نسخه شماره 3122 - 1391/11/11 -

 نگاهي به نمايش«وقتي دنيا سبز بود»
 ترکيـب زيبـا و نامتعـارف «کمـدي» و«درام» 
نويسنده : حسن پارسايي

 تاثيرات دردناک هر عمل ناروا و فاجعه‌باري در زمان و لحظاتي غيرمنتظره به سراغ خود آدم مي‌آيد و اگر چنين عملکردي زندگي ديگران را ساقط کند، در آن صورت چه بسا که تاثيراتش همه لحظات زندگي انسان را به تنگنا بکشاند و او به عنوان يک شخص خاص و گناهکار به مرده‌اي متحرک بدل شود، مگر آنکه...

نمايش«وقتي دنيا سبز بود» به نويسندگي مشترک«جوزف چايکين» و«سام شپارد» و به کارگرداني«کامبيز بنان» بخش پاياني اين مقوله را به شکلي دراماتيک نشان مي‌دهد.

اين نمايش با شيوه اجرايي معيني که در آن به طور متناوب از حالت«ايستا» و«متحرک» بازيگران استفاده شده، از آغاز تا پايان پيش مي‌رود. ابتدا از بلندگو، گفتاري پخش مي‌شود که به ديالوگ شباهت ندارد و بيشتر نوعي برون‌فکني درونيات پرسوناژ نمايش است که گاهي به گفتاري يک‌سويه و نهايتا به«مونولوگ» هم شباهت پيدا مي‌کند. هدف از کاربري و کارکرد اين گفتارها و ديالو‌گ‌هاي روايي، ارائه‌بخش پنهان و ضمني داستان نمايش است و همزمان نيز با رويکردي روانشناختي، درون و زواياي ناديده روان پرسوناژها در لعابي از لحن و مضامين کميک و خنده‌دار، برون‌نمايي مي‌شود. در اين کاربري‌هاي دراماتيک، از بلندگو به عنوان«راوي» و نيز«صداي ذهن آدم‌هاي نمايش»، يعني خود پرسوناژها، استفاده شده. آنها با ميزانسني ايستا و با استفاده از شگرد معمول«عکاسي» با يک ژست ثابت و بدون ديالوگ، رو به تماشاگران قرار مي‌گيرند. در اين موقعيت دراماتيک، خود آنها همچون«تصوير» يا«عکس» به نظر مي‌رسند و صداي بلندگو«صداي ذهن و زبان» آنها مي‌شود و بايد اذعان داشت که در همين نگرش کارگردان نوعي«پوسترسازي» نمايشي از پرسوناژها هم مشهود است. کارگردان به تناوب از اين شيوه براي«تاکيد» و«بيان ضمني» بخشي از داستان زندگي پرسوناژها بهره مي‌گيرد.

ابزار صحنه، مختصر و اغلب به چيزهايي که در داستان نمايش هم به آن اشاره شده، محدود مي‌گردد؛ اين خلوت بودن نسبي صحنه با نوع پرسوناژي که«خلوت گزيده» و دچار عذاب وجدان است، تناسب و همخواني دارد؛ پرسوناژ مورد نظر، دوست خودش را به خاطر حادثه‌اي بسيار قديمي که مربوط به چندصد سال پيش است، کشته و حالا در درونش با عواقب آن«دست و دل به گريبان» است. اين پرسوناژ در چهره، رنگ و نوع لباس، حالات راه رفتن و شکل پنجه‌هاي پايش و نيز خميدگي و تکيدگي‌اش، همه خصوصيات مردي را که از درون آسيب ديده، نمايان مي‌سازد و در اين رابطه بازي بسيار درخشان و به يادماندني«امير کربلايي‌زاده» يکي از نقطه عطف‌هاي اجرا به شمار مي‌رود. او حتي در موقعيت‌هاي ايستا و بدون ديالوگ، بر تماشاگر تاثير مي‌گذارد. از ژست و حالت در همه سطوح فيزيکي بدن و نيز از شيوه بيان معيني استفاده مي‌کند؛ طوري که، از شدت رقت باري تا حدي کميک به نظر مي‌رسد و اين در ديالوگ‌هايش هم انعکاس داده شده است.

اين پرسوناژ را بايد به شکل «پارادوکسيکالي» يک پرسوناژ بسيار جدي و همزمان کميک به حساب آورد، چون خودش و نوع زندگي مخفيانه‌اش همچون يک «پارادوکس به نظر مي‌رسد؛ خصوصا آن که ، اين قاتل دوست خود بسيار مهربان هم هست.»

نمايش که پيش مي‌رود، در کنار گفتارهاي يک سويه داستاني با ديالوگ‌هاي ترکيبي «روايي- نمايشي» خوبي روبه‌رو مي‌شويم: «تو خانواده ما بايد صد سال بگذرد تا اثر يک توهين از بين برود و بعد از آن هم فقط يک زن مي‌تواند وضع را درست کند»، «وقتي قطار دور مي‌شد، اونا هي کوچک و کوچک‌تر مي‌شدند»، «نمي‌خورم که سيربشم، مي‌خورم تا تموم بشه»، «مي‌دونستي هيتلر هم گياه‌خوار بوده؟»، «ديگه داشتيم به هم عادت مي‌کرديم»، «من با همه اينها يک غذا از مرگ درست کردم» و... اين ديالوگ‌ها و روايت‌هاي جنبي سبب «بازآوري ذهني» و «بازخوردي کردن» حادثه ارتکاب قتل شده است. ضمنا ديالوگ‌هاي روايي که از زبان خود پرسوناژ مرد بيان مي‌شود، گاهي به گمانه‌هاي ذهني «بصري» مي‌انجامد؛ ضمن آنکه، خود پرسوناژ هم مضمون حرفهايش را عملا با حرکات و حالات، به اقتضاي موقعيت روحي و رواني‌اش به شکلي نمايشي نشان مي‌دهد.

نمايش «وقتي دنيا سبز بود» به نويسندگي مشترک «جوزف چايکين» و «سام شپارد» و به کارگرداني «کامبيز‌بنان» نمايشي داستان محور و همزمان پازل‌گونه و معمائي و در کليت خود يک کمدي «جنايي رواشناختي» است، در آن پرسوناژها مهمترين عناصر ساختاري و داستاني نمايش محسوب مي‌شوند.

به همين دليل، شخصيت پردازي پرسوناژ‌هاي اصلي الزامي شده و البته، اين حادثه الزامي و تعيين کننده هم اتفاق افتاده، يعني پرسوناژ‌هاي زن و مرد نمايش شخصيت پردازي شده‌اند و تماشاگر به زندگي و دنياي دروني آنها پي مي‌برد و ارتباط دو سويه پرسوناژ و تماشاگر محقق مي‌گردد. گاهي پرسوناژها روبه تماشاگران حرف‌هايشان را مي‌زنند و اين به حس آميز‌تر شدن نمايش منجر شده است.

کارگردان در رابطه با حرفه‌آشپزي پرسوناژ مرد، از طريق بازيگران، در صحنه دارچين، آرد و ادويه‌جات به اطراف مي‌پاشد و تکه‌هايي از صيفي‌جات و سبزيجات را هم به صحنه مي‌آورد؛ اين ترفند هنرمندانه، حس بويايي تماشاگر را هم در ارتباط با موضوع جنبي نمايش، فعال و در کل، اجرا را حس‌آميزتر و درک شدني‌تر مي‌کند. در يکي از صحنه‌ها بازيگر مرد زير تخت مي‌رود و روي تخت با ملافه سفيدي تماما پوشانده مي‌شود، که کنايه‌اي از کفن و متعاقبا، مرده‌اي متحرک است که فقط از لحاظ فيزيکي و جسمي زنده است. شيوه روايت پرسوناژ مرد بسيار تعليق زا و نمايشي است؛ او خيلي تدريجي همه داستان را نقل مي‌کند. رويارويي او با يک زن گزارشگر که در اصل دنبال گمشده‌اي مي‌گردد و براي پي‌جويي موضوع قتل هم آمده، بخش‌هاي معيني از نمايش را به يک «دوئودرام» يا نمايش دو نفره مهيج و معمائي و همزمان کميک، تبديل مي‌کند و نشان مي‌دهد که گزارشگر‌ همانند آنچه در داستان‌هاو فيلم‌هاي پليسي يا کارآگاهي مطرح مي‌شود، دنبال ردگيري چگونگي و همزمان پي‌جويي علت يابي مرگ کسي است که در پايان نمايش معلوم مي‌شود که «پدر» خود او بوده است. اين «مرگ» نهايتا و به طور متناقض و پارادوکسيکالي سبب «زندگي» جديدي براي او مي‌شود، چون با قاتل پدرش که در اصل دوست او هم بوده است، ازدواج مي‌کند و پرسوناژ مرد را که به علت عذاب وجدان هرگز خوب نخوابيده است، به خوابي عميق‌فرو مي‌برد؛ اين خواب عميق مي‌تواند تاويل زا و تلويحي هم باشد و شکل مطلوبي از يک مرگ خاص به حساب آيد يا دست‌يابي به يک آسودگي و آرامش دائمي تلقي گردد.

«رويا بختياري» که در نقش گزارشگر ظاهر مي‌شود، بازي‌زيبا و قابل تاملي ارائه مي‌دهد. او با انعطاف بدني زياد و بهره‌گيري از حرکات و حالات مناسب و درخور، ثابت مي‌کند که بازيگري توانمند و با استعداد است. هيچ کدام از اين دو بازيگر محوري نمايش از نقش بيرون نمي‌زنند و کاملا همان پرسوناژهاي مورد نظر متن را روي صحنه نشان مي‌دهند. طراحي صحنه که حاصل ذوق «جواد مرآتي» است با مضمون و فضاي نمايش مناسبت دارد و فضاي کافي را هم براي بازي بازيگران در اختيارشان مي‌گذارد. ضمنا هيچ ابزار و اشياي اضافي هم در صحنه نيست. موسيقي نمايش بسيار ساده و متناسب با وجوه روايي و نمايشي اجراست و به توالي و تناوب لحظه به لحظه زمان اشاره دارد. ضمنا سبب تعميق جنبه‌هاي حس‌‌آميز داده‌هاي نمايش شده است.

طراحي لباس نيز که به ابتکار «مريم محمدي» اشاره مي‌کند، از لحاظ رنگ و مدل به بيروني شدن حالات و وضعيت دروني پرسوناژها کمک کرده است. «نويد فرح مرزي» نيز به عنوان طراح گريم و نيز چهره‌پرداز در کل، دستکار و ذهنکار خلاقانه‌اي ارائه داده است؛ او بازيگرها را از ريخت و قيافه معمولي‌شان به در آورده و به آنها حالت پرسوناژ بخشيده است، نوردهي نمايش نيز با موضوع اجرا و فضاي ذهني پرسوناژها همخواني دارد. استفاده از ويدئو پروجکشن براي تداعي خاطره‌وار و بازگشت ذهني به گذشته نيز کاربري موجز و مناسبي پيدا کرده است. «کامبيز بنان» به عنوان کارگردان نمايش «وقتي دنياسبز بود» در انتخاب نمايشنامه و اجراي آن بسيار موفق است. زيبايي اجرا نشان مي‌دهد که او در هدايت بازيگران و چگونگي شکل‌دهي بازي آنها موثر بوده است. ميزانسن‌دهي‌هاي بازيگران و اشياء و ابزار صحنه، متناسب با محتوا و مخصوصا موقعيت‌ها و مضمون ديالوگ‌ها، طراحي و شکل‌دهي شده‌اند؛ هماهنگي کليه عناصر ساختاري اجرا نشانگر توانمندي‌هاي هنرمندانه «کامبيز بنان» است.

در پايان نمايش‌از داستان پازل‌گونه گره‌گشائي مي‌شود و تماشاگر در مي‌يابد که زن گزارشگر کسي جز دختر مقتول نيست که به ديدار قاتل پدرش آمده است و البته کينه‌اي هم در دل ندارد، زيرا خودش پس زمينه تاويل‌آميز و تلويحي غمناکي از گذشته‌اش دارد و ضمن درک و شناخت موقعيت اسفبار و تراژيک مرد قاتل، نسبت به او هم سويي عاطفي پيدا مي‌کند و فکر ازدواج با او را دارد. حادثه نهايي «ازدواج» که در تقابل با حادثه «قتل» در آغاز نمايش است و حالتي متباين دارد تلويحا «به عشق قديمي و اوليه زن نسبت به دوست پدرش ( يا همان پرسوناژ قاتل) در همان اوائل جواني نيز اشاره دارد؛ به اين ترتيب، کمدي روانشناختي و پازل گونه و داستاني «جوزف چايکين» و «سام شپارد» که رگه‌هاي قابل توجهي از «درام» را هم در خود دارد، نهايتا «با پاياني خوش به آخر مي‌رسد و خاطره نمايشي زيبا و به ياد ماندني هم براي تماشاگر مي‌ماند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان