نسخه شماره 3644 - 1393/09/24 -


تازه‌هاي ارتباطي آموزش‌وپرورش؛ ميرا يا مانا؟!


الموت؛ هويتي که از دست مي‌رود

به بهانه عکس‌هاي روز دانشجو در يک خبرگزاري
تبليغات و وحشت


جان بيمار برخي مراکز خدماتي


مکتب خانه‌ها، مدارس غيرانتفاعي و باقي قضايا!

نگاهي به رانندگان بياباني و خياباني در آستانه 26 آذر روز حمل و نقل
روزي‌هايي که در «راه» است

همراه با يک راننده اتوبوس بين شهري
رانندگي يعني تمرين صبر و حوصله

پاي حرف‌هاي يک راننده کاميون:
چشم فرزندانم به راه است تا برگردم

يک راننده BRT:
کار ما با جان مردم سرو‌کار دارد

يک عقبگرد به طهران قديم
اولين اتوبوسي‌هايي که مهمان تهران شدند

وزير بهداشت:
از حجم زائران عتبات غافلگير شديم

رشد 23درصدي بودجه آموزش وپرورش درلايحه 94
ارايه لايحه رتبه‌بندي معلمان تا آخر سال به مجلس


رسانه


اخبار کوتاه


 تازه‌هاي ارتباطي آموزش‌وپرورش؛ ميرا يا مانا؟! 
نويسنده : مسعود پيوسته

از يک سال گذشته، اتفاق جالب ارتباطاتي در آموزش‌وپرورش تهران رخ نموده که در سي و پنج سال گذشته نبود. اينکه آموزش‌وپرورش دولت يازدهم، به رغم انواع مسايل و مصائب ريز و درشت در هر دو حوزه آموزش‌وپرورش به مفهوم عام و از ديگر سو، مسائل مبتلا به داخلي در بين يک ميليون همکار آموزش‌وپرورشي، براي تسهيل در امور ارتباطي‌اش با رسانه‌ها اقدام به راه‌اندازي جايگاه و مقام «سخنگو» کرده که به غير از اداره کل آموزش‌وپرورش شهرتهران، نه در آموزش‌وپرورش شهرستان‌ها و استان‌ها و نه در خود وزارت آموزش‌وپرورش نيز، اين جايگاه سخنگويي وجود ندارد.

اگر در دهه‌هاي گذشته، براي انجام هرمصاحبه و اطلاع يابي از کم و کيف روند جاري مناطق آموزش‌وپرورش تهران، عموماً خبرنگاران و گزارشگران رسانه‌ها اعم از مطبوعات و راديو و تلويزيون، به سهولت و بسرعت نمي‌توانستند با مديران مدارس و معلمان يا حتي با مديران مناطق صحبت کنند و کار مصاحبه به پيچ و تاب بوروکراتيک مي‌افتاد، اما يک سالي است که آموزش‌وپرورش تهران، رئيس اداره رسانه و روابط عمومي‌اداره کل را به عنوان «سخنگو» قرارداده است. به نظر مي‌آيد اين جايگاه ارتباطي، امري فرمايشي، اداري و ژستيک نباشد. بلکه براساس مشاهدات اهالي رسانه، انصافاً مي‌توان رفتار ارتباطي اين موقيعت رسانه‌اي و ارتباطي آموزش‌وپرورش شهر تهران (سخنگويي) را به راستي تسهيل‌گر ارتباطات دانست.

هفته گذشته، وقتي وارد يکي از مناطق آموزش‌وپرورش شهرتهران شدم که از معاونت مالي آن اداره، علت تأخير در پرداخت حق التدريس ماه‌هاي ارديبهشت و خرداد 93 برخي همکاران حق التدريسي را جويا شوم، طبق روال سال‌هاي گذشته، خوردم به درِ بسته! نهايتاً معاون مربوطه گفت، براي اطلاع‌يابي از هر مسأله‌اي در کليه مناطق شهرتهران، بايد فقط به «سخنگوي اداره کل آموزش‌وپرورش تهران» مراجعه کنيد.

خب، قبل از ورود به اداره کل آموزش‌وپرورش تهران در خيابان سرپرست، ذهنيت سال‌هاي گذشته را داشتم. اينکه اينجا هم بايد با منشي سخنگو مواجه شوم که همان منشي احتمالا بايد از عوامل و موانع ارتباط با سخنگو باشد! يا اينکه بشنويم سخنگو در جلسه است. يا بايد برويد از رسانه خودتان نامه بياوريد، يا حرف‌ها و پرسش‌هاي‌تان را به من بگوييد يا مکتوب کنيد و پاسخ آن را هفته آينده بياييد بگيريد!

جالب است که هيچ کدام از اين ذهنيت‌ها نبود. درِ اتاق سخنگو باز بود. هيچ منشي هم نداشت. صفِ رسانه‌هاي مختلف براي طرح پرسش‌هاي‌شان هم وجود نداشت. يعني چه؟! يعني آيا کسي از اين سخنگو پرسشي ندارد؟ ذهنم درگير همين پرسش‌هاست که وارد مي‌شوم. در همان ثانيه نخست ديدار، بي‌آنکه بداند کيستم و از کجايم با لبخند به استقبال تازه وارد مي‌آيد و مي‌گويد: «بفرماييد در خدمتم»!

يعني بايد باورکنم؟! همين‌ها را به مسعود ثقفي (سخنگو) گفتم. با همان لبخند ادامه داد: بايد باورکنيد. اين اتفاق، يک سالي مي‌شود که البته فقط در آموزش‌وپرورش تهران رخ داده و مي‌دهد. بنابراين هر رسانه‌اي هر پرسشي داشته باشد، ما اينجا خدمت شان هستيم. پاسخ به پرسش‌هاي شان هم به روزهاي بعد موکول نمي‌شود. دقايقي يا ساعتي بعد، پاسخ صريح و روشن را به ايشان مي‌دهيم. بعد، ادامه داد: الان نمايندگان مطبوعات و رسانه‌ها يک فاکس معرفي خبرنگار به ما ارسال مي‌کنند تا بدانيم طرف صحبت ما کيست. تلفن‌هاي شان را سيو شده دارم. هرساعت شبانه روز، پرسش داشته باشند، درخدمت آنها هستيم. در واقع پاسخگويي متمرکز شده است. مهم تراينکه، ديگر پراکنده گويي و کم و زيادگويي هم نداريم. پاسخ درست، روشن و البته در مدت زمان کوتاه و همان روز به پرسشگران رسانه‌ها داده مي‌شود. به او مي‌گويم براي دريافت يک پاسخ جزئي بايد نزد مدير يا مسئول جزئي در مناطق بروم. اما شما اينجا سخنگوي اداره کل آموزش‌وپرورش هستيد، يعني پاسخ‌هاي جزئي هم به ما مي‌دهيد؟ بدون اتلاف وقت؟

پاسخ مي‌دهد: ما اينجا هم پاسخ‌هاي کلي مي‌دهيم و هم جزئي. حالا پرسش تان چيست؟

گفتم چرا حق التدريس ماه‌هاي ارديبهشت و خرداد 93 برخي معلمان تهران پرداخت نشده است؟

سخنگوي آموزش‌وپرورش پاسخ مي‌دهد: پاسخ روشن و مشخص شما اين است که به محض تأمين اعتبار، اين حقوق پرداخت مي‌شود. احتمالا تا پايان دي ماه. (هرچند، اين حقوق معوقه معلمان يادشده، هفته گذشته قبل از انتشار اين گزارش، پرداخت شده است).

اما قبل از خداحافظي با مسعود ثقفي، از او در باره ساختمان آموزش‌وپرورش پرسيدم. ساختماني که در آن اشتغال دارند و همين فيزيک سي‌چهل ساله‌اش و البته ساختارش. اينکه وقتي آدم ميل ورود به اين اداره کل و اين ساختمان داشته باشد و داخل شود، در مي‌يابد که بافتِ کلاسيک ِ آن، مقاوم تر از اين حرف‌هاست که مدرنيزم و نشانه‌هايش در جان اين ساختمان و ساختار بنشيند. پاسخش بيشتر به لبخند گذشت. از او درباره سه ضلع دانش‌آموزان و اولياي مدرسه و خانواده‌ها و مردم پرسيدم که براستي چقدر همديگر را پيدا مي‌کنيد؟! در مواجهه با انواع رخدادهاي معطوف به درون آموزش‌وپرورش، چقدر تلاش داريد که به راستي واقع گويي کنيد؟

لحن و نگاهش جدي شد و گفت: ما اينجا دروغ نمي‌گوييم. همه تلاش خودمان را مي‌کنيم که ادامه مردم باشيم درحاکميت، نه ادامه حاکميت در مردم. خط قرمز ما، ارزش‌هاي ملي، عفت عمومي‌و حاکميت ملي و مسائل امنيتي است. يادمان باشد که چهار رکن در تعليم و تربيت مؤثرند. يک: آموزش‌وپرورش که تربيت رسمي ‌و عمومي‌کشور است. دو: خانواده‌. سه: رسانه‌ها و چهار: و ساير نهادهاي اجتماعي. همه هم به شکل زنجيره‌اي به هم متصل و مرتبط‌اند.

درست، لحظه خداحافظي از او پرسيدم آيا فکر مي‌کنيد نظام آموزش‌وپرورش موجود، ظرفيت پذيرش نقد بنيادين از سوي کارشناسان مربوطه در حوزه‌هاي آموزشي‌و‌پرورشي را دارد؟ پاسخ داد: ما به عنوان عوامل تسهيل گر ارتباطي، در اداره کل آموزش‌وپرورش تهران، محققان و پژوهشگران و منتقدان را به معاونت‌هاي مربوطه براي نقد و واکاوي مسائلي که دارند، هدايت مي‌کنيم.

گفتم مي‌دانيد که در جامعه ما عموماً مديريت‌ها، قائم به افراداست نه به قاعده. نگران نيستيد با اين آرايشي که داريد با عنوان سخنگويي که عملاً موجب تسهيل ارتباطي در آموزش‌وپرورش تهران است، نفر بعد شما، رفتاري ديگر انجام دهد و رويکرد و استراتژي، کاملا به مسير ديگري برود؟!

دوباره، مثل لحظه نخست ديدار، لبخندي برلبش نشست و با ترديد گفت: البته ممکن است!


 الموت؛ هويتي که از دست مي‌رود 
نويسنده : جواد قرباني

هر ملتي هويتش را از مردمش مي‌گيرد. مردمي‌که در طي اعصار در چارچوب مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي دياري زيسته‌اند و سينه به سينه هويت را در نسل‌ها جاري کرده‌اند. در ايران اما اين هويت از ميان اقوام گوناگون برمي‌خيزد که هر‌کدام موزاييکي هستند در سنگفرش تاريخ و فرهنگ اين ملت و الموت و الموتيان يکي از همين موزاييک‌هاست.

سرزميني در دل البرز مرکزي با کوه‌هاي سر به فلک کشيده و رودخانه‌هايي که از ميان دره‌ها و شيارها خود را به سوي خزر مي‌کشانند و با خود حيات و زيبايي را به ارمغان مي‌آورند و مردماني که در دل اين کوه‌ها براي هزاره‌ها زيسته‌اند.

مردماني که اکنون به لحاظ فرهنگي در ميانه گيلک‌ها، مازني‌ها، تات‌ها و پارسيان قزوين قرار مي‌گيرند؛ از هر‌کدام بهره‌اي دارند و اما هيچکدام نيستند. اين تمايز از چند لحاظ قابل توجه است:

اول زباني منحصر به فرد که با وجود اينکه همپوشاني‌هاي بسياري با زبان‌هاي اشاره شده دارد، اما تفاوت‌هاي آشکاري نيز با هر يک از آنها دارد. از اين زبان با نام‌هاي ديلمي، تاتي و الموتي ياد شده است. بر اين زبان هر نامي که بنهند، مهم آن است که همچون بسياري از ديگر گويش‌هاي پارسي، به جا مانده از اعصار ديرين است و در خود مجموعه اي ذي قيمت از واژگان پارسي باستاني دارد. جالب آنکه اين گويش در منطقه الموت بسيار متنوع است و حتي از روستايي تا روستاي ديگر با کمترين فاصله متفاوت است.

هرچند اين تفاوت در فواصل کوتاه چندان مشهود و محسوس نيست، با اين حال براي گويشوران هر روستا کاملا قابل درک است چنانکه اهالي منطقه به سادگي مي‌توانند در همان جملات اول، روستاي متبوع گويشور را تشخيص دهند.

دوم، آداب و رسوم اهالي منطقه است که در طيف گسترده اي مي‌گنجد. غالبا اهالي روستاهاي حاشيه شاهرود که در دره الموت واقع شده اند، نسبت به روستاهاي واقع در دامنه کوه‌ها فرهنگ و شيوه اي متفاوت دارند. اين تفاوت احتمالا ناشي از مراودات بيشتر اهالي روستاهاي حاشيه رودخانه با شهرها بوده است. هرچند طي دهه گذشته از اين فاصله کاسته شده است. به هر حال مردم منطقه آداب و رسوم خاصي دارند که عمدتا در اعياد يا عزاداري‌ها يا مراسمي همچون جشن ازدواج مشهود است.

سوم، شيوه معماري، ساخت روستاها و ايجاد باغات و مزارع‌ الموت با توجه به طبيعت سخت و کوهستاني الموت شکل گرفته است. روستاهاي الموت مجتمع ساخته شده‌اند و کوچه‌ها باريک و خانه‌ها در جوار يکديگرند. روستاها با توجه به موقعيت مکاني آنها شکل گرفته‌اند و محدوديت‌هاي جغرافيايي حيطه آنها را مشخص کرده است. خانه‌ها با خشت و کاهگل ساخته شده‌اند، با ديوارهايي عريض و سقف‌هايي که بر ستون‌هايي از الوار استوار شده اند.

درها و پنجره‌ها نيز معمولا از چوب ساخته شده‌اند. عرض بين 50 سانتي متر تا گاه يک متري ديوارها، عايقي استوار بوده است در برابر سرماي سخت پاييز و زمستان منطقه الموت.

همچنين معمولا طويله‌ها و انبار علوفه نيز در نزديکي خانه‌ها ساخته مي‌شده است تا در سرماي شديد يا هنگام بارش برف به سادگي قابل دسترسي باشند. باغ‌ها و مزارع نيز از حاشيه بيرون روستا شروع مي‌شوند و روستا در ميان آنها احاطه مي‌شود. اين سرزمين اما سال‌هاست که زخم خورده توسعه ناموزون و ناپايدار است. هر سه موردي که در بالا اشاره شد، طي دو دهه گذشته به شدت آسيب ديده‌اند.

به علت مهاجرت فزاينده اهالي روستاهاي الموت به شهرها، گويش الموتي رو به فراموشي مي‌رود. حتي در ميان کساني که هم اکنون به اين گويش سخن مي‌گويند، بسياري از واژه‌هاي کهن به دست فراموشي سپرده شده است. با روند فعلي احتمالا تا يک يا دو نسل آينده، اين گويش به طور کامل فراموش خواهد شد.

به همان علت پيش گفته و غلبه فرهنگ شهرهاي بزرگ، بسياري از آداب و رسوم سنتي اهالي منطقه رو به زوال رفته است و امروزه در کمتر مراسمي طبق رسوم سنتي رفتار مي‌شود و معمولا مراسم مطابق با آنچه که در شهرها شيوع پيدا کرده است، برگزار مي‌شود.

فاجعه‌آميزتر از دو مورد قبلي، نابودي تدريجي بافت روستاهاست. مشابه خانه‌هايي که شرحشان رفت، اکنون به هيچ وجه ساخته نمي‌شوند و همان خانه‌هاي موجود نيز مورد نامهرباني قرار گرفته‌اند.

آنهايي که سرپا هستند، تعمير نمي‌شوند و تدريجا در حال نابودي هستند و بسياري از اين خانه‌ها نيز به مرور زمان يا سقفشان فرو ريخته است يا تخريب شده‌اند تا خانه‌هاي بي‌هويتي مشابه آنچه که در شهرها ساخته مي‌شوند، جايشان را بگيرد.

علاوه بر اين، روستاها رفته رفته از حالت مجتمع خارج شده و طبيعتا بسياري از خانه‌هاي جديد در مزارع و باغات ساخته شده اند.

اين بدان معناست که نه تنها بافت روستاها به طور کلي تغيير کرده، بلکه مزارعي که روزگاري پر از نشاط و حيات بودند، امروز با تغيير کاربري، جاي خود را به خانه‌هايي داده‌اند که تنها براي چند ماه يا هفته، پذيراي صاحب خانه هستند. خانه‌هايي که اکنون ساخته مي‌شوند، با ديوارهايي سرد و بي‌روح و با عرض کم، اگرچه بر سر خود حلب‌هاي رنگارنگي دارند که صاحب خانه را از زحمت برف روبي يا تعمير بام خانه(تعمير نکاس) آسوده کرده‌اند، اما علاوه بر آنکه در زمستان‌ها به دشواري و با هزينه زياد گرم مي‌شوند، هويت را نيز از روستاهاي الموت گرفته‌اند.

به اين موارد بايد هجوم مردمي را که ديگر چندان اثري از آن فرهنگ و هويت باستاني در آنها وجود ندارد به منطقه الموت افزود. مردمي‌که با خود برخي از پلشتي‌هاي شهرنشيني در ايران را به همراه مي‌آورند که مهمترين‌شان عدم احترام به طبيعت و محيط زيست است. مردمي که با خود زباله مي‌آورند و چهره و ريخت روستاها و طبيعت را دگرگون مي‌کنند.

دولت نيز در اين راه با آنها همداستان مي‌شود و با عدم توجه به اقتضائات زيست محيطي، هر جا و به هر شکلي پروژه‌هاي عمراني خود را اجرا مي‌کند، مانند جاده‌هايي که کوه‌ها را بدون هيچ توجيه کارشناسي مي‌شکافند، يا طرح ساخت سد که در صورت اجرا بخش‌هاي مهمي از تاريخ و فرهنگ و طبيعت منطقه را به زير آب خواهد برد.

در مجموع آنچه که از الموت، مردمانش و فرهنگ و طبيعت و روستاهايش از کودکي به خاطر مي‌آوريم، مي‌رود تا براي هميشه خاطره شود. متاسفانه مردم منطقه نيز به اين مهم آگاه نيستند و آسايش کوتاه‌مدت را به تمام آنچه گفته شد ترجيح مي‌دهند. عزمي راسخ و همتي بلند مي‌طلبد که الموت و بخشي از هويت ايران زمين را از اين مهلکه بتوان نجات داد. باشد که بفهميم چه از دست مي‌رود.


 به بهانه عکس‌هاي روز دانشجو در يک خبرگزاري
 تبليغات و وحشت 
نويسنده : محمدرضا غلام‌شاهي

«الي لونتال» از فيلسوفان مکتب فرانکفورت مي‌گويد: «آنچه در نگاه نخست بالنسبه در نظر ما جهان بي‌زيان سرگرمي و مصرف مي‌نمايد، اگر در معرض مشاهده دقيق‌تري قرار گيرد، خود را قلمرو وحشتي روحي نشان خواهد داد که توده‌ها در حيطه آن به شناخت غفلت پذيري و بي‌اهميتي زندگي روزمره خود نياز دارند. در جهان «ترين» ها ميان آگهي‌هاي تبليغاتي و وحشت وحدتي ناگسستني وجود دارد.» در روزگار حکم‌فرمايي تبليغات، از پيام‌هاي وقت و بي‌وقت تبليغاتي تا همه بنرهاي سطح شهر و دانشگاه، صحبت کردن از «وحدت» ميان «آگهي‌هاي تبليغاتي و وحشت» شايد مضحک به نظر برسد، اما اين مضحکه چندين سال پيش آن‌چنان به سر نهايت فاجعه رسيد همان‌جايي که آدورنو را واداشت که شعر خواندن بعد از «آشويتس» را «بربريت» بداند که «الي لونتال» را بر آن داشت اين‌چنين سخن بگويد. اما عکس، اين يگانه «ايماژ» تبليغاتي کنوني، در ابتدا فرصتي بود براي گريز از يگانه محوري سوژه دکارتي، همان‌جايي که «من» يا «اگو» تنها محدود به «حلقه‌هايي از ايده‌ها و تصورات» است و آگاهي بي‌واسطه از عين (ابژه) هاي بيروني حاصل «تأثيراتي هستند که با حس پذيري ما برخورد مي‌کنند». همه‌چيز محدود به «من»، توگويي دنياي بيروني وجود ندارد. در نزد لاک و دکارت «مقولات، نه پرداخته دلبخواه اراده شماتيکِ شخصي معين، بل صورت‌هايي هستند که از ازل بوده‌اند و پس از مرگ آن‌ها نيز تا ابد خواهند بود. اين فلاسفه خود را از دايره وجود خويش بيرون و از حقيقتي که بالاي سرشان است بالاتر مي‌بينند.» رابرت سالوکالوفسکي در کتاب «درآمدي بر پديدارشناسي»، درباره اين «من» مي‌نويسد: «علي‌رغم آنکه به‌صورت غريزي مي‌دانيم که در دام ذهن‌باوري نيفتاده‌ايم و مطمئن هستيم که مي‌توانيم از مغز و حالت‌هاي ذهني و دروني خود فراتر رويم، اما نمي‌دانيم که چگونه اين عقيده را توجيه کنيم. نمي‌دانيم چگونه بايد ثابت کنيم که تماس ما با «جهان واقعي» يک توهم، يا يک فرافکني ذهني نيست.» در اين فرورفتن دروني، شايد عکس مي‌توانست فرصتي باشد براي گريز، اين بار من پشت دوربين قرار مي‌گيرد و از «ديگري» عکس مي‌اندازد. ثبت يک‌لحظه از جهان واقعي و مطمئن شدن به توهم نبودن آن، اما در اين روزگار که همه‌چيز به «کالا» تبديل مي‌شود آن‌چنان‌که «هر آنچه سخت و استوار است دود مي‌شود به هوا مي‌رود» عجيب نيست که عکس، نيز وسيله شد براي سرعت بخشيدن به اين فرورفتن دروني تا آنجايي که در هريک از ما نوعي فرو بستگي و عدم گشايش نسبت به حقيقت به وجود آمده است و اساساً ما نسبت خود را با «حقيقت» ازدست‌داده‌ايم. چراکه فارغ از سيطره ايدئولوژي و تئولوژي جريانِ حاکم، هر يک از ما با ايدئولوژي‌هايي سخت دگم و بسته در خويشتن خويش هنوز دست‌به‌گريبانيم.

البته تا دو دهه پيش که هيچ رد پايي از «گوشي‌هاي هوشمند» و «دوربين‌هاي کام پکت خانگي» نبود، عکاسي جهان ساز هم بود؛ مي‌توانست – البته هنوز هم مي‌تواند – با ثبت لحظات، ميراثي براي آيندگان بيافريند. در سنت فلسفه غرب، از زماني که افلاطون از «ايده‌ها» و «مُثُل» سخن به ميان آورد و پنبه سوفسطاييان را زد، متافيزيک غربي به‌سختي در مقابل اوضاع‌واحوال زمانه‌اش تسليم‌شده و کمتر به امر ناقدسي رضايت داده است. در چنين اوضاعي عکس مي‌توانست فرصتي دوباره براي رجوع مستقيم به «جهان مشترک» باشد، به جهان داشته‌هاي همگاني و گردآوري يک دارايي اشتراکي به نام «خاطره‌ جمعي».

انقلاب‌ها، جنگ‌ها، فجايع طبيعي؛ با عکاسي همه‌ اين‌ها مي‌توانستند بمانند و ميراثي براي آيندگان باشند. شايد اگر «يعقوب کذاب» مي‌توانست از «گتو» فرار کند، اکنون با دخترک در حال نگاه کردن به عکس‌هاي همان زيرزميني بودند که يعقوب صداي راديوي خيالي را براي دل گرمي دخترک درمي‌آورد. دخترکي که اکنون بايد سنش از چهل گذشته باشد. آن‌ها مي‌توانستند به ‌واسطه اشتراکي کردن رنج يا حتي يادآوري آن، از سنگيني آن بکاهند. اين‌ها همه اما برخي از امکان‌هاي عکاسي بود؛ عکاسي بالقوگي‌هاي زيادي براي خودمحوري نيز داشت. فرويد هيچ قصدي نداشت مگر که بتواند با روش «تداعي آزاد» که در آن بيماران به کمک روانکاو «لايه فوقاني ضمير آگاهشان را کنار بزنند» تا وسيله‌اي باشد براي «بررسي موضوعات فراموش‌شده ناخودآگاه». بايد ابتدا به ياد آورده شود و سپس مي‌توان آن را از بين برد.

عکاسي، به‌واسطه‌ بالقوگي‌هاي خودمحورانه‌اش، نتوانست از چنگ موج جهان گريزي و رجوع به خود ايمن بماند. از زماني که «گوشي‌هاي هوشمند» با دوربين‌هاي چند مگا پيکسلي بازار مصرف را درنورديدند، عکس با بحران مخاطب روبه‌رو شد. وقتي همه در مقام توليدکننده قرار بگيرند ديگر مصرف‌کننده‌اي وجود نخواهد داشت، به همين دليل، روزبه‌روز ضرورت ايجاد يک شبکه اجتماعي مبتني برعکس براي صاحبان سرمايه به دغدغه‌اي جدي تبديل شد، چيزي شبيه به «اينستا گرام» زيرا که نبود مخاطب، يعني عکس‌هاي گوشي‌هاي چندين هزار دلاري، هيچ بيننده‌اي ندارد و نمايش فرد مصرف‌کننده، هرگز برقرار نمي‌شود و به تبع همين امر، گوشي‌هاي توليدشده هرگز فروش نخواهد رفت و اين يعني «عدم سوددهي».

اما اين‌همه ماجرا نبود، عکس وارد تبليغات شد و به خدمت وضع موجود درآمد. از عکس‌هاي برهنه و نيمه برهنه بر روي کالاهاي لوکس آرايشي بهداشتي و عکس‌هاي مبتذل؛ و از سويي ديگر عکس در تثبيت وضعيت موجود عمل کرد. مني که تا اين حد عميق، درون خود فرورفته است، اگر خواست از «گوهرهاي قائم‌به‌ذات ازجمله سوژه انديشنده دکارت («مني» که تاکنون از آن حرف زده‌ايم)، موناد لايب-نيتس، جوهرهاي ارسطو و ... يا به تعبير فرانسيس بيکن، تماشاخانه‌اي از سيستم‌ها و بنيادهاي گوناگون فرا پيش ما عرضه مي‌کنند تا بگويند حقيقت يکي است: حقيقت چيزي مطلق و نامشروط که از ديرند و شوند حادثات مصون و در کشاکش دهر، گريزناپذير است.» بگريزد و توانستيم از کمند اين بت‌ها بگذريم لاجرم اين پرسش گريبان ما را خواهد گرفت: اگر حقيقت يکي است هر يک از اين فلسفه‌ها از چه سبب ‌سازي دگر مي‌زند. کجاي کار خراب است؟ همين‌جاست که عکس‌هاي تثبيت‌کننده سلطه به کار مي‌آيند، جهان امن و آرام است، تنها هنرپيشه‌ها ازدواج مي‌کنند، حواشي انتقال فلان بازيگر به کدام پروژه چند صد ميليون دلاري هاليوود نقل محافل هنري مي‌شود تا عکس‌هاي بزرگ‌ترين گنبد نمکي خاورميانه، مراسم روز دانشجو، نقاشي کردن دغدغه‌هاي دانشجويان. همين‌جاست که مي‌توان از سخنان يوسف اباذري در مراسم «پديدارشناسي يک مرگ» يادکرد، وقتي‌که يکي از دانشجويان حاضر در مراسم با صداي بلندي مي‌گويد: «من انتخاب مي‌کنم که به هر چيزي که دوست دارم گوش بدهم» و ساير حضار او را تشويق کردند و اباذري در جواب گفت: «مسلماً شما حق انتخاب داريد، اما انتخاب نمي‌کنيد بلکه هزار و يک مدل براي شما چيده‌اند که بر اساس آن‌ها زندگي کنيد (نقل به مضمون)» سري به عکس‌هايي که خبرگزاري به مناسبت روز دانشجو منتشر کرده‌اند بزنيد، مخصوصاً آن قسمت‌هايي که سوژه اصلي «زندگي خوابگاهي دانشجويان» است (توگويي که فقط پسران دانشجويند و هيچ عکسي از زندگي خوابگاهي دانشجويان دختر نيست.) حتي نيازي به ديدن عکس‌ها نيست، آن‌ها را مي‌توان در چند عبارت خلاصه کرد. دانشجوي خوابگاهي فقط در «فيفا بازي کردن»، «شلخته و کثيف بودن»، «جشن تولد گرفتن و لودگي کردن»، «پوشاندن اجباري خودمان با پتوهاي مسافرتي، وقتي‌که بالباس زير نشسته‌ايم»، «پشت ميز بودن و درس خواندن»، «روي پشت بوم خوابگاه رفتن، رو به خورشيد نشستن، شايد نيم‌نگاهي به خودکشي و هندزفري گذاشتن و آهنگ گوش دادن» و ... مسلماً اين اتفاقات تکه‌اي از زندگي هر دانشجوي خوابگاهي است، اما آيا همه آن است؟ کدام عکس پير شدن آن پسر دانشجو را نشان مي‌دهد که وقتي خبر فوت مادرش را شنيد و حسرت خورد که چرا در آخرين لحظات بالاي سر او نبوده است؟ کدام عکس پسري را نشان مي‌دهد که ساعت‌ها گوشه راهرو با موبايلش جروبحث مي‌کرده است؟ کدام عکس مأموران انتظامات را نشان مي‌دهد که به بهانه سروصداي زياد به خاطر تولد تذکر مي‌دهند؟ کدام عکس حس استرس‌زاي دانشجو را نشان مي‌دهد وقتي شماره «بدون نام» روي تلفن همراهش بي افتد. آنجا که دانشجو از ترس «حراست» به بازجويي خودش بي بازجو مي‌افتد؟ کدام عکس بالا و پايين رفتن يک نقطه قرمز را وسط اتاق خوابگاه نشان مي‌دهد، آنجا که آدمي جرات نمي‌کند چراغ را روشن کند و از دوستش بپرسد چه خوابي ديده که سه نصف شب سيگار مي‌کشد؟... آيا اين عکس‌ها، جز زيبا شناسايي کردن خشونت و از نشانه‌هاي فاشيست نيست؟ عکس، اين يگانه ايماژ تبليغاتي، باعث مي‌شود بيش از هرروز طنين صداي هشدارآميز «الي لونتال» به گوش برسد، آنجا که گفت: «آنچه در نگاه نخست بالنسبه در نظر ما جهان بي‌زيان سرگرمي و مصرف مي‌نمايد، اگر در معرض مشاهده دقيق‌تري قرار گيرد، خود را قلمرو وحشتي روحي نشان خواهد داد که توده‌ها در حيطه آن به شناخت غفلت پذيري و بي‌اهميتي زندگي روزمره خود نياز دارند. در جهان «ترين» ها ميان آگهي‌هاي تبليغاتي و وحشت وحدتي ناگسستني وجود دارد.»


 جان بيمار برخي مراکز خدماتي 
نويسنده : بوته شمس

ادامه از صفحه 7

اينکه، نکند در اين معامله‌ مردد بين برد و باخت، بوي تقلب و بدلي و دست دوم و ... بيايد و نتوان رد و انگاره‌اي از اصل صداقت و راستي‌ را در اين معامله يافت!

نکته مغفول در اين بازار اقتصادي، عموماً اخلاق انساني و اسلامي است که چون گهر، بايد به شکل موردي و استثنائي آن را در اين بازارمکاره‌ منفعت طلب، جست و جو کرد. وقتي که اخلاق به حاشيه برود، آن چنان تضميني نيست که هنگام فروش کالا يا خدمات در شرکت‌هاي تجاري، در بازار رقابت و سودجويي محض، دردرون برخي سازمان‌هاي مولد و فروشنده محصولات، رفتار بدنه انساني، به خاطر اندکي سود و منفعت بيشتر، مبتلا به عمل غيرانساني نشود، و کالا و خدمات را به اتفاق حتي همکارِ خود نفروشد! آنچه در شرايط امروز کسب و کار در جامعه ايراني مي‌بينيم، ناخوشي و بداخلاقي عمومي است که دامنه‌اش، شايد از زودتر از هرجا، به مناسبات خريد و فروش خدمات نيز رسيده است. معروف است که هر‌جا محل انباشت پول باشد، زمينه رشد فساد را هم دارد. در اين يادداشت، در پي مصاديق نيستيم. چون هر‌کدام‌مان، اعم از نگارنده و خواننده، به وفور سراغ داريم فضاي بيمار مناسبات اجتماعي را که همه به شکل تو در تو و لايه به لايه، گرفتار انواع بداخلاقي‌ها و رفتارهاي دور از شأن انسانيم. اين سال‌ها با توجه به افزايش روز افزون امکانات و فناوري‌هاي مختلف رسانه‌اي که موجب تسهيل امور شهروندان در زمين‌هاي مختلف است، اما اين جنس امکانات تسهيل‌گر، مجهز به نرم افزاراخلاقي بدنه انساني شاغل در آن مراکز و شرکت‌هاي خدماتي نيست.

در صفحات نيازمندي‌هاي روزنامه‌ها، هر روز مي‌خوانيم که شرکتي خدماتي، تعدادي افراد خوش‌خلق با روابط عمومي بالا ترجيحاً خانم، براي پاسخگويي به تلفن يا جلب و جذب مشتري نيازمنديم!

به رغم آنکه تحصيلات عالي در رشته‌هاي روابط عمومي و ارتباطات و تبليغات بازرگاني سال‌هاست در دانشگاه‌هاي ايران فعال است، اما توزيع نيروي بدنه متخصص و در عين حال متخلق به آداب انساني و اسلامي که در سازمان‌ها اثر نيکِ دو سويه (درون سازماني و برون سازماني) بگذارد، همچون قند حبه مي‌ماند و فعالان ارتباطي و تبليغي اين حوزه در بخش خصوصي که موجب سلامت ارتباط، در طي فرآيند توليد کالا تا تحويل مطمئن و امن به مشتري باشد، وجود ندارد يا بسيار به ندرت است. بلکه اتفاقاً برعکس، در خيلي از همين مراکز خدماتي و توليدي، به شکل گسترده، خانم‌هاي کم سوادي را مي‌بينيم که به خاطر تحمل شرايط سخت زندگي، و با درآمد کم، ناگزير به فعاليت در چنين مراکزي با مشاغلي مانند ارتباط‌گر و پذيرش و ...‌اند. اما وقتي پاي سود بيشتر و محاسبه نيم درصدي يا يک درصدي به ميان مي‌آيد، انگار شرايط کاملا متحول شده و همه چيز آماده براي فروپاشي اخلاقي است. مصيبت بارتر از هرچه، پذيرش ضمني برخي مديران چنين مؤسساتي است که شاهدِ نه رقابت، بلکه حسادت و آدم فروشي بدنه فعال تحت امرشان‌اند! و اگر چشم ناظرِ سومي که شاهد اين جنس، مناسبات غلط در بين نيروي انساني برخي شرکت‌ها و مراکزخدماتي باشد و يادآوري کند که چرا جلوي اين فاجعه را نمي‌گيريد، با لبخند رندانه اي مواجه مي‌شود که گوياي صحه گذاشتن براين عمل غيراخلاقي نيروهاي تحت امرش است. اينکه سخت نگيريد، همکاران ما براي سود بيشتر، در حال رقابت با يکديگرند! به راستي کجايند سازمان‌هاي نظارت کننده بر مؤسسات، شرکت‌ها و مراکز خدماتي غيردولتي که در ارتباط مستقيم و بي‌واسطه با مردم‌اند؟ آيا اساساً چنين مراکزي نظارت مي‌شوند يا به امان خدا رهايند؟ و ديگراينکه، مشتريان بي‌خبر از همه جا، با چه اعتماد و اتکايي پاي به چنين مؤسساتي مي‌گذارند که از فرجام خريد محصول يا خدمات شان چيزي نمي‌دانند. اخلاق، کجاي اين قاعده مناسبات است؟

مصرفِ سازمان حمايت از مصرف کننده در چيست؟ مجامع امورصنفي، تا کجا با مشتري و فروشنده تعامل دارد؟ در اين بين چيزي که هر روزه در ديدرس است، فعاليت‌هاي مهيج سازمان تعزيرات حکومتي است که مراقب است، خواربارفروشِ بخت برگشته، نيم وجب، فضاي عمومي جلوي مغازه‌اش را «سدمعبر» نکند. رفتاري که بيشتر فيزيکال است تا نظارت معنوي. حال آنکه بر شرکت‌ها و مراکزخدماتي غير دولتي، يک فضاي فراخِ غيرنظارتي حاکم است. چه، اگر کمترين نشانه‌هايي از مهار و کنترل روحي و رواني فضاي عمومي مؤسسات يادشده انجام مي‌گرفت، احتمالا نوشتن چنين يادداشت تلخي، از اولويت‌هاي کاري نگارنده نبود!


 مکتب خانه‌ها، مدارس غيرانتفاعي و باقي قضايا! 

حالا نه اين که فکر کنيد ما هم مي‌خواهيم به حوادثي که اخيرا ميان معلمان و دانش‌آموزان بروز کرده و در يک مورد به آسيب ديدگي شديد يک دانش‌آموز و در موردي تاسف بارتر به کشته شدن يک معلم انجاميده دامن بزنيم و تشويش اذهان عمومي کنيم. خير.

اما قضيه از اين قرار است که در يکي از دبيرستان‌هاي معتبر و اسم و رسم دار تهران، مسئولين مدرسه از ميان 90 دانش‌آموز، 30 نفري را که در رتبه‌هاي آخر هستند، جهت تنبيه به يک هفته بيرون ماندن از کلاس درس محکوم کرده‌اند. البته مسئولان مدرسه در پاسخ اولياي بچه‌ها که نسبت به اعمال چنين تنبيهي و تاثير مثبت آن اظهار ترديد کرده‌اند، فرموده‌اند که اين اقدام جزو مقررات مدرسه است و شما هم موقع ثبت نام برگه‌هايي را مبني بر تعهد و وفاداري به اين مقررات امضا کرده‌ايد. تازه بچه‌هاي بيرون مانده - که حالا در اين سرماي زمستان معلوم نيست بايد در حياط مدرسه باشند يا جاي ديگر- مي‌توانند درس‌ها را از بچه‌هايي که در کلاس بوده‌اند، بپرسند! البته ما نمي‌خواهيم در مورد چنين روش‌هايي تشکيک کنيم، اما از آنجا که مسئله آموزش و پرورش، سوسيس و کالباس نيست که روش تهيه‌اش را از غربي‌ها بگيريم و بعد کلي خمير مرغ به آن اضافه کنيم و به خورد خلق ا.. بدهيم، پيشنهاد يکدست شدن شيوه‌هاي آموزش و بازگشت به همان روش‌هاي مکتب-خانه‌اي قديم را ارائه مي‌کنيم که به نظرمان خيلي کم ضررتر و موثرتر است. ضمنا اين کار چند و بلکه چندين فايده دارد. اولش- که احتمالا باعث خوشحالي خيلي از اولياي محترم مي‌شود- اين است که از شهريه‌هاي 10 ميليوني و بلکه بالاتر، ديگر خبري نخواهد بود. دوم اين که مکتبخانه‌هاي قديم به علت عقب ماندگي و نداشتن اطلاعات روز، بويژه آخرين دستاوردها در گوانتانامو، همان شيوه‌هاي قديمي و فيزيکي تنبيه مثل فلک کردن و ... را مورد استفاده قرار مي‌دادند، يعني عمرا مي‌دانستند شکنجه سفيد و اين حرف‌ها چيست!

سوم اين که مکتب‌خانه‌ها اصولا روانشناس و مشاور نداشتند که اول سال بيايد و کلي وقت پدر و مادرها را بگيرد و برايشان تعريف کند که مثلا در برخي کشورهاي غربي مثل سوئد، چنانچه شما در خيابان از بچه خود فاصله بگيريد و مثلا به او بگوييد که بقيه راه را خودت بيا، ديگران به شما تذکر مي‌دهند که اين کار در روحيه بچه تاثير منفي دارد و باعث مي‌شود او احساس تردشدگي کند. (ملاحظه مي‌فرماييد، اين غربي‌ها چقدر نازک نارنجي و سوسول تشريف دارند!) و بالاخره يک توصيه هم براي خانواده‌هايي که نگران سرنوشت بچه‌ها و رتبه‌هايشان در کنکور هستند و دوست دارند فرزندانشان در پايان دوره دبيرستان بيشتر مثل يک ماشين تست‌زني عالي عمل کنند تا از روحيه با نشاط و خلاقانه برخوردار باشند (و الحق چنين نفکراتي هم در اتخاد اين شيوه‌ها در مدارس و بويژه مدارس غيرانتفاعي، بي‌تاثير نيست.)به اين دسته از خانواده‌ها هم پيشنهاد مي‌کنيم از همين حالا پول‌هاي شهريه را جمع کنند و با آن حجره‌اي در بازار يا جاهاي پر رفت و آمد ديگر خريداري و آينده فرزندانشان را از هر نظر تضمين کنند. البته شکي نيست که علم بهتر از ثروت است...

امضا محفوظ


 نگاهي به رانندگان بياباني و خياباني در آستانه 26 آذر روز حمل و نقل
 روزي‌هايي که در «راه» است 
نويسنده : مرجان حاجي حسني

تلنگر: الهي چرخش برات بچرخه!! اين اصطلاح را زياد شنيده‌ام. هر وقت کسي ماشين تازه‌اي مي‌خرد اين جمله را به او مي‌گويند. ماشين است ديگر، قرار است چرخ‌هايش بچرخد... اين چه دعايي است آخر؟ هروقت اين جمله را مي‌شنيدم، بي‌اختيار، پشت بندش اين سوال در ذهنم نقش مي‌بست. اما بعدها فهميدم منظور، اين نيست که آن ماشين فقط راه برود بلکه منظور اين است که چرخيدن چرخ‌هايش پر از خير و برکت باشد. بعد تر فهميدم که اين دعا در شروع کسب و کارهاي ديگر هم کار برد دارد و در واقع نوعي دعا براي طلب روزي است. گفتم روزي... خيلي‌ها هستند که روزي‌هايشان به چرخيدن چرخ‌ها بستگي دارد. به چرخيدن چرخ‌هاي تاکسي، اتوبوس، ميني‌بوس، خاور، کاميون، تريلي، حتي تراکتور و وانت.

از هرکدام از اين افراد بپرسي شغلتان چيست، يک کلمه مي‌شنوي... راننده. راننده يعني مسير، يعني راه! يعني همانکه روزي‌اش به «راه» بستگي دارد. راه را خوب مي‌شناسد اين آشناي بيابان و خيابان. سوز زمستان و هرم تابستان با او سر سازگاري ندارد.

از چهره آفتاب سوخته و پوست زمختش پيدا است که نه سوز سرما مراعات حالش را مي‌کند و نه عطش و گرما! هميشه بايد در لاين کم سرعت حرکت کنند... ماشين‌هاي سنگين را مي‌گويم، رانندگان عجول، ميانه خوبي با آنها ندارند. ترجيح مي‌دهند هرطور شده از آنها سبقت بگيرند و دل به شتاب جاده‌ها بسپارند اما راننده‌هايي که عادت کرده‌اند روزي‌هايشان را با دنده و کلاج درآورند، ياد گرفته‌اند، حوصله کنند. ياد گرفته‌اند که صبور باشند چون جاده يادشان داده که براي رسيدن به مقصد بايد با مسير مدارا کرد. چشم‌هايشان عادت کرده، تابش زرد خورشيد را از روبرو تحمل کند و سرخ نشود.

يادشان داده اين شغل که شب‌هاي سرد زمستان و شب‌هاي تبدار تابستان، نبايد پلک روي هم بگذارند چون «بار» بايد به مرکز برسد و «مسافر» به مقصد! پس بايد بيدار باشد اين مرد شب. بايد به چشم‌هايش ياد بدهد که بي‌خواب و بي‌تاب نشوند. بايد به پاهايش بياموزد که کلاج و ترمز و گاز را تحت کنترل داشته باشند و با خستگي بيگانه باشند چون پاهاي راننده نبايد احساس خستگي کنند.

بايد به دستش بياموزد که سکان دنده را در اختيار بگيرد و گله نکند از ناهمواري راه. اين شغل اوست... شغل آقاي راننده. شغل کسي که تو فکر مي‌کني پشت فرمان نشسته اما در آن واحد چشم‌ها، گوش‌ها، دست‌ها و پاهايش در حال تکاپو هستند.

پلک‌هايش اگر سنگين شود، جان‌ها به خطر مي‌افتد، پس کافي است که کسري از ثانيه از حال چشمانش غافل شود.

کار ساده‌اي نيست همراه شدن با يکنواختي جاده‌ها و زل زدن به مسيرهاي خاکستري. کار ساده‌اي نيست گوش دادن آهنگ‌هاي تکراري و رفتن راه‌هاي تکراري‌تر. ساده نيست اما چاره‌اي هم نيست. روزي آقاي راننده اينگونه به دست مي‌آيد و اين راه‌ها براي او ره آوردي به نام «نان حلال» را در پي دارند.

پس هر مسافري که سوار بر ماشين‌هاي مسافر بر مي‌شود و هرباري که پشت ماشين‌هاي باري حمل مي‌شود، دريچه‌اي از روزي زميني است براي مردان راه! مرد راه حتما خوب ياد گرفته که دنيا در گردش است، گردش زمين به دور خودش روزها را ايجاد مي‌کند و گردش چرخ‌هاي ماشين او روزي ايجاد مي‌کند و حالا در تلاقي اين گردش‌ها و چرخش‌ها قسمت او اين بوده که افتخار داشته باشد و نان رانندگي را سر سفره خانواده‌اش ببرد.

کار کوچکي نيست رساندن به مقصد! و اين چرخيدن‌ها شباهت زيادي به زندگي دارد اگر جور ديگر ببينيم.. شباهت زيادي به زندگي دارد؛ اتوبوس را مي‌گويم.

گاه چنان در گذر است که حرکتش را حس نمي‌کني و گاه آنقدر کند و سخت مي‌گذرد که کلافه مي‌شوي. اما کند يا تند زندگي در حرکت است؛ اتوبوس هم! زندگي هم مسيري دارد و مقصدي. مثل اتوبوس، گاهي آنقدر به مقصدها فکر مي‌کنيم که زيبايي مسير را نمي‌بينيم. مقصد‌هاي زندگي آنقدر درگيرمان مي‌کند که لذت بردن از مسير را از ياد مي‌بريم، تمام فکر و ذکرمان مي‌شود گرفتن مدرک، ازدواج، خريد خانه، ارتقاي شغلي و... و فراموش مي‌کنيم که تمام روزهايي که در پي اين مقصدها دويديم، مسيرهايي بود به نام... زندگي!

غافل از اينکه لحظه گرفتن مدرک، امضا کردن سندخانه، امضا کردن قباله ازدواج فقط چند ثانيه به طول مي‌انجامد و باقي زندگي، مسيرهايي است که چشم بسته از آن گذشته‌ايم تا به مقصد برسيم. مقصدهايمان اما کوتاه است. به مقصد که برسيم، مقصد بعدي شروع مي‌شود و مسير ديگري در پيش است.

مثل اتوبوس! وقتي سوارش مي‌شويم، فقط به مقصد فکر مي‌کنيم، در حالي که مسيرمان پر است از درختان چنار و اقاقي و فضاهاي سبزي که در مسير رخ نمايي مي‌کند، آب نماها و جملات زيبايي که روي بيلبوردها نوشته شده، خط کشي زيباي اتوبانها و نقاشي ديواري‌هايي که چهره سنگي شهر را رنگين کرده است. اما ما نمي‌بينيم. چون ديدن را ياد نگرفته‌ايم.

ياد گرفته‌ايم عجول باشيم و گاهي حين مسير فرياد بزنيم: آقاي راننده کمي زودتر!

چقدر اين اتوبوس شبيه زندگي است! در هر ايستگاه يک عده سوار مي‌شوند و يک عده پياده! درست مثل دنياي ما که هر روز يک عده به آن وارده مي‌شوند و عده‌اي از آن مي‌روند. اتوبوس جاي وابستگي به آدم‌ها نيست دنيا هم! همه مي‌دانند اتوبوس جاي ماندن و دل بستن نيست.

اما امان از دنيا که مي‌دانيم که محل گذر است و چنان دل مي‌بنديم که گويا ايستگاه پاياني ندارد. راننده‌هاي اتوبوس خوب مي‌دانند که همه کساني که سوار اتوبوس مي‌شوند مسافرند. خاصيت مسافر اين است که مي‌آيد و خيلي زود هم مي‌رود. اتوبوس هم امانتي است دست راننده که دير يا زود بايد آن را تحويل بدهد. درست مثل جسم ما که ماشين است در اختيار راننده‌اي به نام ذهن. پس قدر اين ماشين را بدانيم چون امانتي است که يک روز بايد تحويل بدهيم و از آن پياده شويم.


 همراه با يک راننده اتوبوس بين شهري
 رانندگي يعني تمرين صبر و حوصله 

دنده يک: راننده اتوبوس بودن هم براي خودش ابهتي دارد. درست مثل ناخداي يک کشتي! احمد آقا هم صاحب اين شغل است... راننده اتوبوس! صندلي‌هاي آبي‌رنگ اتوبوسش هر کدام، ميزبان يک مسافر خواهند بود تا فاصله بين شهرها را طي کنند و به مقصد برسند. سرعت مجاز، قوانين راهنمايي و رانندگي، توقف در پليس راه مسائلي هستند که احمد آقا موظف است آنها را رعايت کند. واقعا شوخي نيست، جان 40-30 مسافر در گرو رانندگي اوست و روزي او در گرو رسيدن مسافران به مقصد؛ تا يادم نرفته بگويم که او هم يک شاگرد راننده عجول به نام ايوب دارد. اسمش اصلا با کم طاقتي و بي‌صبري اش جور در نمي‌آيد. هيچ نشانه‌اي از صبر ايوب در وجود او ديده نمي‌شود. دلش مي‌خواهد خيلي سريع ماشين پر شود، خيلي سريع حرکت کند و خيلي سريع به مقصد برسد. اين اخلاق ايوب، احمد آقا را کفري مي‌کند و گهگاهي تشري به او مي‌زند که چه خبرت است؟ چرا اينقدر هولي پسر؟ کار ما با عجله و دست‌وپاچگي جور در نمي‌آيد. ياد بگير صبور باشي... رانندگي يعني صبر. تا اين را ياد نگيري راننده خوبي نخواهي شد. احمد آقا اينها را مي‌گويد اما انگار يک گوش ايوب در است و ديگري دروازه. مسافران يکي‌يکي سوار مي‌شوند و ايوب انگار نه انگار که همين چند لحظه پيش با تشر احمد آقا مواجه شده، با لحن خاص خودش داد مي‌زند... بدو آقا... بدو جانموني!

مسافران سوار مي‌شوند و بخت با ايوب يار است. چون خيلي زود اتوبوس پر مي‌شود. لبخند رضايت‌بخشي روي لب‌هاي ايوب نقش مي‌بندد و مي‌گويد... آقا، حرکت کن... پر شد. بعد ادامه مي‌دهد: اين فصل به خاطر دانشجوها کار و کاسبي خوب است. دانشگاه‌ها که باز مي‌شود، مسافر زياد است و خيلي زود اتوبوس پر مي‌شود. ما هم معطل نمي‌شويم. اتوبوس حرکت مي‌کند. ايوب هم با خيال راحت روي صندلي شاگرد مي‌نشيند. احمد آقا همينطور که فرمان بزرگ اتوبوس را به دست گرفته مي‌گويد: کار ما هم سختي‌هاي خاص خودش را دارد. مسافرها هميشه يک جور نيستند. انواع و اقسام آدم‌هاي مختلف روي صندلي‌هاي اين اتوبوس نشسته‌اند و من هميشه به ايوب مي‌گويم که اين کار با «عجله» جور در نمي‌آيد. او خنده‌اي مي‌کند و ادامه مي‌دهد، يک بار، مسافري داشتيم که حسابي اعصاب ايوب را به هم ريخته بود. بعد نگاهي به ايوب مي‌اندازد و مي‌گويد، آن پيرمرد را يادت هست؟ ايوب هم سري تکان مي‌دهد و احمد آقا در ادامه مي‌گويد: يکبار يک آقاي جوان پدرش را سوار اتوبوس ما کرد و سفارش کرد که تا تهران هواي او را داشته باشيم. کرايه‌اش را هم حساب کرد و رفت. نمي‌دانم بنده خدا پيرمرد چه مشکلي داشت که هر 10 دقيقه يکبار به دستشويي احتياج پيدا مي‌کرد، ما هم ناچار مي‌شديم هر 10 دقيقه يکبار اتوبوس را به خاطر او نگه داريم. بدتر از همه اين که بنده خدا بر اثر پيري دچار کندي در حرکت شده بود و هر بار 10 دقيقه طول مي‌‌کشيد از اتوبوس پياده شود. حدود يک ربع هم معطل مي‌شديم تا برگردد. ايوب که نزديک بود سکته کند از عصبانيت. صداي بقيه مسافرها هم در آمده بود. اما چاره‌اي نبود بايد مدارا مي‌کرديم تا به مقصد برسيم. خلاصه که سفر آن روز کلي وقت و انرژي ما را گرفت!


 پاي حرف‌هاي يک راننده کاميون:
 چشم فرزندانم به راه است تا برگردم 

دنده دو: علي آقا راننده يک بنز ده تن زرد رنگ است. يک شاگرد راننده جوان به نام آصف هم دارد. او مرد ريز جثه‌اي است که وقتي پشت فرمان کاميون مي‌نشيند، جذبه خاصي پيدا مي‌کند. از آينه ماشينش يک زنجير باريک آويزان است که به يک قاب عکس کوچک ختم مي‌شود. قاب عکس اما خالي است.

سوار ماشينش که مي‌شوم، اين قاب کوچک خالي توجهم را جلب مي‌کند، مي‌پرسم: چرا اين قاب عکس خالي را از آينه ماشين آويزان کرده‌اي‌؟ نگاهي معنا دار به قاب عکس کوچک مي‌اندازد و مي‌گويد: من 6 فرزند دارم. همه آنها در قاب به اين کوچکي جا نمي‌شوند.

اگر بخواهم عکس همه آنها را داخل ماشينم بگذارم بايد يک تابلو از آينه ماشينم آويزان کنم. بعد مي‌خندد و ادامه مي‌دهد: قاب عکس خالي براي من نمادي از جاي خالي فرزندانم است.

اين را اينجا آويزان کرده‌ام تا هر وقت از خانه دور بودم يادم باشد که چشمان فرزندانم به راه است تا من برگردم، با ديدن اين قاب عکس اگر خواب آلوده باشم، ماشين را کنار مي‌زنم و کمي استراحت مي‌کنم تا مبادا غفلت خواب، فرزندانم را بي‌پدر کند. اگر هم خسته باشم، نگاهم که به قاب عکس مي‌افتد، ياد فرزندانم مي‌افتم و خستگي از تنم بيرون مي‌رود.

همينطور که علي‌‌آقا به قاب عکس خالي ماشينش خيره شده، مي‌پرسم: چه چيزهايي در ماشينت بار مي‌زني؟ خنده‌اي مي‌کند و مي‌گويد... بپرس چه چيزهايي بار نمي‌زني، آن وقت جواب سوالات را راحت‌تر مي‌دهم. بعد ادامه مي‌دهد: هرچيز که فکرش را بکني بار اين کاميون شده. از لوازم برقي بگير تا هندوانه و خربزه و جعبه‌هاي سيب و گوني‌هاي سيب‌زميني و پياز تا گوسفند.

بعد مي‌گويد: هر فصلي بار مخصوص به خودش را دارد. تابستانها هندوانه بار مي‌زنيم، زمستانها انار؛ فرقي به حال من و اين ماشين نمي‌کند. هر چيزي باشد، بار ماشين مي‌کنيم و راه مي‌افتيم. شهرش هم فرقي ندارد.

گاهي بار بندرعباس داريم گاهي شيراز، گاهي همين حوالي. در هر حال کار ما همين است ديگر. راه است و بار است و دنده و جاده. بي‌خوابي دارد. غذايت ديرو زود مي‌شود.

سرما و گرما دارد. برف و باران دارد. دست انداز و گل و لاي دارد. معطلي در صف گازوئيل و صف بار دارد. بايد ساخت. همين کار را هم اگر با عشق انجام بدهي سخت نيست.

آن وقت جاده‌هاي يکنواختش متنوع مي‌شود. بهار که مي‌شود اطراف جاده سبز است و تابستان گندم زارها زرد است و زمستان سفيدي برف است و پاييز سرخي خزان. پس رانندگي را هم مي‌توان جور ديگر ديد... حتي در بيابان.


 يک راننده BRT:
 کار ما با جان مردم سرو‌کار دارد 

دنده سبک: زمستان در راه است و حتي اگر از برف و باران، خبري نباشد، سرما کم‌کاري نمي‌کند. صبح‌هاي زود سوز سرما بيشتر است. مخصوصا آن لحظه‌هايي که هنوز آفتاب نتابيده و شاغلان خواب‌آلود تهراني، يکي‌يکي‌از خانه‌هاي خود خارج مي‌شوند تا با بي‌ميلي خود را سرکار برسانند. نمي‌دانم صبح‌هاي زود گذرتان به پايانه‌هاي اتوبوس‌هاي شهري افتاده يا نه؟! همان جاهايي که به آنها پارک سوار مي‌گويند... صف‌هاي طولاني مسافران سرمازده و کز کرده که همين اول صبحي خسته به نظر مي‌رسند، چيزي نيست که توجهت را جلب نکند!‍ اتوبوس‌ها يکي‌يکي وارد پارک‌سوار مي‌شوند و در عرض چند ثانيه با شماره (1 و 2 و3)، صندلي‌هاي اتوبوس پر مي‌شود، اما قد صف کوتاه‌تر نمي‌شود. مي‌دانيد چرا؟ چون جمعيت دائما در حال افزايش است و هر چقدر از جمعيت سر صف کم مي‌شود به ته صف افزوده مي‌شود و براي چند لحظه ذهن آدم درگير مي‌شود که اين جمعيت تا شب هم جابجا نمي‌شوند. اما ساعتي بعد از هيچ کدام از آنها خبري نيست. همه رفته‌اند و خيلي‌هايشان به مقصد هم رسيده‌اند. آن که دوباره به پايانه بر مي‌گردد راننده اتوبوس است که زودتر از آفتاب بيدار شده و هر روز طلوع آفتاب را از پشت شيشه بزرگ اتوبوسش تماشا مي‌کند با چشماني که حسرت خواب را با خود پشت فرمان مي‌آورد. من که مي‌رسم، ساعت‌ها از طلوع خورشيد گذشته و آفتاب کم رمق پاييزي کم‌کم مي‌رود تا در وسط آسمان جا خوش کند. راننده‌هاي شيفت صبح BRT در حال بازگشت به پايانه خط «1» هستند. مردم با عجله از کنار هم رد مي‌شوند. گاهي دست‌هايشان به هم مي‌خورد و گاه کيف‌هايشان. چاره‌اي نيست! عجولند هميشه مردم اين شهر شلوغ. انگار هميشه ديرشان شده است. با سرعت از کنار هم رد مي‌شوند تا سريع‌تر سوار اتوبوس شوند و به مقصد برسند. من هم همراهشان مي‌شوم. اينبار اما مقصدي ندارم. فقط مي‌خواهم براي يک روز هم که شده دنيا را از نگاه يک «راننده» ببينم. آن هم يک راننده BRT. با اين که ساعت پيک جمعيت نيست و تقريبا همه کساني که بايد سرکار مي‌رفتند، رفته‌اند، اما باز هم ايستگاه‌هاي اتوبوس شلوغ است و صف‌ها طولاني. نگاهي به آدم‌هاي داخل صف مي‌اندازم. يکي بچه به بغل است و ديگري کيف به دست، نه راننده آنها را مي‌شناسد و نه آنها راننده را. چند ايستگاهي همسفر هستند و بعد هر کسي دنبال کار خودش مي‌رود. اما در همين چند ايستگاه گاهي اتفاقات عجيب و غريبي مي‌افتد که آنها را از زبان عليرضا شمس، راننده BRT مي‌شنوم. راننده‌اي که 15 سال است، شهر را از آينه بغل اتوبوس مي‌بيند و خوب مي‌داند اجسام از آنچه در آينه مي‌بيند به او نزديک‌ترند و خدا از رگ‌گردن!! روزگار در حال گردش است؛ فرمان اتوبوس هم! اتوبوس وارد اولين ايستگاه خط «1» مي‌شود. خطي که ابتدايش پايانه آزادي است و انتهايش سه راه تهرانپارس! فرمان BRT در دستان عليرضا شمس است و کلاج و ترمز زير پاهايش. براي خودش ابهتي دارد اين اتوبوس، گاز و کلاج و ترمزش هم! به محض اين که در اتوبوس باز مي‌شود، مسافران منتظر در ايستگاه که اين شانس را داشته باشند، که زير سايه‌بان ايستگاه باشند، در طرفه العيني سوار مي‌شوند آقاي شمس حرکت مي‌کند. چهره آرامي دارد اين راننده آبي‌پوش BRT! صاحب دو فرزند است و فرمان که در دستانش مي‌چرخد با خودم فکر مي‌کنم که فاطمه و متين با اين دست‌ها نان حلال خورده‌اند يقينا. کار راحتي نيست رانندگي، آن هم وقتي ناچار باشي از ساعت 5/4 صبح پشت فرمان بنشيني تا شيفت کاري‌ات به پايان برسد. هنوز به ايستگاه دوم نرسيده‌ايم که يک عابر، هراسان از جلوي اتوبوس رد مي‌شود و پاي آقاي راننده سريع روي ترمز مي‌رود. نگاهت بايد تيزبين باشد و حواست جمع! حتي اگر براي فرار از تابش بي‌رمق خورشيد، عينک آفتابي بر چشم داشته باشي. در همين فکرها هستم که آقاي شمس مي‌گويد: شغل پراسترسي است رانندگي! همين استرس زياد باعث شده پس از 15 سال کار من احساس کنم اعصابم به شدت ضعيف شده و تپش قلب آزارم مي‌دهد. او وارد ايستگاه دوم مي‌شود و در اتوبوس را باز مي‌کند و ادامه مي‌دهد: کار ما با جان مردم سروکار دارد و اين اصلا شوخي نيست، من به عنوان يک راننده مسووليت جان تمامي مسافران اتوبوس و عابرين پياده و موتور سواران بي‌احتياط خيابان را بر عهده دارم. اين مسووليت، فشار رواني زيادي را در طول روز به رانندگان وارد مي‌کند که در زندگي عادي آنها بي‌تاثير نيست. مسافران سوار مي‌شوند، اتوبوس حالا خيلي شلوغ‌تر شده، آقاي شمس در اتوبوس را با زدن يک کليد مي‌بندد و حرکت مي‌کند. همينطور که نگاهش به روبروست و تمام توجهش به رانندگي است مي‌گويد: روزهايي که من شيفت بعدازظهر هستم حدود ساعت 5/11 شب کارم تمام مي‌شود و تا به منزل خود در اسلامشهر برسم 5/12 نيمه شب است. او لبخندي مي‌زند و ادامه مي‌دهد: وقتي وارد خانه مي‌شوم آنقدر خسته و کلافه‌ام که اهالي خانه مي‌دانند تا نيم‌ساعت نبايد با من حرف بزنند. وقتي مي‌رسم اول بايد دست و صورتم را آب بزنم، لباس‌هايم را عوض کنم و شام بخورم. آن وقت بچه‌ها مي‌توانند سراغم بيايند و با يک پدر خوش‌اخلاق حرف بزنند وگرنه تا قبل از آن اصلا خوش‌اخلاق نيستم و سريع از کوره در مي‌روم. اين هم خاصيت يک شغل پراسترس است. اتوبوس در حرکت است. ايستگاه‌ها يکي‌يکي پشت سر گذاشته مي‌شوند. يکي از ايستگاه‌ها را که رد مي‌کنيم ناگهان پيرزني با چادر مشکي و پشت خميده دست تکان مي‌دهد. چهره‌اش سرخ شده، مي‌شود ناديده گرفتش و گذشت. آنجا ايستگاه نيست، آقاي راننده وظيفه قانوني ندارد که براي پيرزن نگه دارد اما وظيفه انساني هميشه جلوتر است. پس اتوبوس مي‌ايستد و پيرزن از در جلو سوار مي‌شود و خودش را کنار پاي راننده مي‌رساند. در اين قسمت صندلي وجود ندارد اما پيرزن آنقدر خسته است که بدن خسته‌اش را روي پله کابين راننده زمين مي‌‌زند و با گفتن اين کلمه مي‌نشيند... آخيش! نگاهش مي‌کنم، دانه‌هاي عرق از روي صورت سرخ شده‌اش مي‌چکد. با اين که هوا سرد است اما صورتش متورم شده و عرق کرده. اتوبوس با اين جمله پيرزن به راهش ادامه مي‌دهد: الهي خير‌ببيني مادر! آقاي شمس مي‌گويد: کار عجيبي است رانندگي، گاهي دعايت مي‌کنند و گاه چنان فحش‌هايي نثارت مي‌کنند که تا دو روز اعصابت به هم مي‌ريزد. او ادامه مي‌دهد: گاهي پيش مي‌آيد که هنگام بستن در اتوبوس به خاطر ازدحام جمعيت اشتباه مي‌کنيم و دست‌و پاي مسافران لاي در گير مي‌کند. آن وقت است که با صداي بلند، فحش مي‌دهند و نفرين مي‌کنند. اما کار به همينجا ختم نمي‌شود، بعضي از مسافران بعد از پياده شدن هم جلوي آينه و کنار شيشه راننده مي‌ايستند و فحش‌هاي باقي‌مانده را نثار مي‌کنند و تا زماني که اتوبوس از جلوي چشمشان دور نشده همچنان فرياد مي‌زنند و ناسزا مي‌گويند. من اصولا چيزي در جواب مسافران نمي‌گويم اما روزم با رفتار آنها خراب مي‌شود. در ايستگاه‌هاي پاياني ازدحام جمعيت کمتر و اتوبوس به شرق تهران نزديک‌تر مي‌‌شود. آقاي شمس مي‌گويد: کاش مسافران به ياد داشته باشند که راننده BRT و يا اتوبوس شرکت واحد، رباط نيست. او هم احساس دارد، آدم است. گاهي خسته مي‌شود، گاهي غمگين مي‌شود. گاهي فکرش به خاطر مشکلات زندگي مشغول است و گاهي ممکن است اشتباه کند. اما اشتباه او سهوي است و جايز نيست مردم به محض ديدن کوچکترين خطايي، راننده را به باد ناسزا بگيرند. اتوبوس به ايستگاه پاياني مي‌رسد. حالا در شرق تهران هستيم. تعداد انگشت شماري مسافر در اتوبوس باقي مانده‌اند. پياده که مي‌شوند، اتوبوس وارد پايانه مي‌شود. آقاي راننده 10 دقيقه فرصت استراحت دارد و بعد از آن بايد به سمت غرب برگردد. 10 دقيقه خيلي زود تمام مي‌شود و باز، حرکت آغاز مي‌شود. وقت برگشت يکي از مسافران مي‌گويد: آقاي راننده کمي سريع‌تر. آقاي شمس مي‌گويد: خيلي از مسافران نمي‌دانند که سرعت مجاز اتوبوس 50-40 کيلومتر در ساعت است و اگر بيشتر از آن باشد، به راننده تذکر داده مي‌شود و اينجاست که راننده هم توسط مردم مورد بازخواست قرار مي‌گيرد و هم توسط مسوولين خط! اين راننده BRT در ادامه گفت: اگر مردم کمي آگاه‌تر شوند و شرايط کار راننده‌هاي اتوبوس را بدانند کمتر انتقاد مي‌کنند و تعامل بهتري بين مسافران و رانندگان برقرار مي‌شود. در هرايستگاه يک عده سوار مي‌شوند و عده‌اي پياده! اتوبوس به سمت غرب مي‌رفت و من فقط در يک رفت و برگشت هم مسير آقاي راننده بودم. او بعد از اين بايد 2 بار ديگر هم تا شرق مي‌رفت و بر مي‌گشت وقتي پياده شدم هوا سردتر شده بود و ازدحام جمعيت در پايانه آزادي پابرجا! با خودم فکر کردم اگر فقط يک روز راننده‌هاي اتوبوس‌هاي اين شهر کار نکنند چه بلايي بر سر شهر خواهد آمد؟


 يک عقبگرد به طهران قديم
 اولين اتوبوسي‌هايي که مهمان تهران شدند 

دنده معکوس: آن روزها که «تهران»، «طهران» بود و شهر شکل و شمايل ديگري داشت، مثل اين روزها، ماشين‌ها در شهر وول نمي‌خوردند. تعداد راننده‌ها هم کم بود. آن وقت‌ها هر چيز اهميت خودش را داشت و رانندگي هم براي خودش کار مهمي بود. از روزگار ماشين‌دودي و درشکه گذشته بود وقتي اولين اتوبوس‌ها وارد شهر تهران شدند. هميشه همه اولين‌ها، با هيجان و شکوه همراه بودند. هنوز که هنوز است وقتي فکرش را مي‌کنم که اولين اتوبوس‌هاي طهران قديم با چه ابهتي وارد شهر شدند، هيجان‌زده مي‌شوم، واي به حال مردم آن روزگار.شنيده‌ام که در جايي از اين شهر، قرار است اتوبوس‌داران و مديران و رانندگان و تعميرکاران اتوبوس قديمي تهران دور هم جمع شوند. همان‌هايي که شاهد ورود اولين اتوبوس‌ها به شهر تهران بوده‌اند. پس من هم در اين مهماني شرکت مي‌کنم. درست مثل اين است که سوار ماشين زمان شده‌ام و به روزگاران قديمي طهران رفته‌ام.

همکاران 50 ساله کنار هم

يک ظهر پاييزي است و کارمندان قديمي شرکت واحد مهمان يکي از پيشکسوتان اين شرکت هستند... مهمان محمد محمودي بازنشسته شرکت واحد و پيشکسوت ورزش‌هاي باستاني. بايد جمع جالبي باشد... جمعي که کارمندان 50-40 سال پيش شرکت واحد در آن حضور دارند... در همين فکرها هستم که به منزل آقاي محمودي مي‌رسم. قبل از من، دوستان قديمي رسيده‌اند و محفل انس‌شان برپاست. حس قشنگي است، حضور در بين دوستان 50-40 ساله که زماني همکار بوده‌اند. حالا گرد سپيدي بر موهايشان نشسته و در هر چين و چروک صورتشان هزار تجربه نهفته است.با اين حال وقتي کنار هم هستند، صداي خنده‌هايشان تا آسمان بالا مي‌رود. آقاي محمودي آنها را به من معرفي مي‌کند... اما مدتي طول مي‌کشد تا اسم‌هايشان را به خاطر بسپارم. آنقدر شاد و پرانرژي هستند اين جوان‌هاي ديروز که آدم کنارشان احساس سرزندگي مي‌کند.

يادگاران شهر من

به چهره تک‌تکشان نگاه مي‌کنم. چه زحمت‌ها که براي اين شهر نکشيده‌اند در زمان خدمتشان! هر کدامشان در جواني عهده‌دار مسووليتي در اتوبوسراني بوده‌اند. آن روزهايي که شرکت واحد هم وجود نداشت. يکي بالاتر، يکي پايين‌تر!!! حالا اما همراه و هم‌پيمان کنار هم گرد آمده‌اند تا ياد گذشته‌ها کنند. ياد روزهايي که اولين اتوبوس‌ها وارد تهران شد. يکي اتوبوس‌دار بود و ديگري راننده اتوبوس و يکي صاحب گاراژ! چه تصاويري از تهران قديم در ذهن آنها حک شده! وقتي حرف مي‌زنند حس مي‌کنم به گذشته‌ها رفته‌ام. به آن روزها که تهران، طور ديگري بود!وقتي مي‌شنوم که يکي از مهمانان اين جمع با گاري به مکه رفته و ديگري جنگ جهاني دوم را به ياد دارد، چشمانم گرد مي‌شود... چه روزهايي را گذرانده‌اند اين مردان بازنشسته؟! بساط ميوه و شيريني به راه است و هرکدام از مهمانان، يک اتوبوس، خاطره با خود دارند. يک اتوبوس حرف نگفته از روزگاران قديم که شرکت واحدي وجود نداشت!

اتوبوسراني قبل از 1330

هنوز اسم مهمانان در ذهنم حک نشده که آقاي محمودي، محمدعلي ذوالمجد حقيقي را به من معرفي مي‌کند و مي‌گويد؛ او مدير هماهنگي و برنامه‌ريزي اتوبوسراني بود. محمدعلي ذوالمجد مي‌گويد: آن روزها يعني قبل از سال 1330 اتوبوسراني تهران به صورت خرده مالکي بود. يعني هرکسي توان مالي داشت يک اتوبوس مي‌خريد و شروع به جابه‌جايي مسافر در شهر مي‌کرد. گاهي اوقات هم چند نفر با هم شريک مي‌شدند و يک اتوبوس مي‌خريدند. اينها مربوط به دوره اول اتوبوسراني تهران بود. اما از سال 1332 به بعد که دوره دوم بود، اتوبوس‌هاي بنز موتور جلو وارد شد و حالا خرده‌مالک‌ها، هرکدام چند اتوبوس خريدند يا با هم شريک شدند و صاحب خطوط اتوبوسراني شدند.

به گفته محمدعلي ذوالمجد آن روزها کرايه اتوبوس‌هاي شهري 2 ريال بود. اما خرده‌مالک‌ها که حالا صاحب خط شده بودند، خوب به مردم خدمت‌رساني نمي‌کردند و اتوبوس‌هايشان را داخل گاراژ مي‌خواباندند و يکي دو تا اتوبوس را وارد خطوط مي‌کردند تا کمتر هزينه کنند و پول بيشتري بگيرند.

اين شد که دولت وقت، تصميم جديدي براي اتوبوسراني گرفت. مدير سابق هماهنگي و برنامه‌ريزي شرکت واحد در ادامه گفت: وقتي کار به اينجا رسيد دولت، اتوبوس‌هاي موتور عقب را وارد کرد و شرکت اتوبوسراني تاسيس شد. اين اتفاق در سال 1335 رخ داد که در واقع دوره سوم اتوبوسراني بود. وقتي شرکت اتوبوسراني تاسيس شد، تمامي خطوط اتوبوسراني تحت نظارت اين شرکت قرار گرفتند و چون همگي به يک شرکت «واحد» پيوسته بودند، اين شرکت تازه تاسيس، «شرکت واحد» نام گرفت. حرف‌هاي محمدعلي ذوالمجد که به اينجا مي‌رسد با خودم فکر مي‌کنم که شرکت واحد چه سرگذشتي داشته و چه روزگار عجيبي را پشت سر، گذاشته و اين آدم‌ها چه خاطره‌هايي را در صندوقچه ذهنشان دارند! تصورش هم ذهنم را شلوغ مي‌کند. پس از اين فکر بيرون مي‌آيم و به مهماني برمي‌گردم. دوستان قديمي که پس از مدت‌ها به هم رسيده‌اند، دو به دو مشغول گفت‌وگو هستند و در اين بين، آقاي محمودي که ميزبان اين بزم است از همکاران قديمي‌اش پذيرايي مي‌کند.

سالي يکبار دور هم جمع مي‌شويم

مهمانانش، هرکدام از يک نقطه از شهر تهران آمده‌اند و حتي بعضي‌هايشان از کرج! در ميان صحبت‌هايشان از افرادي ياد مي‌کنند که پارسال در اين جمع حضور داشتند و امسال ديگر نيستند. همکاراني که حالا فاتحه حضار را مي‌طلبند. اين کارمندان قديمي اتوبوسراني، گاهي از يادآوري خاطره‌ها مي‌خندند و گاهي اشک مي‌ريزند... خلاصه که عالمي دارند کنار هم. آقاي محمودي که همکاران قديمي‌اش را به محفل گرم خانواده‌اش دعوت کرده، مي‌گويد: ما قديمي‌هاي اتوبوسراني سالي يکبار دور هم جمع مي‌شويم و اغلب دورهمي‌ها در منزل ما صورت مي‌گيرد. محمد محمودي که 6 دوره قهرمان ورزش پيشکسوت‌ها شده حالا در جمع همکاران قديمي‌اش نشسته و مي‌گويد: اين افراد سپيدمويي که در اين جمع نشسته‌اند، گاهي دست‌هايشان مي‌لرزد و گاهي صدايشان، هرکدام در دوره خودشان کسي بودند. فرمان بزرگ اتوبوس اولين بار در دستان لرزاني که مي‌بيني به چرخش درآمد.

سن بعضي‌هايشان از 90 سال تجاوز کرده اما هرکس که فراموش کند، اين شهر فراموش نخواهد کرد که اين افراد چه زحمت‌هايي براي تهران کشيده‌اند. آن روزها شاسي اتوبوس را از آلمان وارد مي‌کردند و همين پيرمردهايي که در اين جمع مي‌بيني خودشان در گاراژها اتوبوس را مونتاژ مي‌کردند. اينها سه دوره را به چشم ديده‌اند و در هر سه دوره خدمت کرده‌اند. هرکدام از اين افراد يک «تجربه» بي‌بديل هستند. اينها افرادي هستند که اولين اتوبوس‌هاي دنده اتومات را سوار شده‌اند. آن زماني که هيچکس نمي‌دانست دنده اتومات چيست. اتوبوس‌هاي موتور جلو، موتور عقب، دو طبقه و... در اختيار اين افراد بود. حالا که گرد پيري بر سرشان نشسته و از کارشان بازنشست شده‌اند، خوب يادشان است آن روزهايي که ميدان آزادي وجود نداشت چطور در اين شهر پشت فرمان بزرگ اتوبوس مي‌نشستند و شهر را در آينه مي‌ديدند!

دست پخت اعظم خانم خوردن دارد

نزديک ظهر که مي‌شود، پدران اتوبوس‌هاي شهر من آستين بالا مي‌زنند تا به شکرانه اين لحظات تکرارنشدني به درگاه خداوند مهربان، سجده کنند و نماز ظهر را قامت ببندند. بساط ناهار هم در راه است و قرار است همکاران قديمي در کنار هم دست‌پخت، اعظم خانم، همسر مهربان آقاي محمودي را بخورند و بار ديگر برکت اين سفره را در وحدت تکرارنشدني خود بچشند. اعظم خانم که زحمت اين مهماني را به ديده منت پذيرفته مي‌گويد: هر سال که اين دوستان قديمي و زحمتکشان اتوبوسراني تهران قديم دور هم جمع مي‌شوند، يکي، دو نفر از جمعشان کم شده و آنهايي که هستند در فراق دوست سفر کرده‌شان افسوس‌ها مي‌خورند. بنابراين من با خودم فکر مي‌کنم که حالا که توان دارم و از نعمت سلامتي برخوردارم به شکرانه اين لطف خداوند، باني اين وحدت شوم و موجبات شادکامي اين رفقاي قديمي را فراهم کنم. همسر آقاي محمودي در ادامه مي‌گويد: زحمت اين مهماني براي من رحمت است چراکه به چشم خودم مي‌بينم که پس از پايان مهماني اين همکاران قديمي با چه روحيه‌اي خانه ما را ترک مي‌کنند و چقدر حال دلشان خوب است!


 وزير بهداشت:
 از حجم زائران عتبات غافلگير شديم 

وزير بهداشت با اشاره به برخي انتقادات در اجراي طرح تحول سلامت گفت: معمولا در موضع اپوزيسيون بودن و انتقاد کردن راحت است اما وقتي وارد ميدان کار مي‌شويم متوجه مي‌شويم که کار اجرايي سخت است بنابراين همه بايد کمک کنند. وظيفه ما نيز آن است که به برنامه‌هايمان فکر کنيم و وارد حاشيه نشويم.

به گزارش ايسنا دکتر سيد حسن هاشمي در حاشيه برگزاري اجلاس روساي دانشگاه‌هاي علوم پزشکي سراسر کشور که در وزارت بهداشت برگزار شد، ، درباره نقدهايي که بر طرح تحول سلامت وارد است، گفت: طرح تحول سلامت يک کار تيمي است اما تيمي که اين طرح را اجرا مي‌کنند، کم تعداد هستند.

وي بابيان اينکه نبود بسترهاي فناوري ارتباطات (IT) به عنوان يکي از زير ساخت‌هاي مهم طرح تحول يکي از مشکلات است، گفت: به منظور مديريت (مديريت انساني و همچنين منابع مالي) و همچنين از لحاظ نظارت که جزء مهمي در طرح تحول سلامت است، IT بسيار کمک کننده است. در زمينه دارو و همچنين درمان نيز IT بسيار موثر است به طوري که از تجويز‌هاي بي‌مورد دارو و اقدامات غير‌ضرور درماني پيشگيري مي‌کند. بنابراين کم تعداد بودن افراد اجرا‌کننده اين طرح و همچنين زير ساخت آن که همان IT است بسيار مهم است.

وي در اين باره ادامه داد: از طرف ديگر شبکه بهداشت در تمام کشور موجود نيست، اين در حالي است که اگر زير ساخت شبکه فراهم بود کارهايمان همانطور که بايد پيش مي‌رفت. در حال حاضر بخشي از کارها با همين تعداد اندک نيرو صرف ايجاد زير‌ساخت‌ها مي‌شود و به اين ترتيب به نوعي خدمات ريل‌گذاري مي‌شوند تا آيندگان مشکلات ما را نداشته باشند. وزير بهداشت در پاسخ به سوال خبرنگاري درباره دستاوردهاي طرح تحول نظام سلامت نيز گفت: کمک به مردم در جهت کاهش پرداخت از جيب و اينکه مردم اقدامات ما را باور کنند، مهمترين دستاورد اين طرح است. هدف آن است که بخشي از نارسايي‌هاي گذشته را جبران کنيم. در حال حاضر مردم رضايت نسبي 70 درصدي از اقدامات انجام شده در قالب طرح تحول سلامت را دارند. وي افزود: همواره علاقمند بوديم که سلامت جزو اولويت‌هاي دولت قرار گيرد اما شايد چندان علاقه‌اي نداشتيم که سلامت محور برنامه‌هاي دولت باشد چرا که در اين صورت نگرانيم که از هر طرفي به برنامه‌هاي آن آسيب وارد شود. ما بايد به دوردست‌ها و برنامه‌هايمان در طولاني مدت توجه داشته باشيم. در عين حال بايد مراقب باشيم که از هر طرف آسيبي به برنامه‌ها نرسد. طرح تحول سلامت با نيت خير آغاز شد و اميدواريم که آسيبي نبيند‌. البته اين امر مستلزم آن است که همگان به اين طرح کمک کنند.

هاشمي ادامه داد: معمولا در موضع اپوزيسيون بودن و انتقاد کردن راحت است اما وقتي وارد ميدان کار مي‌شويم متوجه مي‌شويم که کار اجرايي سخت است بنابراين همه بايد کمک کنند. وظيفه ما نيز آن است که به برنامه‌هايمان فکر کنيم و وارد حاشيه نشويم چرا که درگير حاشيه شدن باعث مي‌شود کارنامه ناموفقي به جا ماند.

وي در اين باره افزود: به عنوان مثال وقتي قضيه روغن پالم مطرح شد، مشاهده کرديد که چقدر حاشيه در اين زمينه درست شد، به طوري که خود من هم داشتم باور مي‌کردم که نکند به دليل گفته‌هاي ما آسيبي به صادرات لبنيات وارد شده باشد. به همين دليل بود که از گمرک آمار گرفتيم و با سه ماهه قبل از مطرح شدن بحث روغن پالم و همچنين سه ماهه مدت مشابه در سال گذشته مقايسه کرديم و ديديم که اتفاقا صادرات لبنيات افزايش هم داشته است. خوشبختانه شاهديم که اقدامات انجام شده در راستاي کاهش مصرف روغن پالم به ثمر نشسته و به کاهش 30 درصدي واردات پالم نزديک مي‌شويم. اگر قرار بود گوش‌هايمان متوجه حاشيه‌ها باشد بايد در ادامه مسير ترديد مي‌کرديم. در مجموع حاشيه سازي‌ها نبايد باعث شود که از هدفمان دور شده تا سرعتمان را کاهش دهيم. وي درباره علت تاخير در اجراي بسته خدمتي حمايت مالي از بيماران خاص، صعب‌العلاج و نيازمند گفت: علت اين موضوع آن است که زير‌ساخت‌ها هنوز آماده نيست. 70 مرکز جهت ارائه خدمات لازم به اين بيماران در نظر گرفته شده است که ابتدا با دارو و تجهيزات مورد نياز در آنها مستقر شود. پس از آن است که مي‌توان زمان ارائه خدمت به بيماران را اعلام کرد. البته کارها در اين زمينه آغاز شده و زماني که اقدامات نهايي شود اطلاع‌رساني‌هايي لازم انجام خواهد شد.

وزير بهداشت درباره اقدامات بهداشتي انجام شده جهت بازگشت زائران اربعين حسيني به کشور نيز گفت: اميدواريم سال‌هاي آينده با برنامه ريزي مردم جهت رفتن به عتبات عاليات تشويق شوند. بخشي از اين موضوع هم به صدا و سيما باز مي‌گردد. اصل اين موضوع افتخارآميز است اما وزارت بهداشت نيز مانند ساير دستگاه‌ها تقريبا غافلگير شد. چنين بحث‌هايي بايد ابتدا در دولت مطرح شود و با هماهنگي دولت اقدام شود چرا که اگر اتفاقي در زمينه حمل‌و‌نقل، امنيت، بهداشت و درمان و... بيفتد دولت بايد پاسخگو باشد.

وي در اين باره ادامه داد: هلال احمر و سه دانشگاه علوم پزشکي تحت نظارت وزارت بهداشت در زمينه تامين سلامت براي زائران فعال هستند اما حجم زيادي از بار کنترل بيماري‌ها وجود دارد. ما نيز بنا به توانمان تيم‌هايي را مستقر کرده‌ايم اما لازم است که براي سال‌هاي آينده هماهنگي‌هاي ضروري جهت اعزام زائران از چند ماه قبل صورت گيرد. بيماري‌هاي واگير مطرح هستند و آمادگي نسبي براي مقابله با آنها وجود دارد اما در اين مورد بايد آمادگي‌هايمان کامل باشد.

وي به زائران توصيه کرد که براي بازگشت عجله نکنند و افزود: امکانات مرزي ما و عراق محدود است و زائران براي بازگشت بايد صبوري کنند.


 رشد 23درصدي بودجه آموزش وپرورش درلايحه 94
  ارايه لايحه رتبه‌بندي معلمان تا آخر سال به مجلس 

وزير آموزش‌وپرورش ضمن اعلام اينکه تا آخر امسال لايحه رتبه بندي معلمان به مجلس تقديم خواهد شد، گفت:‌ اين لايحه داراي امتيازات اساسي براي معلمان پژوهشگر است که به اجراي طرح کمک مي‌کند، پژوهش در آموزش‌و‌پرورش بيش از گذشته تقويت شود. به گزارش ايسنا علي اصغر فاني در مراسم آغاز هفته پژوهش و تقدير از دانش‌آموزان پژوهشگر که در هنرستان آزادي فلسطين منطقه 7 آموزش‌و‌پرورش برگزار شد، با بيان اينکه آموزش‌وپرورش با در اختيار داشتن يک ميليون همکار فرهنگي و 13 ميليون دانش آموز، بزرگ‌ترين نهاد علمي و فرهنگي کشور محسوب مي‌شود، اظهار کرد: تلاش‌هاي اين وزارتخانه با توجه به کمبود نيرو بر ارتقاي کيفيت استوار است زيرا ارتقاي کيفيت مهمترين راهبرد در بحث آموزش است. وي افزود: در سال تحصيلي جاري از 131 راهکار مورد اشاره در سند تحول بنيادين نظام آموزش‌وپرورش 40 راهکار در قالب 99 برنامه در حال اجراست و اميدواريم طي سال‌هاي آينده ابعاد ديگر سند را نيز بتوانيم به اجرا دربياوريم. وزير آموزش‌وپرورش با بيان اينکه يکي از زيرنظام‌هاي سند تحول بنيادين زيرنظام پژوهش است، عنوان کرد: آموزش‌وپرورش بدون پژوهش راه به جايي نمي‌برد و هرگونه تصميم گيري و سياست گذاري در اين نهاد بايد مبتني بر امر تحقيق و پژوهش باشد. به اعتقاد فاني، دانش‌آموز بايد از سنين مدرسه مسائل مختلف خود را ريشه‌يابي کند. دانش‌آموز پژوهشگر دانش‌آموزي است که پرسش مي‌کند و با سوالات اساسي خود مي‌تواند به راه‌حل دست يابد. وي با اشاره به اينکه اين وزارتخانه در سال 82 با همين هدف پژوهش‌سراهاي دانش‌آموزي را تاسيس کرد، گفت: اکنون 401 پژوهش سراي دانش‌آموزي در مناطق مختلف کشور راه‌اندازي و فعال شده است. وي تاکيد کرد: دانش آموز بايد بياموزد تا از آنچه که آموخته است استفاده کند. دکتر روحاني نيز بارها تاکيد کرده پژوهش بايد در جهت رفع نيازهاي امروز جامعه باشد. آموزش‌وپرورش در حوزه پژوهش در بخش دانش آموزي و معلمان پژوهنده اقداماتي را انجام داده زيرا معتقد است معلم پژوهنده مي‌تواند دانش آموز پژوهنده تربيت کند. وزير آموزش‌وپرورش ضمن اعلام اينکه تا آخر امسال لايحه رتبه بندي معلمان به مجلس تقديم خواهد شد گفت:‌ اين لايحه داراي امتيازات اساسي براي معلمان پژوهشگر است که با اجراي طرح کمک مي‌کند پژوهش در آموزش‌وپرورش بيش از گذشته تقويت شود. وزير آموزش‌وپرورش در حاشيه مراسم آغاز هفته پژوهش نيز ضمن اعلام رشد 23 درصدي بودجه اين وزارتخانه در لايحه بودجه سال 94 اظهارکرد: البته تبصره‌هايي در مجلس به تاييد و تصويب رسيده که اگر قطعي شود اين رقم خيلي بيشتر است. وي درباره چگونگي حمايت آموزش‌وپرورش از دانش‌آموزان پژوهشگر اظهارکرد: آموزش‌وپرورش در قالب پژوهش سراهايش از دانش آموزان پژوهشگر حمايت مي‌کند. وي افزود:‌ در حال حاضر 401 پژوهش‌سراي دانش‌آموزي در سراسر کشور داريم و در تلاش هستيم تا آخر دولت يازدهم در هر منطقه آموزشي يک پژوهش سرا ايجاد کنيم. وزير آموزش‌وپرورش درباره چگونگي حمايت از معلمان پژوهشگر و تاثير اين پژوهش‌ها در رتبه‌بندي معلمان اظهار کرد: آن دسته از معلمان که نوآوري در روش آموزش و تدريس داشته باشند و پژوهش‌هايي در زمينه‌هاي مرتبط با آموزش‌وپرورش انجام داده باشند در لايحه رتبه‌بندي معلمان داراي اختيار بالاتري هستند. فاني افزود: در حال حاضر لايحه رتبه بندي معلمان تدوين و آيين نامه‌اش در حال تنظيم است که پس از اتمام آن به صورت صريح مي‌توان درباره موارد مختلف اعلام نظر کرد. وزير آموزش‌وپرورش با بيان اينکه در روز ميلاد پيامبر اکرم‌(ص) جشني برگزار و در آن از معلمان تقدير مي‌شود، گفت: آن دسته از معلمان که فراتر از وظايف خود تلاش مي‌کنند همانند معلم مريواني و لرستاني که جان خود را براي نجات دانش‌آموزش از دست داد، مورد تقدير قرار خواهند گرفت. فاني درباره رشد بودجه آموزش‌وپرورش درلايحه بودجه سال 94 گفت: رشد بودجه آموزش‌وپرورش در سال 94، 23 درصد است البته تبصره‌هايي در مجلس به تاييد و تصويب رسيده که اگر قطعي شود اين رقم بيشتر خواهد شد. وي درباره ابلاغ آيين نامه افزايش مرخصي زايمان زنان فرهنگي از شش به 9 ماه و روشهاي جبران کمبود نيرو اظهار کرد: کمبود نيرو و جدا شدن معلم در طول سال تحصيلي از مدرسه از جمله مواردي است که اجراي طرح را به تعويق مي‌انداخت؛ اما با توجه به نياز همکاران به مرخصي به اين نتيجه رسيديم که اين طرح را اجرا کنيم که به طبع مشکلاتي را ايجاد خواهد کرد. وي افزود: با ساماندهي نيروي انساني که از سال گذشته آغاز کرديم بخش عمده‌اي از کمبودها جبران شد و بخش ديگر از طريق پرداخت اضافه کار به معلمان جبران خواهد شد.

فاني به طرح ويژه مرخصي زايمان فرهنگيان اشاره و اظهار کرد: اکنون در حال کار بر روي اين طرح هستيم که ابعاد مختلفي دارد و مطالعات آن از شش ماه گذشته آغاز شده و اميدواريم تا پايان سال به سرانجام برسد.


 رسانه 

تسهيل فعاليت خبرنگاران خارجي

مديرکل رسانه‌هاي خارجي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با اشاره به کاهش زمان صدور مجوز براي فعاليت خبرنگاران خارجي مقيم در ايران، از فعاليت 137 خبرگزاري خارجي در کشورمان خبر داد. به گزارش ايسنا، مديرکل رسانه‌هاي خارجي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با استقبال از مشارکت بخش خصوصي در توسعه کمي و کيفي خبرگزاري‌هاي خارجي گفت: اين اداره کل بر آن است تا حمايت‌هاي لازم را از سرمايه گذاران مستعد در توسعه فضاي رسانه‌اي انجام دهد. محمدمنصور کوشش در ادامه به زمان صدور مجوز ورود خبرنگاران خارجي به ايران اشاره کرد و افزود: به منظور تسريع در امر صدور مجوز ورود خبرنگاران خارجي (غيرمقيم) به ايران سعي شده پس از احراز شرايط لازم، زمان صدور مجوزها به 10 روز کاهش يابد. به گفته وي همچنين درخصوص تاسيس دفاتر رسانه‌هاي خارجي در ايران نيز پس از احراز شرايط لازم، اين مدت به يک ماه تقليل يافته است. مديرکل رسانه‌هاي خارجي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از فعاليت بيش‌از 137 خبرگزاري خارجي در ايران خبر داد.

نظر هيات منصفه درباره انتخاب و مهرنامه

«جلسه رسيدگي به پرونده‌هاي سايت «انتخاب»، مجله «مهرنامه» و سايت «صراط نيوز» در شعبه‌ 79 دادگاه کيفري استان تهران به رياست قاضي محمدي‌کشکولي و با حضور اعضاي هيات منصفه مطبوعات برگزار شد.

پرونده سايت «انتخاب» به اتهام نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي مورد رسيدگي قرار گرفت و هيات منصفه مطبوعات اعلام کرد که اين سايت مجرم است و مستحق تخفيف نيست. رسيدگي به پرونده ماهنامه «مهرنامه» نيز به اتهام تبليغ عليه نظام به دليل عدم حضور متهم براي رسيدگي، تجديد وقت شد. مدير سايت صراط‌نيوز نيز درخواست استمهال کرد و رسيدگي به آن به وقت ديگري موکول شد.

انتشار اسامي رسانه‌هايي که هزينه بيمه دريافت مي‌کنند

اداره کل مطبوعات و خبرگزاري‌هاي داخلي فهرست مشمولين دريافت هزينه بيمه شش ماهه اول سال 1393 را منتشر کرد. به گزارش بخش رسانه ايسنا، جهت حمايت از بيمه روزنامه‌نگاران و حمايت از رسانه‌هاي کارآفرين، کليه رسانه‌هاي خصوصي کشور اعم از مکتوب و مجازي که داراي مجوز فعاليت از هيئت نظارت بر مطبوعات هستند، تا پايان شهريورماه فرصت داشتند فيش واريزي تيرماه خود به حساب سازمان تامين اجتماعي را به اداره کل مطبوعات و خبرگزاري‌هاي داخلي تحويل بدهند تا شش برابر آن مبلغ بابت شش ماهه اول امسال به آنان عودت شود. اين نصاب‌ها قبلا در بند 5 بسته حمايتي سال 93 اعلام شده بود. اين سياست معاونت مطبوعاتي در دولت يازدهم از آن جهت اجرايي شد که دولت مصمم است به رسانه‌ها کمک کند تا بيمه خبرنگاران از مجراي درست اجرا شود و رسانه ها خود به بيمه کردن خبرنگاران اقدام کنند.


 اخبار کوتاه 

وعده افزايش حقوق سربازان

جانشين اداره منابع انساني ستاد کل نيروهاي مسلح از افزايش حقوق سربازان در سال آينده خبر داد. سردار موسي کمالي در گفت‌وگو با ايسنا درباره آخرين وضعيت افزايش حقوق سربازان اظهارکرد: افزايش حقوق سربازان برابر قانون است و به اندازه همان درصدي که حقوق ديگر قشرها افزايش مي‌يابد، حقوق سربازان نيز افزايش خواهد يافت. کمالي ادامه داد: به اندازه همان درصدي که حقوق کارمندان افزايش مي‌يابد حقوق سربازان نيز افزوده خواهد شد. به عنوان مثال اگر حقوق کارمندان 15 درصد افزايش داشته باشد به رقم حقوق فعلي، حقوق سربازان نيز 15 درصد اضافه خواهد شد. به گفته جانشين اداره منابع انساني ستاد کل نيروهاي مسلح، در اين شرايط با توجه به اينکه دولت درصد افزايش حقوق در سال آينده را اعلام کرده به همان درصد نيز حقوق سربازان در سال 94 اضافه خواهد شد. وي درباره اينکه آيا طرح جريمه ريالي مشمولان غايب مي‌تواند در حقوق سربازان تاثير داشته باشد، افزود: حقوق سربازان بر اساس آنچه که گفته شد افزايش خواهد يافت.

تمديد مهلت ثبت‌نام آزمون دکتري

مشاورعالي سازمان سنجش آموزش کشور گفت: مهلت ثبت‌نام آزمون دکتري نيمه متمرکز 94 تا ساعت 24 چهارشنبه 26 آذرماه تمديد شد. حسين توکلي در گفت‌وگو با ايسنا با اعلام اين خبر افزود: به منظور فراهم نمودن تسهيلات لازم براي آن دسته از داوطلباني که تاکنون نسبت به ثبت‌نام براي شرکت در آزمون دکتري نيمه متمرکز 94 اقدام نکرده‌اند، مهلت ثبت‌نام براي اين آزمون که تا تاريخ 23 آذرماه تعيين شده بود، تا ساعت 24 چهارشنبه 26 آذرماه تمديد شد. وي تاکيد کرد: داوطلباني که تاکنون براي ثبت‌نام در اين آزمون اقدام نکرده‌اند، ضرورت دارد که در مهلت تعيين شده با مراجعه به سايت سازمان سنجش به نشاني www.sanjesh.org و دريافت دفترچه راهنما و مطالعه دقيق مطالب مندرج در اين دفترچه براي ثبت نام اقدام نمايند.

مهمترين خواسته پرستاران

نماينده پرستاران، مهمترين خواسته جامعه پرستاري از رئيس‌جمهوري را، تعادل در پرداخت‌هاي نظام سلامت و کاهش اختلاف پرداختي تا 3 برابر از مسير اجراي قانون تعرفه‌گذاري خدمات پرستاري عنوان کرد. محمد شريفي مقدم در گفت وگو با مهر اظهارداشت: با توجه به نقش تاثيرگذار پرستاري در نظام سلامت و قرار گرفتن در صف اول پاسخگويي به بيماران، اما مردم از حداقل مراقبت‌هاي پرستاري محرومند و دليل آن نيز، بي توجهي وزارت بهداشت در دوره‌هاي مختلف، به جامعه پرستاري بوده است. وي با اشاره به تجمع امروز جمعي از پرستاران در مقابل نهاد رياست‌جمهوري، افزود: اين تجمع در شهرهاي تبريز، اصفهان، شيراز و مشهد نيز برپا شد. زيرا، خواسته‌هاي به حق جامعه پرستاري، که مهمترين آن، اجرا نشدن قانون تعرفه‌گذاري خدمات پرستاري بعد از گذشت 7 سال از تصويب آن است، مورد توجه مسئولان وزارت بهداشت قرار نگرفته است.

وي با عنوان اين مطلب که ديوار بي‌اعتمادي بين جامعه پرستاري و وزارت بهداشت بسيار بلند است، ادامه داد: چرا بايد قانوني که 7 سال از تصويب آن مي‌گذرد، اجرا نشود اما طرح تحول سلامت، يک شبه تصويب و اجرا مي‌شود.