نسخه شماره 4019 - 1395/02/01 -


يک رسم نا‌ميمون!


«ماه رجب و جوادالائمه عليه‌السلام» (9)


 يک رسم نا‌ميمون! 
نويسنده : مهدي مال‌مير ‌*

در روز‌هاي گذشته، دو تن از هنرمندان کشورمان محتاج ناز طبيبان شدند. يکي به سبب نداشتن بيمه درماني و فقر و فاقه از دست رفت، ديگري اما به لطف وزير محترم بهداشت که بي‌درنگ خود را به بالينش رساند و البته به علت همياري و همکاري پرسنل بيمارستان از کما نجات يافت و بار ديگر به دامن هنردوستاني که به شدت نگران سلامتي‌اش بودند باز گشت. سخن از دو هنرمند عرصه سينما است. يکي عباس کيارستمي ‌افتخار هنر اين مرز و بوم که تاريخ سينماي جهان بدون حضور او وآثارش بي‌شک چيزي کم دارد و ديگري بانوي بازيگري پا به سن گذاشته که مدت مديدي بود با هيولاي فقر دست‌وپنجه نرم مي‌کرد و البته همه ديديم که شوربختانه بازي را به مرگ واگذار کرد! در اينجا به هيچ رو قصد برابر نهادن اين دو هنرمند نيست که سابقه کاري و حرفه‌اي‌شان فاصله‌اي کهکشاني از يکديگر دارند. اما از هر گوشه که بنگريم، اين دو هنرمند از يک نظر وجه اشتراک ناگذشتني با يکديگر پيدا کردند: هر دو در يک زمان بيمار بوده‌اند! در بالين يکي بالاترين مقام جامعه درماني يعني وزير بهداشت و درمان کشور حاضر شد و بر بالين ديگري اين داسِ فرشته مرگ بود که بر فراز سرش مي‌گرديد!

گويا کم کم دارد رسم ناميموني در سرزمين ما پا مي‌گيرد که براي خوب زندگي کردن و نمردن از فقر و نداشتن بيمه درماني، حتما بايد نخبه باشي و الا کلاهت پس معرکه است! اين که آن بانوي فقيد از نظر کار هنري چندان اسم و رسمي ‌نداشت، اينکه سال‌ها با کار هنري جدي بدرود گفته بود وحتي در سال‌هاي آخر عمرش از عهده پرداخت اجاره خانه‌اش هم برنمي‌آمد، جملگي بهانه‌هايي براي ناديده گرفتن او نبود! آن بانوي از دست رفته، هر چه بود و هر که بود، برخورداري از خدمات اوليه پزشکي واندکي اعتنا از سوي مسوولين، حق بنيادين او به حساب مي‌آمد!

در يک جامعه سالم، برخورداري از شغل مناسب، خدمات درماني به هنگام، متعلق به همه مردم معمولي است. به عبارت ديگر در جامعه‌اي که قدرت و ثروت وامکانات بهره بردن از زندگي، عادلانه ميان شهروندان توزيع شده باشد، حتما براي استخدام در فلان کارخانه و به همان دستگاه دولتي نبايد نخبه بود! آدم‌هاي معمولي هم که بيشتر قريب به اتفاق جامعه را شکل مي‌دهند نيز مي‌بايد از خدمات ضروري وشغل مناسب بهره‌مند شوند. مي‌گويند در ميدان جنگ هرچه فرمانده لشکر ناکارآمد‌تر و ترسو‌تر باشد براي پيروزي در جبهه نبرد، به سربازان شجاع و بي‌باک نيازمند‌تر است. اما فرمانده‌اي که کارش را بلد باشد، با سربازان معمولي و نه لزوما بي باک(نخبه) نيز از عهده کار بر‌مي‌آيد. در جامعه نيز داستان به همين منوال است. هر‌چه جامعه‌اي قوي‌تر باشد، نياز به نخبه بودن در آن نيز به شدت کم مي‌شود. در يک جامعه سالم لذت بردن از زندگي وحمايت شدن ازسوي جامعه، پيش‌نيازش نخبه بودن در يک رشته هنري و يا سرآمد بودن در يک زمينه علمي‌نيست! زندگي کردن، حق همه آدم‌هايي است که نمي‌توانند يا اصلا نمي‌خواهند نخبه باشند!

*روزنامه نگار


 «ماه رجب و جوادالائمه عليه‌السلام» (9) 
نويسنده : سيدرضا اکرمي

37) يکي از رويدادهاي عظيم الشان ماه رجب، ولادت حضرت «محمد بن علي الجواد» عليه‌السلام است. که با خود ‌»ويژگي‌هاي»‌ والا دارد. پدر «علي بن موسي» است و مادر «طاهره» بود. در سال 195 قمري در مدينه النبي به دنيا آمد «و خير مولود و اعظم مولود» عنوان گرفت و امامت حضرت رضا به دليل اين مولود قطعي شد. حضرت در 45 سالگي پدر به دنيا آمد و موجبات شگفتي مردم شد. در 8 سالگي به امامت رسيد و در 25 سالگي توسط «معتصم عباسي» مسموم «الفرج بع المامون به ثلاثين شهرا» شد و «ام‌الفضل» در اين ستم نقش مهم داشت و النهايه پشيمان شد و به مرض ويژه مبتلا گشت و همه موجودي خود را هزينه نمود و بهبودي نيافت و از دنيا رفت.

38) تاريخ همه زندگي حضرت را به صورت شفاف بازگو نموده؛ گرچه اين زندگي کوتاه بود ولي بسيار پربرکت و آموزنده بود. در 5 سالگي در مدينه در اطاق پدر مي‌نشست و مراجعات مردم «فقهي و مالي و اجتماعي» را پاسخ مي‌داد و امام هشتم با مکاتبه، اين نوجوان را ياري مي‌داد و تذکرات لازم را يادآور مي‌گشت. حضرت بسي تيزهوش بود و در سفر عمره پدر به مکه، خبر جدائي و شهادت پدر را احساس کرد و خبر داد.

39) پس از به شهادت رساندن حضرت رضا عليه‌السلام در طوس و مرو، مامون به بغداد انتقال يافت آنجا را مرکز حکومت خود قرار داد، چند صباحي گذشت که نسبت به «جوادالائمه» حساس گشت و امام را به بغداد فراخواند. در يک شکار تفريحي، با امام مواجه شد و از صلاب ت و شجاعت وي شگفت‌زده شد و حضرت را از نزديک شناخت. در اين فراخوان و تشکيل مناظره علمي، يحيي بن اکثم «قاضي القضاه» وفقيه عصر عباسي، محکوم گشت و جايگاه علمي امام معلوم همگان گشت. بدين جهت تکريم شد و گرامي داشته شد. مامون براي آگاهي يافتن از برنامه و کارنامه حضرت جوادالائمه در مدينه النبي دختر خود «ام‌الفضل» را به همسري امام در آورد و اين «تاکتيکي» بود از ناحيه مامون.

نکته: همه برادران و خواهران خواننده اين «وجيزه» بدانند، بني عباس به طور جامع و بني‌اميه در «استراتژي» با يکديگر در برابر «بني‌هاشم و علويان» وحدت نظر داشتند و به دليل «جاه‌طلبي و قدرت‌طلبي» با اهل‌بيت در تقابل بودند و موجوديت آنان را نمي‌پذيرفتند و درصدد نفي آنان بر مي‌آمدند و قاعده توسط آنان اجرا مي‌شد و هيچ يک از امامان به مرگ طبيعي از دنيا نروند. ولي عباسيان در «تاکتيک: هر يک شيوه خاص به کار مي‌بردند. منصور عباسي امام صادق را تبعيد و درس وي را تعطيل و امام را مسموم کرد. هارون امام هفتم را «زنداني بغداد و بصره» نمود و در نهايت مسموم ساخت، مامون، امام هشتم را به مرو فراخواند و با ولايت عهدي کنترل کرد و النهايه در خانه خود و به دست خود زهر خوراند و مسموم ساخت. در مورد «امام محمدتقي» شيوه‌اي ديگر بکار برد و با فرستادن دختر خود به خانه امام نهم و ازدواج اجباري امام را به عقيده خود، کنترل نمود و از حال و قال امام توسط اين جاسوس آگاهي مي‌يافت که در پايان توسط «معتصم» برادر مامون به بغداد فراخوانده شد و مسموم ساخت.

40) امام را فقط رهبر و پيشوا براي پيروان خود نمي‌دانيم، بلکه او را حجت الهي و خليفه‌الله مي‌دانيم که در همه تاريخ حضور دارد و معتقديم که اگر اين حجت الهي نباشد، حيات انسان پايان «لولا الحجه لساحت الارض باهلها» مي‌يابد. اين حجت و عماد الهي و دين خدا، اعتقاد و افعال و اخلاق وي، فرا زماني و فرا مکاني مي‌باشد، چه حيات فيزيکي داشته باشد و يا حيات متافيزيکي، در خانه و کاشانه خود باشد يا در مرقد و مزار باشد. عمر طولاني بنمايد يا عمر کوتاه. در زندان باشد يا در جوار قبر پيامبر و در مدينه‌النبي، حضرت جواد‌الائمه عليه‌السلام در دوران امامت کوتاه هفده ساله خود، راه‌گشا و مشکل‌گشا بود براي همه مراجعه‌کنندگان و متوسلان چون «آزادي ابوالصلت هروي از زندان با توسل به حضرت از زندان» و به همين دليل مورد حسادت و عداوت حاکمان زور و زر و تزوير و استخفاف، قرار گرفته و ايذاي روحي و جسمي نسبت به وي اعمال گرديد.

41) سرگذشت شيرين و آموزنده‌اي در تحف‌العقول براي آن حضرت نقل شده است، که مامون تصميم گرفت «ام‌الفضل» دختر خود را به همسري حضرت جوادالائمه عليه‌السلام قرار دهد، نزديکان مامون نزد وي آمده و سوگند دادند که از اين موضوع منصرف گردد و خلافت و مديريت را از خاندان عباسي دور نسازد «آن چنانکه در ولايتعهدي امام علي‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام، نگران بودند و تو مي‌داني بين ما و خاندان علي عليه‌السلام «تقابل» وجود دارد. مامون تقاضاي آنان را نپذيرفت و سوگند ياد کرد که اين تقاضا را «و امسکوا و الله لا قبلت من واحد منکم في امره» نمي‌پذيرم و شما منصرف شويد. موضوع ازدواج به يک «صبي» و نوجوان را پيش کشيدند که از دين چيزي نمي‌داند «اتزوج ابنتک و قره عينک صبيا لم يتفقه في دين‌الله، تحف العقول 814» و حلال و حرام نمي‌شناسد، جلسه مناظره‌اي به وجود آمد و امام آنان را محکوم ساخت و عقد ازدواج خوانده شد.