نسخه شماره 3744 - 1394/02/10 -

 شميم بهشت در نفس‌هاي معلم  
نويسنده : سميرا قياسي

نامش، ناخودآگاه مي‌برتت به خاطره‌هاي خوش.‌.. به روزهاي شاد و بي‌دغدغه کودکي... به سال‌هاي شادي و شيطنت و هياهو... به آن روزهايي که فارغ از همه دنيا، کيف‌هاي رنگي را بر دوش مي‌انداختيم و پر مي‌کشيديم به خانه اي که نامش مدرسه بود.خانه‌هايي که شايد مثل مدرسه‌هاي حالا رنگ و وارنگ و پر از امکانات و شيک و پر تکنولوژي نبود، اما مامن امني بود براي زندگي... براي ياد گرفتن...براي دوست داشتن و دوست داشته شدن... براي فراغت از هرچه نامش غصه‌هاي زندگي است و براي آموختن راه و رسم زندگي اتفاقا! آنجا وقتي پشت در بزرگ و آهني‌اش، مادر و پدر را جا مي‌گذاشتي و خود خودت با يک دنيا ترديد و نگراني وارد مي‌شدي، آنجا که يک جفت چشم مهربان منتظر بود تا آرامش را به ده‌ها جفت چشم نگران همسن و سال تو بازگرداند و نغمه شاد و آرامش بخش زندگي را در گوش دلت زمزمه کند.

آن روزها‌، مدرسه‌ها بزرگ بود و قديمي... گاهي حتي کمي‌خوفناک به نظر مي‌رسيد. با راهروهايي بلند و طولاني و کلاس‌هايي بزرگ، که پر بود از نيمکت‌هاي چوبي قديمي‌که گاهي حتي قدمان بهش نمي‌رسيد. نيمکت‌هايي که بايد من و دو يا سه همکلاسي ام را توي خودش جا مي‌داد براي ساعتها و روزهاي متمادي درس خواندن و درس نوشتن...

آن روزها مدرسه‌ها مثل حالا پر از تفريح و سرگرمي ‌و شادي و تنوع نبود... کمي‌خشک بود حتي! ... جدي بود درس خواندن‌ها... جدي بود احترام گذاشتن‌ها... جدي بود نمره و امتحان و کلاس...جدي بود از معلم حساب بردن‌... جدي بود رقابت و حتي اشک ريختن براي بيست‌و‌پنج صدم نمره کمتر از همکلاسي‌ات گرفتن! اما ته همه اينها لذت شيريني بود که هيچوقت و هيچ کجا ديگر تکرار نشد... لذتي پر از خاطره بازي براي ما دهه شصتي‌ها‌... خاطره‌هايي که هر کدامش قدر همه دنيا مي‌ارزند... خاطره‌هايي به شيريني لي لي بازي توي حياط مدرسه... به عطر خوش سيب‌هاي پاييزي که زنگ تفريحمان را معطر مي‌کرد و لقمه نان و پنير مادر که خوشمزه ترين خوراکي دنيا بود... و به شوق شنيدن زنگ آخر و هجوم به سوي در مدرسه....

و خاطره خانم معلم‌ها و آقا معلم‌هايي که پر از عشق بودند... پر از مهر... پر از حس شيرين دوست داشتن... و ما برايشان همه زندگي بوديم... آنهايي که بي هيچ توقعي حتي با حقوق ناچيز معلمي، همه وجودشان را مهربانانه و عاشقانه در کلاس و در کتاب و در کلماتي که به کام جان ما مي‌ريختند و مي‌آموختند و مي‌آموختند و مي‌آموختند... وصبورانه تا آخرين نفر کلاس که درس را بياموزد‌، درنگ مي‌کردند و خسته نمي‌شدند و لبخند حتي در اوج خستگي از چهره‌شان محو نمي‌شد. معلم‌هايي که علي‌رغم مشکلاتي که در بيرون کلاس و مدرسه داشتند، به ما که مي‌رسيدند، فرشته‌هاي بي‌تکرار عاشقي بودند که از سوي خدا براي آموختن راه و رسم زندگي آمده‌اند... فرشته‌هايي که تنها آموختن فارسي و رياضي و علوم را وظيفه خود نمي‌دانستند و با همه وجود محبت و ايثار و ايمان و عشق را برايمان هجي مي‌کردند و دستمان را مي‌گرفتند که در آغاز راه زندگي از پا نيفتيم و کم نياوريم و جا نزنيم و راه را از بيراهه بشناسيم ...

ما بزرگ مي‌شديم و آنها ميانسال... ما پر از شوق و شور جواني مي‌شديم و گرد پيري بر سر و روي آنها مي‌نشست ولي خسته نمي‌شدند..کم نمي‌آوردند و همچنان همان فرشته‌هاي مسئوليت‌پذيري بودند که حتي خارج از مدرسه و کلاس دست از آموختن و مهرورزي برنمي‌داشتند.

همه آنچه از زيبايي‌ها و خوبي‌هاي زندگي بهره و نصيب برده‌ايم‌، از برکت وجود و نفس حق فرشته‌هايي است که خداوند پيامبران روي زمين ناميدشان‌... و کاش فراموش نکنيم که اگر نبودند ما هيچ بوديم... ما نبوديم...

چه تقارن زيبايي است بهشتي‌ترين ماه سال با روز تجليل از والاترين مخلوقات خدا... بوي بهشت از نفس معلم استشمام مي‌شود... عمرشان پايدار... نفسشان جاويد وانديشه‌هاي نابشان پر طراوت و تازه باد...


نسخه چاپي ارسال به دوستان