نسخه شماره 2923 - 1391/03/04 -

 نخبگان، اقتدار و دموکراسي 
نويسنده : اميد عبدالوهابي

 درفرآيندايجاد و تحکيم دموکراسي در ساختار و فرهنگ يك جامعه نخبگان نقشي بنيادين دارند. اين قشر درصورتي كه وظايف خود را به درستي در ساحت تئوري و عمل انجام ندهند موثرترين نقش را درزوال حيات اجتماعيخواهند داشت.
اگر فرض کنيميك جامعه منحط كه درآن سنت‌هاي اشرافي و سلطانيسم حاكم بوده است به سمت تغيير و كنش مدني حركت مي‌كند معمولا اين جريان در برابر مجموعه عواملي قرار مي‌گيرد كه باني اين عقب ماندگي هستند .

اين عوامل مي‌توانند از يك مديريت غلط آغاز شوند تا به اوج آن يعني ظلم و استبداد و ديكتاتوري و نقصان درهمه ابعاد تفكر وعملبرسد . مديريت غلط واكنشي اصلاحي را به دنبال دارد و يك ساختار توتاليتر كه اكثريت را به ستوه آوردبعضا با واكنش‌هايي انقلابي روبرو مي‌شود. لازمه اصلي به ثمر نشاندن آرمانهاي دموكراسي خواهان به فرهنگ وميزان شناخت توده به عنوان متن اصلي حركت نسبت به شاخصه‌هاي اصلي دموكراسي برمي‌گردد.حركتي آغاز شده براي رفع همه كاستي‌هايي كه در يك جامعه غير دموكراتيك حاكم بوده است و براساس اصول علمي و تاريخي مي‌دانيم كه جبرا دموكراسي بر توتاليتاريسم غلبه كرده و كنش مدني به پيروزي مي‌رسد. اينجا مسئله نخبگان پيش مي‌آيد كه مردم مي‌توانند با انتخاب آنان سكان كشتي را به ناخداهايي از دل خود بسپارند كه هم در طي سفر پيشگامان حركت بودند و ازاين منظر مورد اعتمادند و هم درحوزه‌هاي تخصصي مجرب هستند و مي‌توانند ازعهده مديريت و عملي كردن شعائر دموكراسي برآيند.

همين سيستم است كه در پاسخ به سوالي قرار مي‌گيرد كه وجود نخبه و توده را دركنارهم مخالف دموكراسي حقيقي مي‌داند و به يكسان سازي مطلق گرايش دارد. ناگفته پيداست كه دموكراسي فاصله را كم مي‌كند امادر نظر کارلمانهايم آن را حذف نمي‌كند: دموكراسي ماهيت فاصله را تغيير مي‌دهد وآن را متعادل مي‌سازد و معادله اي كه جايگاه ويژه اي به نخبه مي‌داد تبديل مي‌شود به يك فرآيند انتخابي كه اين بار نخبه به واسطه راي توده درخدمت آن قرار مي‌گيرد. دركنار اين مسئله نمي‌توان واقعيت را كنار گذاشت يعني نقش اين نخبگان درپيروزي “فلسفه تغيير” و نقش هدايت گر آنان نسبت به توده‌ها.”

نخبگان دموكراتيك معمولا از دل توده برخاسته اند به همين جهت مي‌توانند آنها را بفهمند.”اما گاهي تغييرات سريع اتفاق مي‌افتد هرچند كه اگر فرآيند انقلاب را دقيق تر مورد بررسي قرار دهيم مي‌بينيم كه از سه مولفه اصلي خارج نيست:
1. حركتي اصلاحي است 2.اين حركت متداوم است 3. انتهاي آن به يك كنش حداكثري منجر مي‌شود.
درواقع نگاهي كه معمولا درنقد انقلاب به عنوان آلترناتيو "تغيير" وجود دارد به اعتقاد نگارنده تيرهايش را به سمت "انقلابي گري بدون پشتوانه فكري ،راهبردي وساختاري" نشانه مي‌رود و نافي "تغييرات ناگهاني" خارج ازصف مراحل تغييرات تدريجي است؛ آنچه كه درفلسفه سياسي به عنوان ريويزيونيسم معرفي مي‌گردد و معمولا از ابزارهاي خشونت طلبانه براي تغيير استفاده مي‌كند.

مانهايم معقتد است كه اين سيستم دامن خود اشراف و حلقه‌هاي رابط آن را نيز مي‌گيرد. دراينجا اصل بر وجود و شدت يافتن فاصله است كه شايد بتواند براساس سيستم استبدادي استوار نشود اما كدامين نگاه واقع گرا است كه باور كند كه يك چنين ساختاري آغشته به استبداد نشود. گرايش به ساختن موجوادتي رازآلود براي به خدمت گرفتن فرهنگ و استفاده از اشياي فرهنگي براي توجيه اقتدار مطلقه يكي ديگر از وسايلي است كه يك جامعه سلسله مراتبي ازآن استفاده مي‌كند تا راه را براي بروز هرگونه نگاه انتقادي ببندد"جوامع اشرافي فلسفه رسمي‌خود را دارند كه به هيچ وجه نبايد درآن چون وچرا كرد" و در نگاه اين سيستم به نخبه گرايي: نخبگان اشرافي معمولا "فرهنگ نخبه گراي" خود را مي‌آفرينند و مي‌كوشند برخي ويژگي‌هاي اساسي فرهنگ گروهي خود مثل آداب معاشرت،طرز سخن گفتن،تفريحات و حتي فنون و نظام‌هاي معرفتي را ازدسترس ديگران دور نگه دارند.

آنها ساختمان ادبيات را اينچنين پايه ريزي مي‌كنند:"زبان فرهيخته اين اقشار آنهارا ازعوام جدا مي‌كند و اين مهم ترين مانع اجتماعي ميان طبقات درجامعه‌هاي قشربندي شده است."ودرادامه نگرش دموكراتيك را مانهايم دربرابر آن چنين معرفي مي‌كند:"استفاده از زبان روزمره درادبيات و آداب مذهبي،ازاين زاويه،ابزار مهمي براي دموكراتيك شدن فرهنگ است و همين طور ارتقاي مباحث فني و صنعتي به محدوده عالي و مقدس"علم". مردم ازنگاه يك اشرافي جز در دايره طبقاتي قابل فهم و معنا نيست او براي اين كار خود حتي در حوزه زبان و ادبيات لاتين از واژگاني استفاده مي‌كند كه معناي حقير دارد.

دموكراسي طبيعتش جداي از شفافيت حداكثري و پنهان كاري حداقلي پيچيده تر شدن فضاي مديريتي درقالب‌هاي توسعه همه جانبه است. تا ديروز همه چيز آرام بود اما امروز مسلما تحليل روي تحليل آن هم درفضايي كه نخبه جايگاهي هم سطح توده داردو اين باعث مي‌شود كه ازنظر كمي همه چيز خوب پش رود اما ازنظر كيفي نشانه اي از مثبت تر شدن فرآيند وجود نداشته باشد. اين را مانهايم اينچنين پاسخ مي‌دهد"پيدايش اين مسائل نيازمند بلوغ خرد انتقادي" است يعني توانايي غلبه بر قدرت تلفيق كنندگي نمادها كه ريشه در فاصله گذاري دارد"و لازمه آن كه حاصلي ديگر از نتايج گوناگون دموكراسي نيزهست به اعتقاد او نزديكي به جايگاه قدرت است.

"يك جامعه دموكراتيك نمي‌تواند از مسئله توليد و بازتوليد قدرت صرف نظر كند، زيرا دربرگيرنده ساز و كارهاي دقيق توليد قدرت به روش‌هاي دموكراتيك است. اين مسئله خود به اقتداري ديگر اين بار درسايه دموكراسي دامن مي‌زند اما تفاوت دراين است كه دراقتدار آريستوكراسي افراد بواسطه پيوندهاي سببي و نسبي و كايزما و فره به اعتقاد ماكس وبر سلطه موروثي و اسطوره اي اقتدارشان را كسب مي‌كنند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان