نسخه شماره 3313 - 1392/07/18 -

 بررسي زمينه‌هاي تاريخي و روند شکل‌گيري يک جريان مدرن در هنر ايران
 مکتب نقاشي سقاخانه 
نويسنده : علي جمشيدي‌فر *

 در اوايل دهه 1340 خورشيدي در هنرهاي تجسمي ايران، جرياني پديد آمد که «مکتب نقاشي سقاخانه» نام گرفت. شروع اين جريان در واقع از سال‌هاي پس از پايان جنگ جهاني دوم و پايان اشغال ايران آغاز شد که در آن دوران هنر مدرن اندک اندک در جامعه ايراني نفوذ کرد و جايگاهي بدست آورد.در آن سال‌ها به تأثير از هنر غرب، گروهي از هنرمندان جوان و پيشرو وظيفه و نقش تازه‌اي براي نگارگري تعريف کردند و کوشيدند آفرينش هنري را از سويي با نيازهاي روز جامعه و از سوي ديگر با تحولات هنر جهاني هماهنگ کنند.

مهمترين پرسشي که از همان زمان در برابر بسياري از هنرمندان نوجو قرار گرفت اين بود که چگونه مي‌توان در عين جذب دستاوردهاي هنر مدرن و فرا گرفتن زباني جهاني، رنگ و بوي فرهنگ بومي را حفظ کرد و حال و هواي ايراني را از دست نداد. بسياري از آن‌ها به اين شناخت رسيده بودند که هر هنرمندي تنها به پشتوانه «اصالت بومي» است که براي ورود به عرصه جهاني جواز ورود مي‌گيرد. گروهي از هنرمندان رسيدن به هويت را نه در انتخاب دستمايه‌هاي آشناي جامعه يا اقتباس از سنت‌هاي نگارگري قديم ايراني، بلکه در بهره‌گيري از گنجينه هنرهاي تزييني و عاميانه يا المان‌هاي فرهنگي رو به زوال، مانند خوشنويسي و کتيبه‌نگاري، دانستند. اما از سويي ديگرچند تن از فارغ‌التحصيلان آموزشگاه‌هاي هنري کشور به اين نگرش رسيدند که کاربرد عناصري مانند خط و ساير نقش‌مايه‌هاي فرهنگ سنتي، مي‌تواند به نقاشي مدرن رنگ و بوي ملي و بومي بدهد و آثار آن‌ها را از مکتب‌هاي هنري غرب متمايز کند.اين هنرمندان به ارزش تزييني و تأثير بصري اين المان‌ها نظر داشتند و آن‌ها را معمولا از پشتوانه يا محتواي فرهنگي تهي مي‌کردند. براي نمونه خط، به ويژه خط شکيل نستعليق، براي آن‌ها تنها يک عنصر بصري بود که پيام يا بار معنايي آن اهميتي نداشت. نفس تکرار يک لفظ، يا بازي با چرخش‌ها و کرشمه‌هاي آن، مي‌توانست نقشي زيبا و دلکش بيافريند و براي هنرمند تجربه‌اي جذاب و پرهيجان باشد.باز بايد اشاره کرد که از اين نگاه تازه و برخورد خلاق با خوشنويسي سنتي، مکتب «نقاشي‌خط» شکل گرفت که از برخي جهات با جريان سقاخانه خويشاوند است، اما نبايد تفاوت‌هاي آن‌ها را ناديده گرفت.

نقاشان و مجسمه‌سازاني که به الگوها و نقش‌مايه‌هاي کهن با ديدي مدرن نگاه کردند، خواه‌ناخواه در ارتباط با هم قرار گرفتند و از حرکت پراکنده آن‌ها، که به سبک‌ها و اسلوب‌هاي گوناگون تعلق داشت، جريان مشترکي به راه افتاد که يکي از منتقدان آن را«سقاخانه» ناميد؛ اين نام مي‌توانست نقاط مشترک و شناسه‌هاي اصلي گرايش‌ها و سليقه‌هاي گوناگون را بازتاب دهد، زيرا هر نمايشگاهي از هنرمندان وابسته به اين جريان، فضاي يک سقاخانه سنتي را تداعي مي‌کرد.

سقاخانه، معمولا اتاقک يا تاقچه کوچکي با نرده يا پنجره مشبک است که در بسياري از محلات قديمي تهران وجود داشت و شايد هنوز هم وجود داشته باشد. سقاخانه مکاني مقدس است و در اصل نوعي عبادتگاه کوچک و «سرپايي» به شمار مي‌رود، براي عابراني که فرصت رفتن به تکيه و امامزاده و زيارتگاه را ندارند. مؤمنان دم سقاخانه لختي درنگ مي‌کنند، پياله آبي مي‌نوشند، زير لب «سلام بر حسين لعنت بر يزيد» مي‌گويند، اگر نذري يا نيازي داشته باشند، به نرده سقاخانه دخيلي مي‌بندند، براي تبرک شمعي روشن مي‌کنند و پس از خواندن ذکر و دعايي به راه خود مي‌روند.

در و ديوار سقاخانه مملو از نقش و نگارها و نشان‌هاي سنتي است که در باورهاي مذهبي توده مردم ريشه دارد و افراد مؤمن به سقاخانه هبه کرده‌اند، از قبيل: رسم و شمايل اولياي دين، علم و کتل، تسبيح و زنجير و نگين‌هاي متبرک، پنجه حضرت عباس و... در پرتو شمع‌هاي روشن و سوخته، در فضاي سقاخانه حال و هوايي «قدسي» شکل مي‌گرفت.

در نخستين سال‌هاي دهه 1340 خورشيدي برخي از هنرمندان جوان نقش‌مايه‌هاي سنتي هنر عوام را به صورت تک تک يا با هم، به تابلوهاي خود وارد کردند، مهمترين آن‌ها عبارت بودند از: حسين زنده‌رودي، منصور قندريز، فرامرز پيل‌آرام، مسعود عربشاهي، پرويز تناولي، ناصر اويسي، صادق تبريزي و...

هنرمند «سقاخانه» معمولا قيد و بند زيادي براي کار خود قائل نبود، به عبارت ديگر در انتخاب سبک کار، طرز ديد، شيوه‌هاي فني، کاربرد رنگ و قطع، نوع و جنس مصالح کار، خود را کاملا آزاد مي‌ديد. بدين سان در مدتي کوتاه طيفي بسيار متنوع و رنگارنگ از آثاري پديد آمد که پيوند آن‌ها با ميراث فرهنگي کشور آشکار بود.

هنرمندان اين جريان تا حدي نوادگان استادان گمنام و فروتن قرن‌هاي گذشته بودند، که يک عمر زندگي را بر کارهايي مانند خوشنويسي و قلم‌زني، تذهيب و زرکوبي، رقم زني و ديوارنگاري و ساير فنون سنتي مي‌گذراندند.

چند هنرمند پيشگام

منصور قندريز روحيه‌اي کاوشگر داشت و بر آن بود که با وارد کردن نقش‌مايه‌هاي سنتي به کارهاي تزييني و انتزاعي مي‌توان به نوعي بيان مدرن با رنگ و بوي بومي رسيد. بسياري از آزمون‌هاي جسورانه قندريز با مرگ نابهنگامش در سال 1344 ناتمام ماند. او هنگام مرگ تنها 29 سال داشت.

فرامرز پيل‌آرام (1316 – 1362) در نخستين آثارش نقش‌مايه‌هاي سنتي يا نشانه‌هاي مذهبي را در زمينه‌اي به شکل کتيبه يا رقعه مي‌چيد و از آن‌ها ترکيبي دلنشين مي‌ساخت. پس از اين مرحله او بيش از پيش به خط توجه کرد و به امکانات صوري خطاطي و خوشنويسي سنتي پي برد. پيل‌آرام به کاوشي عميق در هنر خوشنويسي دست زد و با تلاشي ستودني تمام زوايا و ظرافت‌هاي آن را کشف و به هنردوستان معرفي کرد. او به ويژه به نستعليق و شکسته نستعليق علاقه داشت و کار با آن‌ها را به کمال رساند. پيل‌آرام با بهره‌گيري از الگوي سنتي «سياه مشق»، تمام ظرفيت‌هاي فني و صوري خط را کاويد و آن را در شکل‌‌هاي گوناگون و ترکيب‌هاي متنوع به اجرا گذاشت. در کارهاي او نمونه‌هاي استادانه‌اي از انواع ترکيب‌بندي‌هاي هندسي با بافت نگارشي، طرح‌هاي خطاطي، سياه‌مشق‌هاي رنگين و ريتم‌هايي از بازي‌ها و کرشمه‌هاي الفاظ و حروف ديده مي‌شود. مسعود عربشاهي، (زاده 1314) در نخستين کارهاي خود با «سقاخانه» همراه بود، اما بعد آگاهانه از اين جريان فاصله گرفت. او بيش‌تر به ترکيب‌ها و حال و هواي قدسي هنر عاميانه توجه نشان داد تا به نقش و نشان‌هاي ظاهري. از آنجا که به خلق آثاري انتزاعي‌تر و مفهومي‌تر گرايش داشت، از کاربرد خط و ديگر علايم ظاهري فرهنگ بومي دوري کرد. عربشاهي از چيرگي خط بر اثر تجسمي انتقاد کرده و در اين باره گفته است: «نقاشان وابسته به شيوه سقاخانه‌اي که من نيز يکي از آن‌ها بودم، پايه کارشان را بر سنت‌ها گذاشتند و‌گاه ايراني‌بازي درمي‌آوردند. در صورتي که به اعتقاد من کافي است که هنرمند ايراني باشد تا کارش هم ايراني از آب در آيد. ولي آن موقع در برداشت از پشتوانه‌مان زياده‌روي کرديم و از همه بد‌تر آن‌که خط (نوشته) را در کار‌هايمان وارد کرديم، وقتي سر و کله خط پيدا مي‌شود، رج زدن نيز به دنبال آن مي‌آيد و پس از مدتي کار به جايي مي‌کشد که اگر خط را از کار برداري زمينه هيچ است». عربشاهي کوشيد به جاي گرته‌برداري از نقش‌مايه‌هاي سنتي، حال و هواي بومي و شرقي را با رسم نمادهاي اسطوره‌اي و بن‌مايه‌هاي رمزآلودي القا کند که در کتيبه‌ها و نگاره‌هاي قديمي ديده مي‌شود. برخي از کارهاي او بي‌آنکه تأثير روشن و مشخصي از سوابق تاريخي نشان دهند، يادآور فضايي عتيق هستند که در هنر گذشته اقوام باستاني خاورزمين ريشه دارد. پرويز تناولي (زاده 1316) آزمون‌هاي هنري بسيار فراوان و متنوعي را پشت سر گذاشته و نمي‌توان او را يک هنرمند نمونه‌وار (تيپيک) جريان «سقاخانه» دانست، با وجود اين، به خاطر تجربه‌هاي پربار و به ويژه خلق پيکره‌هايي با دستمايه‌هاي بومي، موفق‌ترين هنرمند اين جريان بوده است، دست کم از نظر معرفي آن به جامعه.

تناولي با مهارتي ستودني دستمايه‌هاي بومي و نقش‌مايه‌هاي سنتي را به سادگي و رواني از دو حوزه نقاشي و پيکرتراشي عبور مي‌دهد. کارهاي او ميداني گسترده براي انواع سوژه‌هاي بومي است، از نقوش فرش‌ها و گليم‌هاي عشايري، کنده‌کاري‌هاي فلزي، قفل و چفت و زيورآلات قديمي تا خط فارسي که با مظاهر متنوع در هر گوشه از هنر تناولي رخ مي‌نمايد؛ و از همه مهم‌تر «هيچ» که امروز به رمزگان هنر مدرن ايران بدل شده است.

*مدرس دانشکده هنر


نسخه چاپي ارسال به دوستان