حتي فرماندهي کل قوا را نيز به او تفويض نمود و تا مجلس در راس امور، عدم کفايتش را تصويب نکرده بود، از حمايت خود دريغ نکرد. چون به فراست مي‌دانست که نبايد مسئولي را به ميدان آورد آنگاه فضايي به وجود آيد تا هر کسي به خود اجازه عيب‌جويي بدهد.

البته نقدمنصفانه از آن جامعه زنده و پوياست و نبايد، از پند و نقد، زبان فروبست و صدها مورد ديگر از تدبير کشورداري‌اش که بيان آن، مثنوي صدمن کاغذ شود که در حوصله اين مقال نيست‌.و حال، مهم‌ترين آفت آينده انقلاب، انحراف از راه بنيانگذار انقلاب است. اينکه فکر کنيم مردم، قيم مي‌خواهند و راي آنها تشريفاتي است و بايد به جاي آنها ديد، به جاي آنان گفت و به جاي آنها از امکانات استفاده کرد و از مشارکت در حق حقوقي خود با مقدمه‌چيني و فضاسازي خودمحورانه بازداشت و به حرف ناصحان هم گوش نکرد و آنان را غيرخودي پنداشت‌. خلاصه‌ اين که پيروزي انقلاب با ابزاري حاصل شد‌. بنابراين اگر مي‌خواهيم که انقلاب بماند، صادر شود و راه رستگاري مردم هموار باشد بايد با همان ابزار نگه‌اش داريم و با همان ابزارها معرفي و هدايتش کنيم و چنان نباشد که دست حسرت بر دست بزنيم و بدنام دنيا و آخرت شويم با ندامتي بي‌سود و پرهزينه و گوهري که از دستش داده‌ايم و ماحصل کلام:

من آنچه شرط بلاغ است با تو مي‌گويم تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال


نسخه چاپي ارسال به دوستان