نسخه شماره 3690 - 1393/11/21 -

در حاشيه فيلم فجر 33
سينماگران مولف بلاي جان سينماي ايران!

نوشته‌اي بر فيلم «در دنياي تو ساعت چند است» ساخته صفي يزدانيان
عاشقانه گيلاني با چاشني فرانسوي

نگاهي به فيلم سينمايي «در دنياي تو ساعت چند است؟» ساخته صفي يزدانيان
فيلمي داراي عناصر نوستالژيک و نامفهوم براي مخاطب ايراني!

گفت‌وگو با حسن نجفي کارگردان «شرفناز»:
لانگ شات‌هاي «شرفناز»حساب و کتاب داشت


 در حاشيه فيلم فجر 33
 سينماگران مولف بلاي جان سينماي ايران! 
نويسنده : عباس کريمي‌عباسي

سينماگر مولف کيست؟ آيا هر اهل سينمايي که تاليفي دارد مولف است؟ آيا اصلا تاليف شرط مولف شدن است؟ اصلا مولفه‌هاي سينماگر مولف چيست؟ راستي هر‌کس را که حق‌التاليف مي‌گيرد مي‌توان هنرمند مولف نام نهاد؟! پاسخ همه اين پرسش‌ها – غير از اولي – يک نه بزرگ است. اصولا در کشور ما به دليل وارداتي بودن هنرهاي مدرن و از جمله سينما تعاريف در حد ترجمه تحت الفظي وارد مي‌شوند و با کلي ابهام و ايهام و تفاسير شخصي مصادره به مطلوب شده مورد استفاده قرار مي‌گيرند. فيلمساز مولف هم از همين تعاريف است که به صورتي اشتباه در سينماي ايران جا افتاده و بلاي جان مردم بيچاره‌اي است که از روي علاقه پا به سالن‌هاي سينما مي‌گذارند و با فيلمي‌محصول يک فيلمساز مثلا مولف روبرو شده و سردرگم بيرون مي‌آيند. در تعريف کلي هنرمند مولف هنرمندي است که در آثار مسلسل خود مولفه‌هايي خاص دارد که به انواع مختلف بروز پيدا کرده و به صورت‌هاي گوناگون به شکل امضاي آن هنرمند در مي‌آيند. مثلا ون‌گوگ در آثار خود از رنگهايي خاص با خطوطي ويژه خودش بهره برده است يا کريستوفر نولان در فيلم‌هايش از تکنيک‌هاي خاص کارگرداني خودش استفاده مي‌کند که وقتي نقاشي يا فيلمي ديگر از آنها مي‌بينيم و حتي نمي‌دانيم مربوط به آنهاست مي‌توانيم از روي ساختار و جزئيات حدس بزنيم اين کار ون‌گوگ يا نولان است. بنابراين هنرمند مولف هنرمند صاحب امضاست و در سينما همه عوامل اصلي نظير فيلمنامه‌نويس، کارگردان و فيلمبردار و نظاير آنها مي‌توانند مولف و صاحب امضا باشند.

در تعريف مصطلح غلطي که از فيلمساز مولف وجود دارد در کشورمان 90 درصد فيلمسازان مولفند و فکر مي‌کنند فيلمسازي که خود فيلمنامه نويس، فيلمبردار، عکاس سرصحنه و تدوينگر باشد - اگر تهيه‌کننده هم باشد که چه بهتر! – فيلمساز مولف است و اتفاقا مشکل اصلي سينماي ايران همين موضوع است چرا که کارگرداني که خودش فيلمنامه را نوشته و نسبت به آن عرق دارد مشکلات و ضعف‌هاي آن را متوجه نمي‌شود و اين موضوع با کارگرداني منطبق بر فيلمنامه فيلم را دچار ضعف مضاعف مي‌کند.

فيلم‌هاي عمده اين فيلمسازان با اقبال عمومي‌و گيشه مواجه نمي‌شود و آنها جاي ان که به مشکل پي ببرند زمين و زمان و به ويژه بي سوادي منتقدان را عامل اصلي اين بداقبالي مي‌دانند و همين موضوع باعث مي‌شود دوباره با همين شيوه فيلم بسازند و در دايره اي مدام بچرخند که به دو پايان مي‌رسد: يا با جشنواره‌اي روبرو مي‌شوند که به فيلم آنها جايزه مي‌دهد و باعث تشويقشان با همين سبک و سياق براي ادامه کار مي‌شود و يا سرخوردگي مي‌آورد و اين فيلمسازان هنر خود را در مديومي ديگر خرج مي‌کنند و به تلويزيون يا شبکه خانگي پناه مي‌برند و از آن سوي بام مي‌افتند.

خيلي از فيلم‌هاي امسال جشنواره داراي مشکل فيلمنامه هستند و از شخصيت پردازي‌هاي نامعقول و پرتضاد گرفته تا پايان‌هاي سرهم بندي شده نشان مي‌دهد که فيلمنامه نويسان حرفه‌اي در سينماي ايران اندک‌اند و دليل آن يکي دستمزد خيلي پايين آنهاست و ديگري حس مولف بودن کارگردانان و ساخت فيلم از فيلمنامه‌هاي خودشان است که موارد آسيب‌هاي آن ذکر شد. يکسري از کارگردانان هم که روياي مهاجرت دارند و نگاهشان به جشنواره‌هاي آن‌ور آبي است سعي مي‌کنند تا با تفاوت‌هاي محتوايي و ساختاري خيلي به فيلمنامه توجه نداشته باشند و با بازي با تصاوير و درج برخي موارد جشنواره پسند فيلمسازي خود را که با وجود تسهيلات مختلف در داخل کشور آسان است آغاز کرده و پس از گرفتن چند جايزه از خارج کشور ان را در بيرون از ايران ادامه دهند.

البته بي‌انصافي است که به يکي از دلايل مشخص اين نوع نگاه اشتباه اشاره نکنيم که همان آموزش‌هاي آکادميک است چرا که در دانشگاه‌هاي ما موارد درسي تقريبا همه غربي و فقط ساختاري و تقليدي هستند و مثال‌هايي که وجود دارند عمدتا از آثار سينماي جهانند و همين موضوع در طي يک روند طولاني فيلمسازاني را تربيت مي‌کند که نگاهشان در توليد فيلم ايراني و بومي ‌نيست و از طرفي با توجه به تعاريف غلطي که ذکر آن رفت دچار توهم مولف بودن مي‌شوند به طوري که هيچ خدايي را بنده نيستند چه رسد به منتقداني که از سر دلسوزي به نقاط ضعف آثارشان اشاره مي‌کنند.


 نوشته‌اي بر فيلم «در دنياي تو ساعت چند است» ساخته صفي يزدانيان
 عاشقانه گيلاني با چاشني فرانسوي 
نويسنده : شبنم محمودي‌شرق

مقدمه: گاهي آدم دلش مي‌خواهد خودش را روي صندلي سينما رها کند، شل و ول و فارغ از هر انديشه‌اي بنشيند و فيلم نگاه کند و پفک بخورد و کيف کند که يک عاشقانه ساده نگاه مي‌کند و کيف کند که در اين روزهاي زمستاني گرم از ديدنش لذت ببرد و تک تک دانه‌هاي باران را حس کند و سردش شود و با ياد پديده عشق گرم شود و بخندد و منتظر بماند و مطمئن باشد که آخر هر انتظاري يک پايان خوب منتظر نشسته و دنيا هميشه يار بردباران است. که لذت ببرد از ديدن فيلمي‌ بدون اينکه بخواهد درباره‌اش قضاوت فني کند و تحليل کند و ساختارش را بررسي کند و فيلم ببيند براي اينکه فقط يک فيلم ديده باشد. شايد اين مهمترين موفقيت فيلم باشد و اين‌ها را نوشتم تا تکليفم را با اين فيلم مشخص کرده باشم: علي‌رغم همه ضعف‌هايش اين فيلم را دوست داشتم.

متن: «زمان در ترني كه تاريخش مي‌نامند، سوار شده است؛ سوار شدن در اين ترن آسان است اما پياده شدن از آن دشوار.»

ميلان كوندرا

فيلم در بستري تاريخي جريان دارد. از عشق حوا به عنايت‌الله شروع مي‌شود با عشق گيله گل به آنتوان ادامه پيدا مي‌کند و با عشق مجد به حوا ختم مي‌شود. سه سرنوشت متفاوت از سه آدم با رفتارهايي متفاوت. عنايت‌الله از همه خوش‌شانس‌تر است که عاشق زني مي‌شود و با او به خوبي و خوشي زندگي مي‌کند و حاصل اين عشق گلي است که در فضايي پر از مهر بزرگ مي‌شود. فرهاد ديوانه وار عاشق گلي است. از زماني که کودکي بيش نبوده و اين عشق را با خود حمل کرده تا بعد از ساليان دراز نهال آن را در دل گلي بکارد و باز هم بايد صبر کند و مجد عاشق شکست خورده اي است که دست روزگار نگذاشته به عشقش برسد. شخصيت‌هاي اين فيلم خيلي تکراري نيستند و مي‌توان با آنها احساس همدلي کرد اما مشکل کار از همين جا شروع مي‌شود. فرهاد چرا ناگهان فرانسه را ترک کرده و دل به مهرباني‌هاي مادرانه حوا سپرده؟ گلي که اينقدر مادرش را دوست داشته چرا بيست سال تمام براي ديدن او برنگشته؟ مگر چه چيز تلخي در گذشته‌اش وجود داشته که باعث شده او برود و پشت سرش را هم نگاه نکند؟ آن همه اطلاعات فرهاد از گلي از کجا مي‌آيد؟ گلي چرا اينقدر تلخ است و سرد است و شکاک؟ چه بر سر کودکي که بوي پوست پرتقال سوخته را دوست دارد آمده که اين طور شده؟ اين شخصيت‌پردازي نه چندان واضح به علاوه اتفاق‌هاي سورئالي که در بخش‌هايي از فيلم شاهديم- روياي فرهاد يا آن حضور مادر در سکانس آخر- باعث شده لحن فيلم چندگانه باشد که اين بزرگترين ايراد فيلم است چه اگر فيلم يک ملودرام عاشقانه ساده بود شايد تماشاگر را راضي تر مي‌کرد. به همه اين‌ها اضافه کنيد اشخاص ريز و درشتي که بي دليل در فيلم ظاهر مي‌شوند و بودنشان خيلي با نبودنشان فرق نمي‌کند مثل علي ياقوتي و خاله پوري و عروس و ... که فقط فيلم را شلوغ کرده‌اند و حذفشان شايد حتي به ريتم نسبتا کند فيلم هم کمک کند. اما يزدانيان در کارگرداني موفق‌تر است چه به جز حاتمي و مصفا و تا حدودي خوشکام بقيه بازيگران خيلي آشنا نيستند و نمي‌دانم سابقه بازي داشته‌اند يا نه اما همه شان به نقشي که بر عهده گرفته‌اند مي‌آيند و خيلي خوب بازي مي‌کنند. انتخاب فضاي باراني و زمستاني شمال که انگار هميشه عاشقانه است و طراحي صحنه و لباسي که به فضاي فيلم مي‌آيد به ويژه با تفاوتي که در انتخاب رنگ‌هاي گرم و سرد در فلاش بک‌ها و زمان حال دارند نيز به انتقال اين حس و حال کمک زيادي کرده است. در مجموع مي‌توان گفت که اين اثر يک عاشقانه ساده است. يک فيلم ساده متوسط که انگار اين روزها در سينماي ايران حکم کيميا را دارد، فيلم خوب هم که کلا از يادمان رفته است.

تلفيق موسيقي فولکلور با موسيقي اي که به نظر مي‌رسد برگرفته از موسيقي آمريکاي لاتين باشد به فضاي فيلم خيلي کمک کرده. آن اشعار به زبان گيلکي بدجور روي موسيقي نشسته است و انگار موسيقي عاشقانه ايست که فرانسوي‌هاي هميشه عاشق به آن گوش مي‌کنند و اين مساله در کنار معجزه‌اي که کريستف رضاعي از خود در ساخت موسيقي فيلم آورده نيز بر حجم ابهامات مي‌افزايد که اساسا چرا نبايد نام اين موسيقيدان که اتفاقا در جشنواره سي و سوم جزو پرکارترين‌ها بود و آثارش به لحاظ کيفي نيز قابل تامل و اعتنا بوده‌اند نبايد در فهرست نامزدهاي دريافت سيمرغ موسيقي متن باشد؟


 نگاهي به فيلم سينمايي «در دنياي تو ساعت چند است؟» ساخته صفي يزدانيان
 فيلمي داراي عناصر نوستالژيک و نامفهوم براي مخاطب ايراني! 
نويسنده : سيد‌رضا منتظري

«در دنياي تو ساعت چند است؟» عنوان اولين اثر سينمايي صفي يزدانيان است که در ارتباط با مخاطب ايراني بسيارسخت عمل خواهد کرد. اين فيلم که حال و هوايي عاشقانه و شاعرانه دارد حتي در به تصوير کشيدن «عشق» نيز موفق عمل نکرده و شخصيت اصلي فيلم با بازي علي مصفا تصويري جديد از يک عاشق بي‌شور و حال ايراني را در اين فيلم ارايه داده است که مخاطب به دليل عدم شناخت ويژگي‌هاي شخصيتي چنين کاراکتري نمي‌تواند با آن ارتباط برقرار کرده و برايش دل سوزانده و خلاصه کلام اينکه با او همذات‌پنداري داشته باشد! يزدانيان بدون آنکه به آداپتاسيون و تطابق فرهنگي اثرش توجهي داشته باشد، فيلمي ساخته که رسماً تبليغي براي فرهنگ فرانسوي‌ها است. با اينکه فيلم در شهر رشت فيلمبرداري شده و اصولا تمامي کاراکترهاي آن ايراني هستند و مي‌بايست در اين فيلم به اشاعه فرهنگ مردم بومي اين منطقه توجه ويژه اي شود، فيلمساز همواره سعي بر آن داشته تا به عنوان يک فيلم تبليغاتي براي گسترش فرهنگ فرانسوي‌ها عمل کند. در اين فيلم به طرزي عجيب که طعنه‌اي به سينماي سوررئاليستي مي‌زند همه آدم‌هاي شهر رشت به زبان فرانسه آشنايي کامل دارند و در محاوره‌هاي روزمره خود از زبان فرانسه استفاده مي‌کنند.‌ در اين فيلم همه آدم‌ها از رستوران دار و آرايشگر گرفته تا قاب ساز و رهگذر خيابان همه و همه هنرمند و شاعر هستند و کلا هيچ اثري از مردمان حقيقي اين ديار در اين فيلم ديده نمي‌شود. گويا يزدانيان هنگام ساخت اين اثر سينمايي در خواب بوده و صرف نظر از تاريخي بودن شخصيت‌ها احساس مي‌کرده در حال ساخت فيلمي درباره دو دلداده معروف فرانسوي مانند «مادام پمپادور» و «لويي شانزدهم» و يا «ناپلئون» و «دزيره» است.

صفي يزدانيان منتقد، مترجم و نويسنده سرشناس ايراني بدون توجه به خط اصلي داستاني فيلم خود درصدد ترويج ديدگاه‌هاي شخصي‌اش در سينما بوده، گويي يزدانيان به عنوان يک فيلمساز به جامعه پيرامون خود هيچ توجهي نداشته و به دليل عدم شناخت ناکافي نسبت به مسائل و آحاد جامعه دست به ساخت اثري زده که تنها ادايي روشنفکري است. هرچند که خط اصلي داستاني «در دنياي تو ساعت چند است؟» هيچگونه ارتباطي به جريانات روشنفکري ندارد و در مورد گره‌هاي عاطفي ميان آدم‌هايي از نسل‌ها مختلف است اما يزدانيان اين فيلم را به جرياناتي مرتبط نموده که ارتباطي با فيلم نداشته از همين رو مخاطب با اثري آشفته روبرو است و در نهايت هم پي به هدف اصلي فيلمساز نمي‌برد. «دردنياي تو ساعت چند است؟» رسماً فيلمي در امتداد جرياني است که به خصوص طي سال‌هاي اخير و پس از ظهور برخي از فيلمسازان ايراني همانند اصغر فرهادي که با ديدگاه‌هاي نو و خلاقانه خود موج جديدي از فيلمسازي را در سينماي ايران بنيان نهاده و پايه گذاري کردند و با آثار شاخص و ارزشمند خود توانستند نه تنها در دل مخاطبان و منتقدان سينماي ايران بلکه در دل تمام مخاطبان در سينماي جهان بنشينند، ظهور و بروز پيدا کرده است با اين تفاوت که فيلمسازان جواني که در کنار جريان سينماي فرهادي قد کشيده و فرصتي براي عرض اندام پيدا کردند شايد يک دهم تجربه و دانش سينمايي او را نداشته‌اند و از همين رو فيلم‌هاي هيچ يک از آن‌ها در داخل و خارج از کشور فرصت ديده شدن پيدا نکرده است!

داستان فيلم «در دنياي تو ساعت چند است؟» در مورد «گلي» است که بعد از بيست سال زندگي در فرانسه يکباره تصميم مي‌گيرد به ايران و به زادگاهش، شهر رشت سفري کند «فرهاد» در رشت به استقبالش مي‌رود و مي‌گويد که آشنايي قديمي است، اما گلي اصلاً او را به ياد نمي‌آورد تا اينکه پس از ديدن و به يادآوري نوستالژي‌هاي گذشته پي به عشق ديرينه فرهاد برده و فيلم به پايان مي‌رسد!

اين فيلم آغازي نامتعارف دارد که در سينماي ايران به هيچ عنوان شناخته شده نيست. مردي عاشق که همه مردم شهر از دلدادگي او به معشوقه‌اش خبر دارند و در اين ميان معشوقه پس از سال‌ها او را به ياد نمي‌آورد و عاشق دست به هر کار ديوانه‌واري مي‌زند تا او را به ياد خاطرات گذشته بيندازد و دوباره دل او را نرم کند. ما با فيلمي روبرو هستيم که عاشق دلخسته آن نمي‌کوشد تا توسط معشوق دوست داشته شود، بلکه فقط مي‌خواهد به ياد بيايد. تمام آن خرت و پرت‌هاي داخل چمدان قديمي که در همه اين سال‌ها همچون يادگاري‌هاي عزيز از يار ديرينش نزد خود نگه داشته، براي زنده کردن خاطرات از ياد رفته‌اي است که او را به محبوبش پيوند مي‌دهد.

اين فيلم حال و هواي خاص و شاعرانه‌اي دارد و از همين رو موسيقي در اين فيلم حرف اول و آخر را مي‌زند. شايد تنها عنصري که در اين اثر سينمايي درست مورد بهره‌برداري قرار گرفته است همان موسيقي فيلم باشد که با روح شاعرانه اين فيلم همخواني زيادي دارد. استفاده کريستف رضاعي از تم موسيقايي ترانه‌هاي آمريکاي جنوبي و فرانسوي (که البته تلفيق آن با ترانه‌هاي محلي اصلا جالب نشده است) و استفاده از آکوردهاي عامه پسند و ساز پيانو تاثير خوبي براي بهتر شدن اين اثر سينمايي گذاشته است. موسيقي با متن فيلمنامه به شدت همخواني دارد و در راستاي داستان و فضاي فيلم ساخته شده است اما باز هم به دليل آنکه فرهنگ فيلمساز با فرهنگ مردمان ما همخواني ندارد موسيقي اين فيلم نيز نمي‌تواند آن‌ها را به سمت دوست داشتن فيلم سوق دهد!

ريتم اين فيلم به شدت کند و کسل‌کننده است و بسياري از تصاوير آن رسماً به زائداتي تبديل شده‌اند که بودن يا نبودنشان هيچ تاثيري بر روند فيلم نمي‌گذارد. فيلمساز با تمرکز بر برخي از جزئيات بي محتوا و در عوض دور شدن از فضاي کلي‌گويي باعث شده تا مخاطب از همان دقايق آغازين فيلم با اثري روبرو شود که نمي‌داند چه هدفي دارد؟ فيلمساز به شدت در پي آن بوده تا احساس نوستالژيک مخاطبان خود را برانگيخته کند که در اين راستا هم نمي‌تواند موفق باشد و شايد تنها برخي از افراد که سنين بالاي40 سال دارند و جزو طبقه بورژواي جامعه محسوب مي‌شوند بتوانند با نوستالژي بازي‌هاي فيلمساز همراه شوند‌ تصاوير کارت‌پستالي و لحن روايي فيلم که به شدت به سينماي هنري پهلو مي‌زند از جمله مواردي است که اين فيلم را به ورطه سقوط و قهقرا کشانده است.


 گفت‌وگو با حسن نجفي کارگردان «شرفناز»:
 لانگ شات‌هاي «شرفناز»حساب و کتاب داشت 
نويسنده : سهند آدم‌عارف

«شرفناز» سوژه مهمي ‌را پيگيري مي‌کند و کارگردان اين فيلم يعني حسن نجفي فيلمساز دغدغه‌مندي ست. نه دغدغه مندي در معناي رايج آن بلکه دغدغه اي از آن جنس که باعث مي‌شود کيلومتر‌ها و فرسنگ‌ها از تهران دور شوي تا فيلمت را در لوکيشن‌هايي در بلوچستان و مرز پاکستان بيابي و انصافا عيار ديگري به اجناس و اجزاي بصري فيلمت بدهي. به هر ترتيب «شرفناز» را بايد فيلم خاصي به شمار آورد و به راحتي و بي تفاوت نمي‌توان از کنار آن عبور کرد و اهالي رسانه نيز شنبه شب از کنار آن بي‌تفاوت عبور نکردند‌؛ اين فيلم در سالن برج ميلاد به نمايش درآمد و مورد استقبال نيز واقع شد و البته که همه طول فيلم همه نشستند و تا آخر فيلم را نگاه کردند، رخدادي که در اين روزها براي فيلم‌هاي نادري پيش مي‌آيد! به هر ترتيب ما هم به سراغ کارگردان فيلم يعني حسن نجفي رفتيم تا گفت‌وگويي درباره آن با او انجام دهيم، اين گفت‌وگو را در ادامه مي‌خوانيد:

آفاي نجفي شما در فيلم «شرفناز» بر روي عنصر تخيل، تاکيد ويژه‌اي داشته‌ايد، شاهد آن هم صحنه سايه بان ساختن فرزند شرفناز با ساز قيچک بر روي سر او در بيابان. استفاده از چنين عناصري را چگونه مي‌بينيد؟

تخيل‌کشي، ابتداي نخبه‌کشي است. نبايد بگذاريم تخيل زمين بماند، چرا که تخيل، بال يک هنرمند است. همه درباره مستند‌سازي و رئال‌سازي صحبت مي‌کنند اما من مي‌گويم همه چيز بايد سر جاي خودش باشد. تخيل را از هنرمند نگيريد. به همين خاطر، زماني که مي‌بينم انديشه‌هاي ذهني و تخيلاتم در حال عينيت پيدا کردن است، مي‌گويم خدايا شکرت، تخيل حاکم مي‌شود.

در برخي از صحنه‌هاي فيلم «شرفناز»، ماشين‌هايي را مي‌بينيم که بر روي آنها اسلحه وجود دارد، اين امکانات را از کجا تامين کرديد؟

داستان فيلم «شرفناز»، وجود اين ماشين‌ها را طلب مي‌کرد. ما همه اينها را بازسازي کرديم و اين کار بسيار دشوار بود. البته اسلحه‌ها را از دولت گرفتيم اما بابت آنها پول پرداخت کرده‌ايم. اين اسلحه‌ها را به صورت ساعتي در اختيار ما گذاشتند و ما هم آنها را تحويل داديم و پول آنرا تسويه کرديم. مطمئن باشيد بابت هر چيزي که در اين فيلم ديديد، پول پرداخت شده است. به اين گونه نبود که به ما بگويند « از آنجا که داريد براي اين مملکت فيلم مي‌سازيد، ما اين امکانات را براي شما فراهم مي‌کنيم.» من مي‌توانم ادعا کنم که حتي يک ريال پول براي ساختن اين فيلم، دريافت نکرده‌ام و از اين موضوع بسيار خوشحالم، چرا که اگر پولي دريافت کرده بودم، نمي‌توانستم به راحتي صحبت کنم.

در اين فيلم، تعداد زيادي نماي «لانگ شات» مي‌بينيم، آيا شما به نماي «لانگ شات» علاقه داريد؟

در واقع در زمان ساخت فيلم، هر چيزي کاربرد دراماتيک و قائده و قانون خود را دارد و ربطي به علاقه شخصي کسي ندارد. من در جايي که لازم بود جغرافيا در خدمت پلان و فيلمنامه باشد، از اين نما استفاده کردم. لوکيشن در فيلم «شرفناز»، بسيار مهم است و کاربرد دراماتيک دارد و لنز‌ها هم کاربرد دراماتيک دارند، حرکات تيز دراماتيک هستند. اين گونه نبود که از سر «شنگوليت»، تصميم بگيرم که در اين صحنه از فيلم، نماي «لانگ شات» بگيرم.

با توجه به متفاوت بودن لوکيشن‌ها در اين فيلم، چه مقدار از فيلم، بر اساس دکوپاژ پيش رفته است و چه ميزان تمرينات و اتود‌هاي بازيگران در ساخت آن دخيل بوده است؟

من از آن جنس کارگردان‌ها هستم که دکوپاژ هفتگي را از ابتداي کار، در اختيار بازيگران و فيلمبردار مي‌گذارم و معمولا فيلم را با دکوپاژ پيش مي‌برم. به بازيگران مي‌گويم که اين برنامه يک هفته ما است. در اين فيلم نيز، همه لوکيشن‌ها را از قبل پيدا کرده بودم و بر اساس آن دکوپاژ را انجام داده بودم. البته برخي از قسمت‌هاي فيلم، با شهود، پيش مي‌رود. برخي از مسائل را جغرافيا و حس و حال صحنه به ما منتقل مي‌کرد. به عنوان مثال، در صحنه اي، خود بازيگر به نوعي از بازي مي‌رسد که بسيار خوب و مناسب نقش و فيلم است، در اين گونه مواقع کارگردان نبايد روي حرف خودش پافشاري کند و بگويد که دکوپاژ من وحي منزل است. گاهي اوقات، انسان، در لحظه به نتيجه اي مي‌رسد که براي فيلم، مناسب تر از تصميمات قبلي است. ما در واقع شرايط را مهيا کرديم تا لحظات خوب و درست را پيدا کنيم. بايد قبول کنيم که من هم به عنوان کارگردان، اشکالاتي دارم و بايد تجربيات بيشتري کسب کنم و بيشتر بياموزم. احساس مي‌کنم که آبروي سينماي ايران را نبرده ام و فکر مي‌کنم شاگرد خوبي در سينماي ايران بوده‌ام.

نگاهي که به زيبايي‌شناسي داريد، بيشتر بصري است و اين نوع نگاه، در سينماي ايران کمتر ديده مي‌شود، توضيحي در اين رابطه مي‌دهيد؟

من شعر کار مي‌کنم و داستان کوتاه مي‌نويسم، از اين رو با اين ديد به سمت تصوير مي‌روم. از ديد من، سينما يا به طور کلي مديوم تصوير، بايد به سمت کلام برود. کلام‌، هيات و جايگاه خود را دارد. البته زماني هم هست که بايد به وسيله سکوت، حرفت را بزني. سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. در سکوت، حقيقت ما نهفته است. برخي اوقات، در موسيقي، يک سکوت، بيشتر از چندين نت، افکار انسان را بيان مي‌کند. حال بايد ديد اين سکوت را در چه کلامي ارائه مي‌دهي، از اين رو بيشتر به اين سمت مي‌روم. البته از آنجا که افرادي که شعر کار مي‌کنند، معمولا به سمت ملودرام و سانتي مانتاليسم مي‌روند و زياده روي در اين موارد، براي فيلم بسيار خطرناک است، همواره در هنگام ساختن فيلم، افرادي را در کنارم دارم که مرا در اينگونه مواقع کنترل مي‌کنند.

درباره سکوت در موسيقي صحبت کرديد و آهنگساز فيلم «شرفناز» استاد حسين عليزاده است، نحوه همکاري و برقراري ارتباط بين شما و حسين عليزاده به چه صورت بوده است؟

استاد عليزاده فيلم «شرفناز» را ديد و بسيار از آن خوشش آمد و قرار شد آهنگسازي اين فيلم را بر عهده بگيرد. در مدتي که ايشان بر روي موسيقي اين فيلم کار مي‌کردند، من اصلا مزاحم کار ايشان نشدم. بسيار از اين همکاري خوشحالم، چرا که تجربه بسيار خوبي بود و قطعا مايلم باز هم اين تجربه تکرار شود و ما با يکديگر کار کنيم. فيلم «شرفناز»، فيلم خوبي است. آبرو داري کرده ام. يقينا اگر وقت و پول داشتم، فيلمي‌بسيار بهتر از «شرفناز» مي‌ساختم، اما نه تنها وقت و پول نداشتم، تنها هم بودم. مي‌توانم بگويم مانند شما، خسته ام. پول نداشتم که از کسي بخواهم به دنبال کار‌هاي فيلم برود و همه بار آن بر دوش خودم بود. دوندگي‌هاي پس از اتمام فيلمبرداري، انسان را خسته مي‌کند. همواره بايد مواظب فيلمم باشم تا در اين بيمارستان‌هاي بد، نميرد. مستقل بودن بسيار دشوار، اما در عين خال لذت بخش است و موجب مي‌شود گه با آبرو صحبت کنم. اگر پول گرفته بودم، نمي‌توانستم راحت صحبت کنم و بايد مواظب بودم حرف‌هايم به کسي برنخورد اما الان آزاد هستم.