نسخه شماره 2712 - 1390/05/30 -

 تاملي بر نسبت اخلاق و اقتصاد از ديدگاه اسلام 
نويسنده : دکتر سيد محمدرضا حسيني بهشتي

در عرصه اقتصاد اگر از منظر اخلاق وارد شويم با چه پرسش هايي ممکن است روبرو باشيم؟ به خصوص اگر اين پرسش ها را بر مبنايي بگذاريم که خاستگاه ديني هم دارد.
سوال اول اينکه، آيا اساسا اخلاق و اقتصاد معنا دارد يا نه؟ آيا با مفهوم متعارضي روبه رو نيستيم؟ ممکن است بپرسيم عرصه اقتصاد چه طور عرصه اي است؟ مجموعه اي از افعال انساني؟ به اين معنا که بتوان امرار معاش نمود يعني مهيا کرد همه چيزهايي که انسان به عنوان يک موجود که نيازهاي مادي و فرامادي دارد، تا انسان بتواند به عنوان يک فرد در جامعه زندگي اي داشته باشد که فراخور شان انساني باشد. پس به اخلاق انساني تاکيد خواهيم کرد به اين معنا که وقتي اخلاق معنا پيدا مي کند که به فعلي از افعال انساني برگردد. خيلي از افعال از ما سر مي زند ولي وارد فعل اخلاقي نمي شود لزوما در اين زمينه، بعد خردورز بودن، آگاه بودن و به اصطلاح صاحب اراده بودن براي اخلاق تعيين کننده است. اگر درجايي با موجودي روبه رو هستيم که با خردورزي مواجه نيست، مثلا از روي غريزه يا مکانيکي افعالي از او سرمي زند در اين صورت سخن گفتن از اخلاق معنا پيدا نمي کند. موجودي که در شکل گرفتن فعل اش بايد عقلانيت دخيل باشد ما که موجود خردورزي هستيم در بخشي از افعال مان ناآگاهانه عمل مي کنيم آيا اين افعال مشمول اخلاق مي شود؟ نه. مثالي مي زنم. فرض کنيد در اتوبوس ايستاده ايد و راننده ناگهان سرعت مي گيرد و شما از جا کنده مي شويد و دستتان محکم به صورت کسي مي خورد. بالاخره فعلي از شما سر زده اما اساسا چنين فعلي در دايره افعال اختياري قرار مي گيرد يا نه؟ اولا، اين فعل ناآگاهانه صورت گرفته. ثانيا، بدون اراده شما انجام گرفته. پس عنصر آگاهي، اراده و آگاهانه بودن در اخلا ق بسيار مهم است.
نکته دوم اينکه، به هر حال اين مجموعه افعال براي تعيين مايحتاج ماست يعني موجودي جسماني روحاني آن هم در شرايط خاص يعني اخلاقي که شرايط مکاني و زماني را نتوان در دايره ديدش قرار دهد. شايد در مقام نظر بتواند حرفي بزند ولي در حوزه عمل خيلي راهگشا نخواهد بود و موانعي در مقام عمل براي آن وجود دارد. نيازمندي هاي فرد را هم به عنوان زندگي فردي و هم به عنوان زندگي اجتماعي که فرد در جامعه دارد، بايد در نظر داشت. بنابراين، مي دانيم که در تقسيم بندي هاي سنتي هم حکمت به دو قسمت حکمت نظري و عملي تقسيم مي شود و در حکمت عملي، در حيطه اخلاق رابطه اي بود که فرد با ديگري دارد و اين دايره گسترده تر هم مي شود و آنچه که اقتصاد در قديم معنا پيدا مي کرد آيکونوميا بود يعني تدبير در امور منزل يعني ارتباط افراد را در منزل يعني يک واحد اجتماعي در برمي گيرد و اگر فراتر مي رفتيم، مي شد کل جامعه و شهر. در همين تعريف به نظر مي رسد تمام افراد يک هدف مشترک يعني تامين زندگي اي که فراخور شان انساني باشد، دارند. تمام بحث هاي ما به دو صورت مي تواند صورت بگيرد جايي که بتوان به يک تلقي مشترک رسيد به يک حداقل و بعد بپرسيم آ يا فراتر از اين معنا پيدا نمي کند؟ مي خواهيم برسيم به اينکه تمام بايدها و نبايدهايي که با توجه به باورها و گرايش هاي خاص شان مي توان توقع داشت در مرتبه بعدي مورد توجه قرار گيرد.
به نظر من خيلي مهم است که وقتي وارد يک بحث اخلاق ديني مي  شويم حداقل هايي را که به عنوان اخلاق حداقلي براي ما به عنوان انسان مي تواند موضوعيت داشته باشد اول حل کنيم و بعد بگوييم براي فاصله گرفتن از اين حداقل ها چه قدم هايي بايد برداريم. يکي از چيزها اين است که گفتيم مي خواهيم امرار معاش کنيم. دو نوع نگاه مي توان در اينجا داشت. در برخي از نگرش هاي اخلاقي مي گويند مي خواهيم مايحتاج را تامين کنيم به اندازه اي که نيازمندي هاي بالفعل انسان را برطرف کنيم. بالفعل يعني با توجه به شرايطي که فرد دارد، سنتي که دارد، مراحل تحولات و پيشرفت هاي علمي و  غيره که همه دخيل اند. يک وقت مي گوييم فراتر از آن در حد يک نيازمندي هايي بايد باشد که الآن بالفعل موجود نيست ما اول اين ها را برانگيزيم و بعد بگوييم مايحتاج. مايحتاجي که بالفعل نيست ولي بالقوه در فرد هست. باز هم دو نگاه متفاوت داريم. گاهي بايد و نبايد را در عرصه اي مطرح مي کنيم و افعالي انجام مي دهيم که براي رفع مايحتاج بالفعل ماست و گاهي متوجه امکانات ديگري نيز مي شويم که در فرد موجود است و اين امکان ها هم بايد مدنظر قرار بگيرد. در مورد اخلاق ديني به طور خاص يقينا مي دانيم در نگرش ديني اقتصاد ارزش نهايي تلقي نمي شود، حتي شايد بتوان گفت ارزش ذاتي هم ندارد. پس ما گاه در يک نگرش اخلاقي، با اخلاقي روبرو هستيم که ارزش ذاتي براي اقتصاد قائل است و گاهي ارزش ذاتي نيست و تبعي است يعني به تبع يک چيز ديگري اقتصاد هم ارزش پيدا مي کند وگرنه خود آن في نفسه ارزش ذاتي ندارد.  ممکن است حتي يک طرز نگرش خاص در اخلاق به عنوان امري که تابع اقتصادي است که خود ارزش ذاتي دارد براي امر تبعي ديگري وجود داشته باشد. اگر مثلا شرط تا مين معاش براي تعداد رو به افزايش انسان ها در اين عالم تنها در حدي از اقتصاد مقدور باشد که بايد تلاش فراواني براي رسيدن به اين نقطه انجام دهيم که مايحتاج رو به افزايش انسان ها را تامين کنيم اين تلاش و کوشش ما ممکن است بگوييم چه در عرصه اقتصاد به طور عام و چه در عرصه فن آوري به طور خاص ارزش پيدا مي کند; ارزش تبعي که خود اين بر مي گردد به نوع نگرشي که براي انسان قائل هستيم. بايد و نبايدهايي مطرح مي شود که في حد ذاته اگر خودشان را نگاه کنيم ممکن است ما در داوري نسبت به آنها خنثي باشيم يعني نه مثبت اند نه منفي. نه لزوم اين را دارد که انجام شود و نه انجام نشود. مثلآ اينکه انسان ها تمامي ذخاير زمين را بهره برداري کنند و به مواد بهتري تبديل کنند ممکن است بپرسيم از نظر ديني ارزش است يا نه؟ يا ارزش ذاتي دارد يا نه؟ ارزش تبعي اگر دارد اين ارزش تبعي تابع چيست؟ بنابراين، پرسش هاي نهايي شکل دهنده زندگي که در عرصه اخلاق به طور کل مطرح مي شود، نبايد انتظار داشت که همه را در اخلاق اقتصادي جستجو کرد. برخي کوشيده اند بعضي پرسش ها را که جهت دهنده کل زندگي هست  در اخلاق اقتصادي جست وجو کنند. پس قبول کنيم اخلاق اقتصادي هم بخشي از دايره اخلاق زندگي است. ما پرسش هايي خواهيم داشت که پا را از دايره اخلاق اقتصادي فراتر خواهند گذاشت. مثلا در عرصه اقتصاد با بايدها و نبايدهايي روبرو هستيم، اگر کسي بپرسد اين بايدها و نبايدها مطلق اند يا مقيد؟ به محض  اين که اين را گفتيم از دايره اخلاق اقتصادي پا بيرون نهاده ايم، در عين حال که سلسله اي از پرسش ها از بايدها و نبايدها مطرح خواهند شد و در اولين قدمي که به فرا اخلاق اقتصادي خود را مي رسانيم ديگر از اخلاق اقتصادي خارج شده ايم مثلا اين بايدها و نبايدها براي چه زماني است؟ براي همه انسان هاست و همه جوامع و يا مقيد است؟ اگر اخلاق اقتصادي دايره اي از زندگي و بايدها و نبايدهاي يک دايره از زندگي مي پوشاند آ يا اين اخلاق در مورد افعال انسان صادق است و از بايد و نبايد اين برمي آيد که در تعين بخشيدن به افعال انسان تکليفي دارد. وقتي گفتيم در اخلاق اقتصادي با بايد و نبايد مواجهيم يعني تکليف داريم و اين اخلاق اقتصادي تنها يک بخش از افعال ما را شامل مي شود. پس ممکن است در دايره بزرگ تر هم با تکليف هايي روبرو شويم که در تزاحم با تکليف اول قرار بگيرد. پس ممکن است با تزاحم تکليف ها مواجه باشيم يعني در يک دايره از زندگي، يک تکليف داريد و اين با تکليف بازهم در تعارض قرار مي گيرد ولي تکليفي که در دايره بزرگ تري قرار دارد. سوال اين است که با چه معياري در اين بخش مي توان بايد و نبايد تعيين کرد؟ اين فقط مربوط به دين نيست و در دايره اخلاق عقلي و اقتصادي نيز امکان دارد. بنده شغلي دارم، درآمدي مي خواهم داشته باشم تا مايحتاجي تهيه کنم، مثلا لباسي تهيه کنم که از سرماي زمستان مرا حفظ کند به اين منظور که چه مي شود و چه شود؟ بنابراين، غايات پشت سر هم مي آيند. غايات مختلف تکاليف مختلفي پيش مي آورند که گاه اين غايات در دايره بزرگ تر با ديگر غايات در تعارض هستند يا همديگر را همپوشاني مي کنند. اين مسائل در حوزه حقوقي نيز مي توانند مطرح شوند مثلا فردي چنين کرده که در حوزه حقوقي قرار مي گيرد و چنين کار خلافي هم انجام داده که در حوزه اخلاق قرار گرفته در حالي که نبايد اين دومي در حکم قرار بگيرد چرا که ما در قضا درباره حقوق حکم مي کنيم و نه در دايره اخلاق. ا گر من دروغي گفته  ام و اين دروغ منجر به آسيب به فردي شده، اين صدمه را بايد من جبران کنم ولي گاهي گفته مي شود فرد خوبي است ولي دروغ هم مي گويد اينجاست که وارد حوزه اخلاق شده ايم.
در اخلاق بحثي داريم که آيا اگر اراده ما غير از عقل عملي ما در تعيين بخشيدن دخالت داشت چيزي مثل ميل، عاطفه يا عامل بيروني مثل پاداش، مکافات، و امثال اينها آيا در اينجا فعل ما اخلاقي هست يا نيست؟ کانت مطلقا مي گويد هرچه در تعين بخشيدن غير از عقل عملي دخالت داشت ديگر اخلاقي نيست. حتي وقتي پاداش کاري بهشت گذاشته مي شود و تو داري براي بهشت کاري مي کني فعل تو فعل هست ولي اخلاقي نيست و از طرفي اگر از ترس عقوبت مرتکب کاري مي شوي اين فعل تو نيز فعل هست ولي کافي نيست براي ارزش اخلاقي داشتن!  آيا در بحث ديني درجات داريم يا نه؟ در خود اخلاقي بودن فعل اخلاقي آيا درجات داريم يا نه و اگر آورديم اين را وارد اقتصاد کرديم آيا اخلاق اقتصادي داريم که نسبت به ديگري بهتر باشد آن هم نه با توجه به غايات بلکه با توجه به عامل وادارکننده ما به انجام فعل؟ همه شما اين جمله معروف که از امام صادق(ع) و حضرت امير(ع) نقل شده را شنيده ايد که خدايا من تو را از خوف آتشت نيست که عبادت مي کنم چنين عبادتي عبادت بردگان است و من تو را  عبادت نمي کنم به طمع بهشت که اين عبادت تجار است (يک چيز مي دهند يک چيز مي گيرند) من تو را عبادت مي کنم به دليل آن که تو را شايسته عبادت ديدم اين عبادت  عبادت آزادگان است.
حتي اگر فعل هايي که به لحاظ ظاهري کاملا شبيه هستند، مي توانند به لحاظ ارزش اخلاقي تفاوت داشته باشند. کانت معتقد به همه يا هيچ است و مي گويد فعل يا اخلاقي است يا چيز ديگر. مثالي بزنم: بنده با شما هر دو به کسي کمک کنيم. فعل شما ممکن است اخلاقي باشد و فعل من مي تواند اخلاقي نباشد کانت مي گويد چه چيز باعث شده کمک کنيد؟ مثلا شما کمک کرده ايد از روي انسانيت و بنده کمک کرده ام که د يگر اين آقا اينجا نباشد. به نظر مي رسد يک فعل، ارزش هاي اخلاقي مختلفي داشته باشد. به بحث اقتصاد برگرديم. بگوييم بعد از اينکه بابلي ها هفته  را به 7 روز تقسيم کردند، يک روز را تعطيل قرار دادند. مسيحيان يکشنبه، يهوديان شنبه، در سنت ما هم جمعه را روز تعطيل اعلام کرده ايم. ممکن است بگوييم ما هستيم و اقتصاد و اقتضائات اقتصاد! بايدها و نبايدهاي اقتصاد که روي عقلانيت خاصي سوار است و منشا عقلاني هم دارند. منشا عقلاني را هم دو نوع مي توان معنا کرد يعني مي توان با کمترين هزينه ها بيشترين بهره وري را داشته باشيم. به نظر مي رسد کار بسيار غيرعاقلانه اي است که ما يک روز چرخ توليد را بخوابانيم، از طرفي بگوييم انسان که فقط اقتصادي نيست نيازهايش هم فقط نيازهاي اقتصادي نيست پس مي گوييم قرائتي را براي انسان قائل مي شويم که او بتواند به ديگر جنبه ها و نيازهايش نيز پاسخ دهد. ممکن است بگوييم ما از خاستگاه ديني آمده ايم و بگوييم تعطيلي روز يکشنبه علاوه بر رسيدن فرد به فراغت ارزش ديني هم دارد و اين نيز جنبه مهمي از زندگي است. ما مي گوييم حداقل جمعه که زمان نماز جمعه است اين را فارغ کنيم. پس مي تواند چند ساحت وجود داشته باشد که بايد و نبايدهايي را معلوم کنيم.
اين طور نيست که ما براي رسيدن به بايدها و نبايدها بتوانيم به راحتي داوري کنيم به اين معنا که قبول بايد و نبايد با خود لوازمي دارد و در ميداني طرح شده. ما هميشه با دشواري در حکم اخلاقي روبرو هستيم. اين سنجش دو سمت مساله بسيار در اخلاق مشکل شده و هر کدام وجوهي دارد که بايد انتخاب شود. اتفاقا هرچه آگاهي بالاتر رود اين انتخاب سخت تر مي شود. آدم هايي که خيلي سفت حرف مي زنند، معمولا دو دسته اند. يا آنهايي هستند که خيلي خيلي مي دانند يا آنهايي که  صورت مسئله را هم نمي دانند. کساني مثل کانت اصلا دانش را وارد اخلاق نمي کنند. اما اگر علم و دانش را دخيل کرديد آنجا ديگر ارزشي دانستن فعل کار آساني نيست.   بين مطالبات اخلاقي که متوجه فرد انساني است و مسووليت فرد انساني را تعيين مي کند آيا در قبال آ ن چيزي که از دايره مسووليت فرد انساني فراتر رود نيز داريم يا نداريم؟ آيا جايي هست که بگوييم که ديگر تک تک انسان ها مخاطب بايدها و نبايدها نيستند و بگوييم ما نهادهايي را مسئول مي کنيم و اينجا ديگر فرد انساني مطرح نيست؟ مثلا جايي مي گوييم بازار مکانيسم فعل و انفعالات را تعيين مي کند من نيستم ديگر. بازار چنين مي کند و چنان. يا اين اقتضاي بانکداري است که چنين کنيم.آيا مسووليت پذيري فراتر از فرد انساني که متوجه نهادها و دولت شود داريم؟ بسيار کار مشکلي است. اساسا وقتي بايد و نبايد از فرد پا را بيرون مي گذارد کار پيچيده مي شود. مثلا حتي در اخلاق مبتني بر مباني ديني با تکاليف اخلاقي فرافردي روبه رو هستيم که اين تکاليف هم براي فرد مسووليت آور باشد هم براي جمع. در فقه اين را داريم واجب کفايي و... اما در اخلاق هم آيا با اين روبرو هستيم؟ حالا وارد دايره اخلاق اقتصادي شويم. آيا در جاهايي که روال جامعه اي روال غيراقتصادي است نسبت فرد با جامعه و اخلاقي بودن فرد و جامعه چگونه خواهد بود؟ آيا مي شود چيزي بد باشد و يک فعل بد اقتصادي  اجتماعي در جامعه شما هست و جهت دهنده هم هست؟ اگر ما مثل داستان ليبراليسم اوليه که رويدادهاي اقتصادي را درنهايت به جايي مي رساند که فعل خود به خودي در اقتصاد مطرح بود آنجا ديگر اخلاق علي القاعده از کار مي افتد. هرجا با اتوماتيسم روبرو بوديد ديگر اخلاق از کار مي افتد. اگر گفتيم خودساخته نيست اتفاقاتي که در امور اقتصادي صورت مي گيرد و بالاخره به تصميم افراد وابسته است- چه تصميم فردي چه تصميم جمعي- آنجا تازه وارد دايره اخلاقي مي شود.  هرچه شناخت  ما از عرصه اقتصاد و توانايي ما در شکل دهي پديده هاي اقتصاد بيشتر مي شود بحث بايد و نبايد پيچيده تر شده مسووليت اخلاقي هم بيشتر مي شود و به ميزان توانايي ما براي تصرف ها، دايره آنچه که شامل اخلاق شود، مثلا در اقتصاد، اخلاق اقتصادي هم گسترده تر مي گردد.  در دايره اخلاق اقتصادي چه نسبتي بين فزوني يافتن دانش نظري ما و نيز توانايي عملي ما براي تصرف و بالاخره مسئوليت اخلاقي وجود دارد؟ به نظر مي رسد هرچه اين امکان بيشتر شود بايد و نبايدهاي بيشتري متوجه ما شود.
نکته ديگر اين که، وقتي راجع به انسان صحبت مي کنيم در دايره اخلاق اقتصادي بايد توجه  کنيم شکل دهندگان اخلاق اقتصادي انسان اند و ما وقتي مي گوييم بايد يک تصوير ايده ال داشته باشيم در اين تصوير ايده آل کدام انسان معيار ماست؟ وقتي مواجه مي شويم با سنت و يا پديده ايثار، فداکاري و امثال اينها چه انساني معيار سنجش ماست که بايد و نبايد اخلاق اقتصادي را براساس آن تعريف کنيم؟ ايده آل کدام است؟ از يک طرف هرجوابي اينجا جواب ساده اي نخواهد بود، نمي توانيم معدل انسان ها را هم بگيريم. مثلا معدل انسان هايي ميان مايه و ديگر انسان ها را. آيا اين راه حل خوبي است؟ تصوير ايده آل را به دست آ وردن بسيار مشکل است. ممکن است بگويند مي خواهيم بايد و نبايدهايي را در عرصه اقتصاد به دست آوريم. بنابراين، هر انساني که چنين کند خوب و چنان کند بد است. کار بسيار سخت و پيچيده اي است. سوال اين است آيا اخلاق بدون تصوير ايده آل ممکن است؟ آيا جمع بزنيم هر آنچه راجع به انسان گفته شده و مي توان به يک تصوير ايده آل رسيد؟ بالاخره انسان اقتصادي مورد نظر ما کيست و چه ويژگي هايي دارد؟ آنچه وجود دارد اين است که تکليف مالايطاق نبايد کرد. اين يک اصل است. علي القاعده نبايد چيزي مطالبه کرد فراتر از توان افراد نکته بعد اينکه از گرايش هايي که وجود دارد تقسيم افعال به چند بعد اساسي واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح است. حق زبان تو، حق گوش تو، حق بچه تو، حق همسايه و بسياري از اين قبيل. بنابراين، بحث حقوق و اخلاق مي تواند همه جا  اينگونه که ما مطرح مي کنيم نباشد. اينکه آيا فرد مي تواند مطالبه کند و بازپس گيرد. سوال اينکه اگر گرايش ما در حقوق طوري بود که تا مي توانيم همه افعال حکمي پيدا کند، از کل احکام، بايد و نبايدهايي هست که حکم حقوقي پيدا مي کند داخل اين حرام ها و حلال ها که در دو سمت مساله است. بيشتر افعال انساني مباحات است اين گرايش هم باز مخصوص ما نيست. حتي مخصوص دين هم نيست. گرايشي هم وجود دارد که حتي مي شود براي تمام افعال انساني حکم ارزشي صادر کرد يا نه؟ فقط در نظام هاي ايدئولوژيک هم لزوما نيست. بايد بگذاريم در دايره مباح يعني هر کاري خواست بکند. دايره اخلاق آنجاست که حقوق خط کشيده و مي گويد حرفي ندارم به لحاظ حقوقي اما خوب و بد جاي خود است يعني هرچه در حقوق پيش رويم جاي اخلاق را کم مي کنيم. ما دايره حقوق اقتصادي داريم و در کنارش دايره اخلاق اقتصادي. توجه داشته باشيم که حد و مرزها را نگه داريم. يک سري افعال هست که ارزش گذاري از نظر اخلاق نشده. انتظار نداشته باشيد ارزش گذاري کنيم آنچه را به عنوان مباح شناخته شده است. وقتي افعال انسان را در نظر بگيريد بخش کوچکي از آ ن واجب و حرام است، بقيه مباح است. در عرصه اخلاق اقتصاد آوردن همه چيز زير ضابطه حقوق و اخلاقي مطرح نيست. من از اخلاق ديني اسلامي توقع ام علي القاعده اين خواهد بود که چه چيزهايي را  انجام مي دهد و آ يا تمامي افعال ما را پوشش مي دهد؟
متن سخنراني در موسسه مطالعات دين و اقتصاد


نسخه چاپي ارسال به دوستان