نسخه شماره 2923 - 1391/03/04 -

 انسان و معرفت در نگاه معتزله 
نويسنده : رضا عسگري

 در بخش نخست مقاله پيش رو که هفته گذشته از نظر گذشت، ريشه‌ها و بستر‌هاي تاريخي پيدايش معتزله مورد اشاره قرار گرفت. در اين بخش گذاري بر دو مولفه انسان و معرفت در انديشه معتزله خواهيم پرداخت.

انسان از نظر معتزله، آزادي و اختيار را برگزيده است. آزادي و اختيار در سيستم فكري مستقل و قائم به انسان توجيه مي‌شود. لازمه جبر در زمان اموي پذيرش شرايط موجود و فكر نكردن به آنچه شد و آنچه مي‌شود بود، چراكه وقايع محتوم يعني آنچه كه مي‌شود، دراختيار او نيست. پس توهيچ اختياري نداري. حال اگر بخواهي اختيار را اثبات كني، بايد انسان را از نظر انديشه و فعل مستقل كني. معتزله براي اثبات نظر خود آياتي از قرآن كه حكايت از اختيار انسان دارد را مي‌آورد و نيز وعده و وعيد‌هاي به معناي كلامي آخرت را مويد اختيار انسان مي‌داند كه اگر انسان اختيار نداشته باشد پس چطور درآخرت به پاداش و عذاب محكوم مي‌شود؟ پس براي اينكه بتواند مورد خطاب خدا قرار گيرد ومكلف به تكليفاتي كه فرمان داده بشود بايد خود، حق انتخاب داشته باشد و براي اينكه حق انتخاب معني داشته باشد بايد خود، توانايي تشخيص خوب و بد را داشته باشد و براي اينكه حق انتخاب معني داشته باشد بايد خود، توانايي تشخيص خوب و بد را داشته باشد و درنهايت براي اينكه تشخيص خوبي و بدي از سوي انسان، درحكم خدا هم خوب و بد باشد. پس بايد براين قائل شد كه خوب و بد ذاتي افعال است. به عبارتي ذاتي بودن خوب و بد همان نقطه مشتركي است كه انساني را كه داراي اختيار است با احكام شريعت پيوند مي‌دهد.دوباره مرور مي‌كنيم: معتزله مي‌خواست كه اختيار و آزادي انسان را اثبات كند. لازمه آزادي و اختيار انسان اين است كه خود، خوبو بد را تشخيص دهد. از طرفي اين نظر نبايد از چارچوب دين خارج شود. پس بايد راهي يافت كه آنچه انسان خود به عنوان خوب و بد به آن مي‌رسد همان خوب و بدي باشد كه خدا گفته است. ازاين رو ازاين نتايج لازم الاثبات، مقدمه ديگري پديد مي‌آيد و آن نظريه حسن و قبح ذاتي افعال است و اين يعني اينكه خوب و بد درذات افعال است و امري است مطلق.نه به تعريف همسان است كه خوب، خوب است و بد، بد و نه به خداست كه خوب، خوب و بد بد! معتزله با قائل شدن به آزادي و اختيار انسان درواقع نقطه شروع را از شريعت خارج كرد. ديگر خوب و بد را خودش تشخيص مي‌دهد. تا اينجا محرك اول باعث اثبات اختيار و آزادي همسان شد و به ثمر نشست. اما محذور ديگر چه؟ اين انسان آزاد چگونه به دامن شريعت بازگردد؟ گفتيم آنچه منجربه نظريه پردازي شد يكي مخاصمات دروني بود كه مثلاً جبر بايد به اختيار بدل شود ديگري محافظت از روح اسلام در برابر انديشه‌هاي بيروني. پس طبيعي است كه هر نظريه اي بايد درنهايت در حيطهشريعت باشد كه اگر ازاين حيطه خارج شود يا درنهايت به شريعت و تائيد آن منتج نشود، از اساس بي فايده است. معتزله همانطور كه گفته شد محرك دروني را تئوريزه كرد و انسان را داراي اختياري آزاد معرفي كرد اما پايبند بودن به آزادي تبعاتي داردكه طبعاً به مذاق معتزله خوش نخواهد آمد چرا كه محذور دوم را پاسخگو نيست. پس بايد انديشه اي شود كه اين انسان با اختيار آزاد درنهايت به نقطه اي مشترك با شريعت برسد و آن نقطه مشتركي كه طراحي شد همان نظريه حسن و قبح ذاتي است. به اين شكل كه؛ تو آزادي و خود، خوب وبد را تشخيص مي‌دهي. اما اين خوب و بد در ذات افعال است. اين?چنين نيست كه تو خود خوب و بد را تعريف كني. معتزله براي بازگرداندنانسان آزاد به دامان شريعت مجبور شد يك امتياز هم از خدا بگيرد و آن اين بود كه خدا هم تعيين كننده خوب و بد نيست. خوب و بد براي اينكه نقطه مشترك بين انسان آزاد و شريعت شود، مجبور بود خارج از هردوي اينها قرار بگيرد كه هم آزادي و اختيار انسان معنا پيدا كند وهم اين آزادي از شريعت خارج نشود.معتزله خود را از انديشمندان عقل گرا مي‌دانستند. اما اينكه عقل چيست موضوعي است كه به آن نپرداختند. درحد اينكه، آنچه مقابل جبر و نقل گرايي صرف است، برايشان كافي بود. درواقع نوعي تعريف سلبي از عقل “آنچه كه ايني كه ما مي‌خواهيم نباشد و درهمان حدي كه ما مي‌خواهيم باشد” چنانكه مي‌بينيم در مورد ارسطو، آنچه را كه با اهداف منافاتي ندارد مي‌پذيرند اما مثلاً چنان كه ابن خلدون مي‌گويد: “به سبب همراه بودن قياسات منطقي با علوم فلسفي كه مباين عقايد است آن را نپذيرفتند. ازاين رو در تعرفهاي خود “حد” را كه برحسب آنچه ارسطو و پيروانش مي‌گويند:”تعريف شيء است كه به وسيله ماهيت آن يعني جنس و فصل به كارنبردند.”حد درنظر معتزله و ساير اصول اسلام، جداكردن”محدود” از “غير محدود” است و بس. مثلاً ارسطو در تعريف جسم مي‌گويد: “جسم مركب از هيولي و صورت است” اما درمعتزله مثلا ابوالهذيل مي‌گويد:”جسم چيزي است كه راست و چپ و پشت و رو و بالا و پائين داشته باشد.” ومعمر مي‌گويد:”جسم داراي طول و عرض و عمق است” و درحالي كه ابوالهذيل مي‌گويد:”حداقل اجزاي جسم شش تا است. راست و چپ و پشت و رو و بالا و پائين.”معمر مي‌گويد:”حداقل اجزاي جسم هشت تا است.”تا اينجا گفتيم كه معتزله انسان را براساس عدل الهي داراي اراده و اختيار مي‌داند. پس خير و شر و كفر و ايمان انسان ازسوي خود اوست و نيز معرفت از عقل نتيجه مي‌شود. بنابراين اين عقل است كه آدمي‌را به معرفتيك قانون اخلاقي طبيعي- كه عمل به آن از وظايف آدمي است- مي‌رساند. پس حيات اخلاقي بر دو پايه قرار دارد:1-معرفت قانون طبيعي 2-قدرت انسان بر اجرا يا عدم اجراي آن و نيز گفته شد از نظر ايشان خير و شر، شرعي نيست بلكه ذاتي است. پس ملاك اخلاقي افعال درشرع نيست كه در ذات افعال است و وظيفه شرع اثبات حقايقي است كه عقل درك كرده است.

معرفت

معتزله معرفت را بردو نوع پذيرفت:حسي و عقلي. معرفت حسي از طريق حواس است و معرفت عقلي از طريق عقل است. درمسئله احساس راي ارسطو را پذيرفتند و تنها ابزارهايي دانستند كه نفسبه وسيله آنها حس مي‌كند. جاحظ مي‌گويد:”نفس ازاين دريچه‌ها و ازاين راه‌ها قادر به ادراك است. اين راه‌ها كه همان حواس پنجگانه هستند”. البته اين حواس ادراك نمي‌كنند تنها متاثر مي‌شوند. تاثير آنها به واسطه عقل جنبه ادراك مي‌يابد.معرفت عقلي از طريق عقل است. ابوالهذيل درتعريف عقل گويد:”عقل توانايي و قدرت اكتساب علم است” و علم جز به ادراك كليات مجرده حاصل نمي‌شود. پس وظيفه عقل تجربه معقولات از محسوسات است و كشف رابطه ميان آنها و ازطرفي عقيده افلاطون را كه مي‌گويد معرفت “تذكر” است را نمي‌پذيرد و وجود معلومات غريزي را نيز قبول نمي‌كند. ابوالهذيل درتعريف معرفتها گفته است: “معرفتها بر دو نوعند: يكي به اضطرار چون معرفت خدا و معرفت دليلي كه به خدا منجر مي‌شود و ديگري اكتسابي و تجربي است چون معلوماتي كه بوسيله حواس يا قياس حاصلمي‌شود. ولي نوع اول غريزي نيست بلكه عقل در مرحله بلوغ خويش بدان دست مي‌يابد و عقل خود براي معرفت خدا و خير وشر بسنده است.”نظام” مي‌گويد: برانسان انديشمند، اگر فرزانه باشد و نيروي تفكر داشته باشد، واجب است پيش از اينكه از شرع دليلي برسد، او خود به خدا شناسي و تحصيل معرفت بپردازد.حال اگر اين تعريف از عقل را بپذيريم، وحي چيست و چه جايگاهي نسبت به معرفت عقلاني دارد؟ دكتر البر نادر مي‌گويد:”وحي ارزش حقيقي برخي افعال را كه درارزش آنها ترديدي وجود دارد تثبيت مي‌كند ولي هيچ گونه ارزش اخلاقي اعطا نمي‌كند. زيرا ارزش اخلاقي هرفعلي ذاتي اوست.وحي متناقض شريعت طبيعي كه عقل بدان راه يافته است نيست، بلكه مكمل و توضيح دهنده آن است و شريعت عقلي براي هر انساني كه پختگي عقلش كامل شده باشد، حاصل مي‌شود. اما وحي تنها به برخي از مردم مي‌رسد؛ چون در موردي با آنچه عقل آن را اثبات كرده است متناقض آمد بايد درپرتو عقل به تاويل آن پرداخت.” اين هم نظري است كه در مورد وحي مي‌دهند، عقل خود همه چيز را مي‌يابد و تا آنجا كه عقل است وحي مابعد است و احكامي كه خارج از حيطه عقل باشند بايد تاويل كنيم.حال چيزهايي را كه به عنوان مباني پذيرفته اند كنارهم قرار مي‌دهيم تا ببينيم بازهم همين نتيجه?اي كه گرفته?اند از مقدماتي كه پذيرفته?اند برمي‌آيد؟ گفتيم كه عالم را داراي نظمي و قانوني ثابت مي‌دانند. از طرفي انسان داراي اختيار و آزادي است. معرفتش هم معرفت عقلي است. معرفت عقلي را هم ادراك كليات مي‌دانند و”تنها دريچه”اي كه مواد اين ادراك را توليد مي‌كند حواس است. يعني حواس به عنوان “تنها دريچه نفس” داده?هاي حسي را در اختيار عقل قرار مي‌دهد و عقل از همين داده?هاي حسي به ادراك كليات عقلي مي‌رسد و نيز همانطور كه گفته شد نظريه “تذكر” افلاطون و معرفت غريزي را هم نپذيرفتند.حال مي‌بينيم انساني را كه اين نظام طراحي مي‌كند، انساني است كه تمام معرفتش را خود، از طريق حواسي كه دارد از عالم دريافت مي‌كند و خود تمام ابزار رسيدن به معرفت را دارد. به عبارتي در اين نگاه هم وسيله كسب معرفت داريم كه آن عقل است و هم راه رسيدن به معرفت داريم و آن راه عقلاني است و به عبارتي در اين نگاه تكليف معرفت روشن است. حال در جايي كه حيطه معرفت، عقلاني ترسيم شده، پس معرفت به آن چيزهايي كه خارج از حيطه عقل هستند چگونه تعلق مي‌گيرد؟ طبيعي است كه اگر بخواهيم پايبند مباني باشيم بديهي است كه معرفت به خارج از حيطه عقل - كه آن هم تمام”دريچه” ارتباطش با عالم خارج تنها حواس است- تعلق نمي‌گيرد. در واقع اگر به همين مباني بسنده كنيم راهي به وحي نداريم و آنچه مهم است اين است كه اين ساختار انديشه كه چشم انداز معرفت بشري را ترسيم كرده و مواد “حواس” وابزار “عقل” و روش “عقلاني” را مشخص كرده، اساساً به وحي در ساختار معرفت?شناسي خود نيازي ندارد. حيطه معرفت بشر مشخص شده، آنچه از وحي كه دراين حيطه است، كه در حد تائيد كردن حكمي است كه عقل خود يافته و آنچه خارج از حيطه معرفت است، متعلق معرفت بشري قرار نمي‌گيرد.

منابع:

1.حنا فاخوري وخليل جز؛تاريخ فلسفه درجهان اسلام.انتشارات علمي فرهنگي

2.هانري كربن؛تاريخ فلسفه اسلامي،ترجمه سيدجواد طباطبايي.انتشارات كوير

3.سيد حسين نو؛تاريخ فلسفه اسلامي.انتشارات حكمت.

4.غلامحسين ابراهيمي ديناني؛ماجراي فكر فلسفي درجهان اسلام.انتشارات طرح نو

5.ابن خلدون؛مقدمه .انتشارات دارالكتاب قم

6.بغدادي؛الفرق بين الفرق.قاهره

7.البرنادر؛المعتزله

8.نوبختي؛فرق الشيعه.طبع ريتر


نسخه چاپي ارسال به دوستان