نسخه شماره 3644 - 1393/09/24 -

 به بهانه عکس‌هاي روز دانشجو در يک خبرگزاري
 تبليغات و وحشت 
نويسنده : محمدرضا غلام‌شاهي

«الي لونتال» از فيلسوفان مکتب فرانکفورت مي‌گويد: «آنچه در نگاه نخست بالنسبه در نظر ما جهان بي‌زيان سرگرمي و مصرف مي‌نمايد، اگر در معرض مشاهده دقيق‌تري قرار گيرد، خود را قلمرو وحشتي روحي نشان خواهد داد که توده‌ها در حيطه آن به شناخت غفلت پذيري و بي‌اهميتي زندگي روزمره خود نياز دارند. در جهان «ترين» ها ميان آگهي‌هاي تبليغاتي و وحشت وحدتي ناگسستني وجود دارد.» در روزگار حکم‌فرمايي تبليغات، از پيام‌هاي وقت و بي‌وقت تبليغاتي تا همه بنرهاي سطح شهر و دانشگاه، صحبت کردن از «وحدت» ميان «آگهي‌هاي تبليغاتي و وحشت» شايد مضحک به نظر برسد، اما اين مضحکه چندين سال پيش آن‌چنان به سر نهايت فاجعه رسيد همان‌جايي که آدورنو را واداشت که شعر خواندن بعد از «آشويتس» را «بربريت» بداند که «الي لونتال» را بر آن داشت اين‌چنين سخن بگويد. اما عکس، اين يگانه «ايماژ» تبليغاتي کنوني، در ابتدا فرصتي بود براي گريز از يگانه محوري سوژه دکارتي، همان‌جايي که «من» يا «اگو» تنها محدود به «حلقه‌هايي از ايده‌ها و تصورات» است و آگاهي بي‌واسطه از عين (ابژه) هاي بيروني حاصل «تأثيراتي هستند که با حس پذيري ما برخورد مي‌کنند». همه‌چيز محدود به «من»، توگويي دنياي بيروني وجود ندارد. در نزد لاک و دکارت «مقولات، نه پرداخته دلبخواه اراده شماتيکِ شخصي معين، بل صورت‌هايي هستند که از ازل بوده‌اند و پس از مرگ آن‌ها نيز تا ابد خواهند بود. اين فلاسفه خود را از دايره وجود خويش بيرون و از حقيقتي که بالاي سرشان است بالاتر مي‌بينند.» رابرت سالوکالوفسکي در کتاب «درآمدي بر پديدارشناسي»، درباره اين «من» مي‌نويسد: «علي‌رغم آنکه به‌صورت غريزي مي‌دانيم که در دام ذهن‌باوري نيفتاده‌ايم و مطمئن هستيم که مي‌توانيم از مغز و حالت‌هاي ذهني و دروني خود فراتر رويم، اما نمي‌دانيم که چگونه اين عقيده را توجيه کنيم. نمي‌دانيم چگونه بايد ثابت کنيم که تماس ما با «جهان واقعي» يک توهم، يا يک فرافکني ذهني نيست.» در اين فرورفتن دروني، شايد عکس مي‌توانست فرصتي باشد براي گريز، اين بار من پشت دوربين قرار مي‌گيرد و از «ديگري» عکس مي‌اندازد. ثبت يک‌لحظه از جهان واقعي و مطمئن شدن به توهم نبودن آن، اما در اين روزگار که همه‌چيز به «کالا» تبديل مي‌شود آن‌چنان‌که «هر آنچه سخت و استوار است دود مي‌شود به هوا مي‌رود» عجيب نيست که عکس، نيز وسيله شد براي سرعت بخشيدن به اين فرورفتن دروني تا آنجايي که در هريک از ما نوعي فرو بستگي و عدم گشايش نسبت به حقيقت به وجود آمده است و اساساً ما نسبت خود را با «حقيقت» ازدست‌داده‌ايم. چراکه فارغ از سيطره ايدئولوژي و تئولوژي جريانِ حاکم، هر يک از ما با ايدئولوژي‌هايي سخت دگم و بسته در خويشتن خويش هنوز دست‌به‌گريبانيم.

البته تا دو دهه پيش که هيچ رد پايي از «گوشي‌هاي هوشمند» و «دوربين‌هاي کام پکت خانگي» نبود، عکاسي جهان ساز هم بود؛ مي‌توانست – البته هنوز هم مي‌تواند – با ثبت لحظات، ميراثي براي آيندگان بيافريند. در سنت فلسفه غرب، از زماني که افلاطون از «ايده‌ها» و «مُثُل» سخن به ميان آورد و پنبه سوفسطاييان را زد، متافيزيک غربي به‌سختي در مقابل اوضاع‌واحوال زمانه‌اش تسليم‌شده و کمتر به امر ناقدسي رضايت داده است. در چنين اوضاعي عکس مي‌توانست فرصتي دوباره براي رجوع مستقيم به «جهان مشترک» باشد، به جهان داشته‌هاي همگاني و گردآوري يک دارايي اشتراکي به نام «خاطره‌ جمعي».

انقلاب‌ها، جنگ‌ها، فجايع طبيعي؛ با عکاسي همه‌ اين‌ها مي‌توانستند بمانند و ميراثي براي آيندگان باشند. شايد اگر «يعقوب کذاب» مي‌توانست از «گتو» فرار کند، اکنون با دخترک در حال نگاه کردن به عکس‌هاي همان زيرزميني بودند که يعقوب صداي راديوي خيالي را براي دل گرمي دخترک درمي‌آورد. دخترکي که اکنون بايد سنش از چهل گذشته باشد. آن‌ها مي‌توانستند به ‌واسطه اشتراکي کردن رنج يا حتي يادآوري آن، از سنگيني آن بکاهند. اين‌ها همه اما برخي از امکان‌هاي عکاسي بود؛ عکاسي بالقوگي‌هاي زيادي براي خودمحوري نيز داشت. فرويد هيچ قصدي نداشت مگر که بتواند با روش «تداعي آزاد» که در آن بيماران به کمک روانکاو «لايه فوقاني ضمير آگاهشان را کنار بزنند» تا وسيله‌اي باشد براي «بررسي موضوعات فراموش‌شده ناخودآگاه». بايد ابتدا به ياد آورده شود و سپس مي‌توان آن را از بين برد.

عکاسي، به‌واسطه‌ بالقوگي‌هاي خودمحورانه‌اش، نتوانست از چنگ موج جهان گريزي و رجوع به خود ايمن بماند. از زماني که «گوشي‌هاي هوشمند» با دوربين‌هاي چند مگا پيکسلي بازار مصرف را درنورديدند، عکس با بحران مخاطب روبه‌رو شد. وقتي همه در مقام توليدکننده قرار بگيرند ديگر مصرف‌کننده‌اي وجود نخواهد داشت، به همين دليل، روزبه‌روز ضرورت ايجاد يک شبکه اجتماعي مبتني برعکس براي صاحبان سرمايه به دغدغه‌اي جدي تبديل شد، چيزي شبيه به «اينستا گرام» زيرا که نبود مخاطب، يعني عکس‌هاي گوشي‌هاي چندين هزار دلاري، هيچ بيننده‌اي ندارد و نمايش فرد مصرف‌کننده، هرگز برقرار نمي‌شود و به تبع همين امر، گوشي‌هاي توليدشده هرگز فروش نخواهد رفت و اين يعني «عدم سوددهي».

اما اين‌همه ماجرا نبود، عکس وارد تبليغات شد و به خدمت وضع موجود درآمد. از عکس‌هاي برهنه و نيمه برهنه بر روي کالاهاي لوکس آرايشي بهداشتي و عکس‌هاي مبتذل؛ و از سويي ديگر عکس در تثبيت وضعيت موجود عمل کرد. مني که تا اين حد عميق، درون خود فرورفته است، اگر خواست از «گوهرهاي قائم‌به‌ذات ازجمله سوژه انديشنده دکارت («مني» که تاکنون از آن حرف زده‌ايم)، موناد لايب-نيتس، جوهرهاي ارسطو و ... يا به تعبير فرانسيس بيکن، تماشاخانه‌اي از سيستم‌ها و بنيادهاي گوناگون فرا پيش ما عرضه مي‌کنند تا بگويند حقيقت يکي است: حقيقت چيزي مطلق و نامشروط که از ديرند و شوند حادثات مصون و در کشاکش دهر، گريزناپذير است.» بگريزد و توانستيم از کمند اين بت‌ها بگذريم لاجرم اين پرسش گريبان ما را خواهد گرفت: اگر حقيقت يکي است هر يک از اين فلسفه‌ها از چه سبب ‌سازي دگر مي‌زند. کجاي کار خراب است؟ همين‌جاست که عکس‌هاي تثبيت‌کننده سلطه به کار مي‌آيند، جهان امن و آرام است، تنها هنرپيشه‌ها ازدواج مي‌کنند، حواشي انتقال فلان بازيگر به کدام پروژه چند صد ميليون دلاري هاليوود نقل محافل هنري مي‌شود تا عکس‌هاي بزرگ‌ترين گنبد نمکي خاورميانه، مراسم روز دانشجو، نقاشي کردن دغدغه‌هاي دانشجويان. همين‌جاست که مي‌توان از سخنان يوسف اباذري در مراسم «پديدارشناسي يک مرگ» يادکرد، وقتي‌که يکي از دانشجويان حاضر در مراسم با صداي بلندي مي‌گويد: «من انتخاب مي‌کنم که به هر چيزي که دوست دارم گوش بدهم» و ساير حضار او را تشويق کردند و اباذري در جواب گفت: «مسلماً شما حق انتخاب داريد، اما انتخاب نمي‌کنيد بلکه هزار و يک مدل براي شما چيده‌اند که بر اساس آن‌ها زندگي کنيد (نقل به مضمون)» سري به عکس‌هايي که خبرگزاري به مناسبت روز دانشجو منتشر کرده‌اند بزنيد، مخصوصاً آن قسمت‌هايي که سوژه اصلي «زندگي خوابگاهي دانشجويان» است (توگويي که فقط پسران دانشجويند و هيچ عکسي از زندگي خوابگاهي دانشجويان دختر نيست.) حتي نيازي به ديدن عکس‌ها نيست، آن‌ها را مي‌توان در چند عبارت خلاصه کرد. دانشجوي خوابگاهي فقط در «فيفا بازي کردن»، «شلخته و کثيف بودن»، «جشن تولد گرفتن و لودگي کردن»، «پوشاندن اجباري خودمان با پتوهاي مسافرتي، وقتي‌که بالباس زير نشسته‌ايم»، «پشت ميز بودن و درس خواندن»، «روي پشت بوم خوابگاه رفتن، رو به خورشيد نشستن، شايد نيم‌نگاهي به خودکشي و هندزفري گذاشتن و آهنگ گوش دادن» و ... مسلماً اين اتفاقات تکه‌اي از زندگي هر دانشجوي خوابگاهي است، اما آيا همه آن است؟ کدام عکس پير شدن آن پسر دانشجو را نشان مي‌دهد که وقتي خبر فوت مادرش را شنيد و حسرت خورد که چرا در آخرين لحظات بالاي سر او نبوده است؟ کدام عکس پسري را نشان مي‌دهد که ساعت‌ها گوشه راهرو با موبايلش جروبحث مي‌کرده است؟ کدام عکس مأموران انتظامات را نشان مي‌دهد که به بهانه سروصداي زياد به خاطر تولد تذکر مي‌دهند؟ کدام عکس حس استرس‌زاي دانشجو را نشان مي‌دهد وقتي شماره «بدون نام» روي تلفن همراهش بي افتد. آنجا که دانشجو از ترس «حراست» به بازجويي خودش بي بازجو مي‌افتد؟ کدام عکس بالا و پايين رفتن يک نقطه قرمز را وسط اتاق خوابگاه نشان مي‌دهد، آنجا که آدمي جرات نمي‌کند چراغ را روشن کند و از دوستش بپرسد چه خوابي ديده که سه نصف شب سيگار مي‌کشد؟... آيا اين عکس‌ها، جز زيبا شناسايي کردن خشونت و از نشانه‌هاي فاشيست نيست؟ عکس، اين يگانه ايماژ تبليغاتي، باعث مي‌شود بيش از هرروز طنين صداي هشدارآميز «الي لونتال» به گوش برسد، آنجا که گفت: «آنچه در نگاه نخست بالنسبه در نظر ما جهان بي‌زيان سرگرمي و مصرف مي‌نمايد، اگر در معرض مشاهده دقيق‌تري قرار گيرد، خود را قلمرو وحشتي روحي نشان خواهد داد که توده‌ها در حيطه آن به شناخت غفلت پذيري و بي‌اهميتي زندگي روزمره خود نياز دارند. در جهان «ترين» ها ميان آگهي‌هاي تبليغاتي و وحشت وحدتي ناگسستني وجود دارد.»


نسخه چاپي ارسال به دوستان