نسخه شماره 3530 - 1393/05/02 -

نگاهي به کتاب فوتبال عليه دشمن
دفاعيه اي در مقابل کساني که فوتبال دوست ندارند


جايزه گلشيري متوقف شد

درنگي در کتاب «تاريخ انديشه در چين- از کنفوسيوس تا مائو»، ترجمه مرضيه سليماني
همگام با همسايه بزرگ شرق


گراني کتاب بهانه است

نگاهي به آراي آيزايا برلين در چهار مقاله در باب آزادي
حيات انساني و تبيين دو مفهوم از آزادي

نگاهي به کتاب «مجوس شمال» اثر آيزايا برلين
رساله کوتاهي درباره بنيانگذار عقل ستيزي

نگاهي به رُمان خرمگس، اثر جاويدان اتل ليليان‌وينيچ
خرمگس معرکه

نگاهي به مجموعه داستان «از کجا تا کجا» نوشته لاله فقيهي
واقعيت بدون قضاوت


سرنوشت ناشران تعليقي چه شد؟

نگاهي به رمان «همنوايي شبانه ارکستر چوب‌ها» نوشته رضا قاسمي
ارکستر شنيدني


 نگاهي به کتاب فوتبال عليه دشمن
 دفاعيه اي در مقابل کساني که فوتبال دوست ندارند 
نويسنده : فرزاد نعمتي

امروزه فوتبال را ديگر نمي‌توان، تنها، «پرطرفدارترين ورزش جهان» دانست؛ نه اينکه نيست؛ هست و از قضا روز به ‌روز بر خيل مشتاقان اين بازي زيبا و مهيج نيز افزوده مي‌شود؛ اما اگر قرار باشد از آن توصيف، اين نتيجه گرفته شود که فوتبال، صرفاً «ورزش» است؛ بايد بلافاصله اين گزاره را افزود که فوتبال، اگر پرطرفدارترين پديده انساني در دنياي معاصر نباشد؛ بي‌ترديد يکي از محبوب‌ترين آن‌هاست. حتي شايد لازم باشد اين نکته را نيز متذکر شد که محبوبيت فوتبال، تنها براي جذابيت‌هاي ورزشي و تفريحي و فوايد پزشکي آن نيست؛ بلکه براي بسياري از هواداران آن، فوتبال امري فرا ورزشي است و بر زندگي و تمامي ابعاد خرد و کلان آن، دلالت دارد. کم نيستند کساني که در نگرش‌شان به فوتبال، تنها به ابعاد ورزشي آن توجه مي‌کنند؛ اما اگر گمان مي‌کنيد نگاه سياسي، فرهنگي و اقتصادي به فوتبال، ديدي کمياب است؛ سخت در اشتباهيد. فوتبال، اينک، هم‌بسته و جزئي لايتجزا از نظم‌هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي دنياست. به همين دليل است که همه ناچار از پذيرش تاثير آن هستند. سياستمداران، هنرمندان، و خيلي تيپ شخصيت‌هاي ديگر که شايد کسي نتواند نسبتي ميان منش و روش زندگي معمولي آنان با چمن سبز و 22بازيکن و توپي گرد بيابد؛ همينکه مورد خطاب فوتبال قرار مي‌گيرند؛ ناچار از موضع‌گيري‌اند. حتي اگر نخواهند علايق باشگاهي خود را لو بدهند؛ در نهايت ناچارند براي تيم ملي کشورشان آرزوي موفقيت کنند. اگر مثل پاپ فرانسيس، آرژانتيني باشند و اعتقاد هموطنان‌شان را به اينکه او با دعاي خيرش باعث قهرماني آرژانتين خواهد شد؛ بشنوند؛ بايد تعهد بدهند که از تيم خاصي طرفداري نخواهند کرد. با‌ اين همه، شايد باز هم در تأثيرگذاري گسترده فوتبال بر سياست، اقتصاد و فرهنگ کشورها و تأثيرپذيري آن از همين امور ترديد داشته باشيد و به اين فکر کنيد که هرچه باشد؛ فوتبال، محصول مجموعه‌اي از تکنيک‌هاي فردي و تاکتيک‌هاي جمعي است که روي هم رفته، اسم‌شان مي‌شود: «بازي». ديگر اين همه اغراق ندارد. پس، اجازه دهيد جور ديگري بگويم: فوتبال، اينک، به پديده‌اي هزارتو بدل شده است. هر کسي از آن تعبيري ويژه دارد و هر کسي با ظن خود يار و همراه و هوادار آن مي‌شود. ما امروزه، با «فوتبال» روبه رو نيستيم؛ با «فوتبال‌ها» مواجهيم. اين تعابير و نگرش‌هاي متفاوت با هم در رقابت‌اند و اين ستيز، واقعيت دنياي امروز ماست: «فوتبال عليه فوتبال». اگر، اما هنوز قانع نشده‌ايد؛ خواندن کتاب «فوتبال عليه دشمن» سايمون کوپر را که با ترجمه عادل فردوسي‌پور و توسط نشر «چشمه» براي پنجمين بار در سال 1393 به بازار کتاب عرضه شده است؛ از دست ندهيد. نتيجه‌اش براي شما اين است: متوجه مي‌شويد که احتمالاً خيلي اشتباه مي‌کنيد. به بياني ديگر: پاسخي دندان‌شکن دريافت خواهيد کرد و به تعبيري فوتبالي: مي‌فهميد که چندمتري در آفسايد مانده‌ايد.

سايمون کوپر، روزنامه‌نگار انگليسي در ژوئيه 1992، در 22 سالگي با بودجه‌اي پنج هزار پوندي سفر به 22 کشور دنيا را آغاز کرد تا به دو سوال ساده پاسخ دهد: اول، فوتبال چه تأثيري بر سياست و فرهنگ کشورها دارد و دوم، سياست و فرهنگ جوامع، چه تاثيري بر فوتبال کشورها دارد؟ يا چرا کشورهاي مختلف، اين بازي ساده را اينقدر متفاوت بازي‌ مي‌کنند؟ او به آمريکا، آفريقا، اوکراين، روسيه، ايتاليا، آلمان، هلند، ليتواني، استوني، اسکاتلند، مجارستان، اسپانيا و... رفت و همين دو پرسش را مورد بررسي قرار داد. گزارش‌هاي کوپر از اين سفرها، البته تنها گزارش‌هاي فوتبالي نبود؛ بلکه از خلال آن، توصيفي از وضعيت اجتماعي کشورها، نوع مناسبات و روابط انساني، ارزش‌ها و باورهاي عمومي، نگرش‌هاي مذهبي و تفاوت‌هاي قومي را نيز منعکس مي‌ساخت.

فوتبال: جنگ يا هنر؟

نام دومين فصل کتاب کوپر: «فوتبال جنگ است» بيانگر يکي از نگرش‌هاي رايج به مسئله فوتبال است. در اين فصل به بازي جنجالي آلمان و هلند در نيمه‌نهايي يورو 1988 در‌هامبورگ و حاشيه‌ها و واکنش‌هاي عجيب و غريب هلندي‌ها به اين برد پرداخته مي‌شود. پس از اين برد، جوي ضدآلماني در هلند رواج يافت و تا مدت‌ها به اين برد حالتي انتقام‌جويانه داده مي‌شد. آلمان‌ها نيم‌قرن پيش هلند را در جريان جنگ جهاني دوم اشغال کرده بودند و اينک، گويي فرصت تلافي فرارسيده بود. بازيکنان و مربيان هلند در کنار مطبوعات و نخبگان هلندي، تعبيري سياسي و تاريخي از اين برد داشتند. ميليون‌ها هلندي پس از اين پيروزي به خيابان‌ها ريختند و سرود شادي و پيروزي سر دادند. اين پيروزي، چيزي فراتر از بردي فوتبالي بازنمايي مي‌شد و کار بدان‌جا کشيد که کتاب شعري به زبان هلندي به نام «هلند ـ آلمان، شعري فوتبالي» به چاپ رسيد که در آن مسابقه هلند و آلمان، نزاع خير و شر بود. اين خصومت، در دهه‌هاي قبل و براي نمونه در فينال آلمان ـ هلند 1974 ديده نمي‌شد و ميزان نفرتي که در جوانان هلندي نسبت به تيم آلمان، تاريخ اين کشور و فرهنگ آن‌ها ابراز مي‌شد؛ تنها نزد اندک افرادي سابقه داشت که پيش از اين در نهضت مقاومت هلند عليه نازي‌ها جنگيده بودند. اين نزاع سياسي و تاريخي، در سال‌هاي 1990 در جام جهاني ايتاليا و 1992 در جام ملت‌هاي اروپا نيز ادامه يافت و نزاع رايکارد ـ فولر يکي از مهمترين نقاط عطف آن بود؛ هرچند بعدها اظهارنظرهاي رايکارد نشان داد مسئله، لااقل نزد دورگه‌هاي هلندي چندان هم مهم نيست.

در فصلي ديگر، کوپر باز هم به هلندي‌ها و وضعيت بابي رابسون، مربي بزرگ انگليسي در هلند مي‌پردازد تا از اين راه، دو سبک متفاوت فوتبال هلندي و انگليسي را با هم مقايسه کند و ريشه‌هاي فرهنگي اين تفاوت را بيابد. در انگلستان، مربي همه‌کاره و رئيس است و بازيکنان حق دخالت، اظهار‌نظر و شکايت ندارند. مربي، در آنجا «رئيس» است و رابسون نمونه‌اي از مربي انگليسي بود. در هلند، اما وضعيت کاملاً متفاوت است. در آنجا بازيکنان مدام در مورد نحوه بازي، نوع چينش نفرات و مسائل تاکتيکي اظهارنظر مي‌کنند و روحيه‌اي سرکش دارند.

بازيکنان انگليسي سربازاني در خدمت رئيس و تيم هستند؛ حال آنکه هلندي‌ها به طبع فرهنگ کالونيستي طبقه کارگرشان و نيز براي درک و تفهم سبک بازي «فوتبال جامع»، به گفتگوي فراوان با هم درباره تاکتيک‌هاي تيمي محتاجند و البته به غرور بيش از حدشان شهره‌اند. نتيجه آن، اطاعت و انضباط است و نتيجه اين، درگيري بازيکنان با هم و با مربي. اين امر در رسانه‌ها نيز مصداق مي‌يابد: هلندي‌ها چپ‌ و راست مصاحبه مي‌کنند و بازيکنان انگليسي براي مصاحبه ناچارند از مربيان خود کسب تکليف کنند. فوتبال نزد انگليسي‌ها، جنگ است و براي هلندي‌ها هنر. رابسون نيز در اين مورد نظر مشخصي داشت: «بايد بازيکناني قابل اعتماد داشته باشيد. سربازان قابل اعتمادند؛ برخلاف هنرمندان» (ص179)

تفاوت نگاه به فوتبال در آمريکاي جنوبي نيز ديده مي‌شود. کوپر در سفر به آرژانتين به اختلاف نگرش دو مربي قهرمان جهان آرژانتين، سزار منوتي (1978) و کارلوس بيلاردو (1986) اشاره مي‌کند. منوتي، فوتبال را نظير هنر، امري زيبايي‌شناسانه مي‌ديد و از احياي فوتبال سنتي و قديمي آرژانتين دفاع مي‌کرد. آرژانتيني‌ها او را مبدع سبک «زيبايي‌شناسي فوتبال» مي‌دانند. بيلاردو، اما نماينده سبک «فوتبال واقع‌گرايانه» است. او فکر مي‌کرد فوتبال فقط فوتبال است و در آن، تنها پيروزي مهم است. به نظر منوتي، آرژانتين 90 بيلاردو، شبيه خياباني بن‌بست در چين بود. بيلاردو هم کلاً نظري نداشت؛ او مرد عمل بود. از انداختن آب دهان به صورت و گاز‌ گرفتن ديگران در دوران بازيگري گرفته تا تشکيل تيمي مردانه در دوران مربيگري که با چشم غيرمسلح نيز شبيه اوباش خياباني بودند. چنين تمايزهايي در برزيل نيز وجود دارد. برزيلي‌ها، مدعي ارائه زيباترين فوتبال دنيا هستند. براي آنان فوتبال بايد چيزي شبيه موسيقي باشد. درواقع ريشه اين نگاه بر مي‌گردد به اسطوره مالاندرو در ذهن برزيلي‌ها. مالاندرو، چهره فولکلوريک برزيلي‌هاست. آدمي حقه‌باز و شياد که نظم و انضباط را تنها براي آدم‌هاي متوسط مناسب مي‌داند. او تنها کار مي‌کند؛ تابع قانون نيست، فقير و خوش‌پوش و خوش‌خوراک است؛ هرچند کولي‌وار مي‌زيد. او رند و زيرک است و مي‌داند چگونه از موقعيت‌هاي متفاوت به نفع خود استفاده کند.

مالاندرو، متخصص کاپوييرا نيز هست؛ ورزش سنتي خاص سياه‌پوستان برزيل که تلفيقي از رقص و هنرهاي رزمي است و طي آن رقصنده چاقوهايي روي پاشنه پايش قرار مي‌دهد و با رقصيدن دور رقيب، با چاقوها به او ضربه مي‌زند. اين‌ها، ريشه‌هاي فرهنگي فوتبال برزيل هستند. به نظر مردم برزيل، تيم ملي بايد با رجعت به اين ريشه‌ها بازي کند؛ سرخوشانه، بي‌باکانه و در کمال اعتماد به نفس. مانند آن تيم رويايي که پله و گارينشا را در خود جاي مي‌داد. آنان مالاندروهاي فوتبالي بودند؛ دريبل‌زناني بزرگ که دنبال برنامه و طراحي سيستم نبودند؛ بلکه آنچه را در ذات‌شان بود؛ زندگي مي‌کردند. به تعبير سودره: «فوتبال برزيلي فقط يک ورزش نيست. نوعي نمايش صحنه‌اي و جنبشي تئاتري است.» (ص344). با‌ اين همه، برخي نيز هستند که معتقدند محصول آن فوتبال زيبا، قهرماني نيست؛ بي‌برنامگي و حذف از جام‌ها است. بايد فوتبال برزيل مدرن شود و اين يعني اروپايي شود. اين بحثي است که در سياست برزيل نيز مطرح است.

مدرن شدن و نظم و توسعه يا سنتي ماندن و خلاقيت و عدم توسعه. با اين همه، فوتبال در برزيل دهه 90 که کوپر به آنجا سفر کرده است؛ در حال تجربه تغييراتي گسترده است. مالاندروهاي سياه، ديگر دريبل‌زنان قديمي نيستند. در شهرها فضاي کافي براي بازي وجود ندارد و بيشتر کارها در باشگاه‌ها انجام مي‌شود. اين يعني حضور بيشتر بچه پولدارها. نتيجه اينکه کاپوييرا دارد به ورزش سفيدپوستان تبديل مي‌شود. نتيجه مي‌شود همآنکه به تعبير پله، تنها بازيکني که در جام 90 شبيه برزيلي‌ها بازي مي‌کرد؛ لوتار ماتيوس آلماني بود. به تعبير کوپر مسير انتخابي برزيلي‌ها اشتباه است: «فوتبال مدرن، سياست عقب‌مانده» (ص351)

فوتبال: نفرت کينه‌هاي قومي

يا عشق همبستگي ملي؟

کوپر در بررسي فوتبال استوني، ليتواني، مجارستان، اسلواکي و کرواسي، پيوند فوتبال با شکاف‌هاي قومي و نفرت‌هاي عميق منتج از آن، را موشکافانه بيان مي‌کند. گزارش کوپر از ليتواني و استوني، نشان مي‌دهد که هر دو کشور، به تازگي از يوغ روس‌ها بيرون آمده؛ کوچک، فقير و در فوتبال و سياست، از لحاظ نهادي ضعيف بودند. در ليتواني، و در بازي اين تيم مقابل لتوني، تنها يک‌چهارم ورزشگاه پر بوده است؛ و کوپر، طنازانه، آن را تقصير استالين مي‌داند؛ زيرا او با فرستادن صدها هزار مقام روس به استوني و ليتواني، ترکيب جمعيت اين کشورها را به نفع روس‌ها بر هم زده است.

نتيجه آنکه اکثر بازيکنان تيم ملي، روس بودند که ليتوانيايي‌ها علاقه‌اي به تشويق آن‌ها نداشتند و البته نام تيم، تيم ملي ليتواني بود که روس‌ها تمايلي به ديدن بازي تيمي با اين نام نشان نمي‌دادند. سفر به استوني، واقعيت جالب ديگري را نشان مي‌دهد. همه اعضاي تيم ملي استوني، به جز دو نفر، عضو تيم چهارم ليگ بودند. استوني، تيمي قوميتي بود و بازيکنان اجازه نداده بودند بازيکنان روس که در استوني، «استعمارگر» شناخته مي‌شدند؛ عضو تيم ملي باشند و در اين مورد، با سرمربي تيم ملي هم به مخالفت برخاسته بودند. نزاع مجارها و اسلواک‌ها نيز، خود را در ابتدا در مسابقات فوتبال نمايان ساخت. کوپر نزاع ميان اسلواک‌ها و مجارها را از خلال رقابت دو تيم فرانس‌ واروش مجارستان و اسلووان براتيسلاواي اسلواکي بررسي مي‌کند. ديدار رفت در اسلواکي به نفع تيم ميزبان پايان يافته بود؛ اما ماجراي اصلي پس از پايان بازي، تازه، آغاز شده بود. پليس ضدتروريسم اسلواکي بيرون از ورزشگاه هواداران مجاري را که شعارهايي چون «مجارستان بزرگتر» و «اسلواکي جنوبي را به ما پس بدهيد» سر داده بودند؛ با باتوم چوبي و گاز اشک‌آور مورد حمله قرار داده بود و نتيجه بستري شدن پانزده هوادار مجار در بيمارستان بود.

نزاع فوتبالي، نقابي بر نزاع سياسي و قومي شده بود. مجارها نگران «پاکسازي قومي» بودند؛ بلايي که يک سال قبل در روماني براي اين قوم پراکنده پيش آمده بود. تجربه يوگسلاوي نيز پيش‌روي همه بود. اسلواکي به تازگي از تجزيه چکسلواکي به دو کشور، تأسيس شده بود. مشيار، رئيس‌جمهور اسلواکي، ابايي از علني ساختن روحيه بيگانه‌ستيز متناسب با ناسيوناليسم ناخوشايندش نداشت و از بازي فوتبال براي انتقال پيام خود استفاده مي‌کرد. او مجروحان را هوليگان خواند و شکايت و فرجام‌خواهي مجارها نزد يوفا نيز بي‌نتيجه ماند. بدين‌سان، بازي برگشت، براي مجارها حکم انتقامي ورزشي و سياسي را داشت. هنگام سفر کوپر به کرواسي، اين کشور، به‌ تازگي (1992) از يوگسلاوي جدا شده و کشوري مستقل محسوب مي‌شود. به نظر برخي از کروات‌ها نزاع با صرب‌ها از 13مه 1990 و از بازي ديناموزاگرب با ستاره سرخ بلگراد شروع شده بود. نزاع تماشاگران در آن‌روز به همه فهماند که جنگي بزرگ در پيش است؛ همين هم شد. پسران بد آبي (BBB) که تا روز مسابقه هواداران دينامو زاگرب بودند؛ در روزهاي بعد، سربازان جبهه‌هاي جنگ شدند.

پس از جنگ و استقلال، توژمان، رئيس‌جمهور کرواسي، اما نام دينامو را به کرواسيا زاگرب تغيير داد و همين تعداد تماشاگران را از پانزده هزار نفر به هزار نفر رساند و مقدمات شکست توژمان در انتخابات محلي شد. در همان روزها، فوتبال کرواسي براي اعلام استقلال و ايجاد تمايز از بالکاني‌ها، قصد داشت با برگزاري مسابقه با انگلستان در ويمبلي، خود را کشوري اروپايي معرفي کند. فوتبال براي کروات‌ها، بهانه‌اي براي جنگ و نمايشي براي استقلال بود. گريز از گذشته و نگاه به آينده. در اسپانياي دهه 90، بارسلونا نمادي از مخالفت با حکومت است. بارسا و ورزشگاه نيوکمپ، مهمترين سمبل‌هاي ايالت کاتالونيا ‌ به حساب مي‌آمدند. نزد اين مردم، بارسلونا تنها يک باشگاه ورزشي نيست. بارسا همان است که هواداران شعار مي‌دهند: «فراتر از يک باشگاه». بارسا، نماد مقابله با حکومت مرکزي است. در گذار از سال‌هاي دور شورش‌هاي طولانيِ اهالي کاتالان که خود را اول کاتالان و سپس اسپانيايي مي‌دانند؛ اينک و پس از آرامش نسبي جدايي‌طلبي راديکال، مردم خود و آرزوهاي سمبليک‌شان را در اين تيم جستجو مي‌کنند. نزاع آنان با رئال مادريد ريشه در همان نزاع قديمي دارد. رئال تيم ژنرال فرانکو بود و هواداران بارسا در زمان او در ديدار برابر رئال اجازه نداشتند پرچم‌هاي کاتالان را به نيوکمپ بياورند. البته آنان هرچه نفرت از فرانکو داشتند؛ بر سر بازيکنان مادريد فرياد مي‌زدند.

اسپانيول، تيم دوم شهر، اما در اين معادلات، نقشي مخرب داشت. آنان به عنوان باشگاهي فاشيست شناخته مي‌شدند و در برابر بارسلونا، از رئال هواداري مي‌کردند. البته آن‌ها در مقايسه با عظمت بارسا، مانند باشگاهي خانوادگي بودند. اصلاً در مقابل بارسا، خيلي‌ها روستايي به نظر مي‌رسند؛ حتي يوونتوس. نوبت بارسا که مي‌شود؛ همه‌ چيز شکل ديگري پيدا مي‌کند: پاپ پز مي‌دهد که بليت بازي به شماره 108000 را دارد و سالوادور دالي، نقاش معروف اثرش را به مسابقه هنري آن‌ها عرضه مي‌کند.

در آفريقاي جنوبي، اما فوتبال چهره‌اي عاري از نفرت و آکنده از عشق را به نمايش گذاشت. آفريقاي جنوبي در آغاز دهه 90 از شر رژيم آپارتايد خلاص شده بود. ماندلاي آزاد، منادي وحدت سفيد و سياه در کشور بود و فوتبال به نمادي از اين امر بدل شده بود؛ حتي پيش از آنکه نمودهاي سياسي قضيه روشن باشد يا دورنماي مثبتي براي رفع تبعيض نژادي در جامعه نمودار گردد. شرکت بازيکنان سياه‌پوست در تيم‌هاي سفيدپوست، در آغاز نشانه شروع بحراني فراگير بود؛ اما بالاخره با جسارت تيم آرکاديا شفردرز اين امر محقق شد. آن‌ها قصد داشتند در 18 فوريه 1977 از جوليوس که بازيکني سياه‌پوست بود؛ استفاده کنند. البته بايد همه‌ چيز قبل از مسابقه پنهان مي‌ماند. همينطور هم شد و ده دقيقه قبل از آغاز بازي، جوليوس به هم‌تيمي‌ها معرفي شد. ورود او به زمين، همه تماشاگران را مانند تني واحد به ايستادن وادار کرد. با حمايت کورن‌هوف از قاطي شدن سياهان و سفيدها، مسئله اندکي عادي شد. کوپر هنگامي به آفريقاي جنوبي رفت که تيم اين کشور بايد رودرروي نيجريه بازي مي‌کرد. ماندلا براي روحيه دادن به تيم به محل اردوي آن‌ها آمده بود و البته حواسش به اين نيز بود که نيجريه از حاميان جنبش ضدآپارتايد مردم آفريقاي جنوبي بود. براي همين بود که گفت مطمئن نيست از کدام تيم طرفداري کند. با‌ اين همه، حضور ماندلا، تيم را متحد کرد. ماندلا گفت: «فوتبال يکي از متحدکننده‌ترين فعاليت‌ها در بين ماست» (ص246) و اين اتفاق در آفريقاي جنوبي افتاد. بسياري تلفيق فوتبال نمايشي و تکنيکي سياه‌ها با فوتبال منضبط و برنامه‌ريزي شده سفيدها را عامل موفقيت آفريقاي جنوبي مي‌دانستند. آن‌ها در مقابل نيجريه مساوي کردند و به جام 94 راه نيافتند؛ اما نکته مهم آن بود که فوتبال در آفريقاي جنوبي از رنگ پوست آدم‌ها عبور کرده بود.

فوتبال: ابزار ديکتاتورها يا صداي مردم؟

هلموت کلاپ فلايش از شهروندان آلمان شرقي، از عاشقان سينه‌چاک فوتبال و تيم هرتا برلين و آلمان غربي بود و از هر فرصتي براي ديدن بازي تيم‌هاي آلمان غربي استفاده مي‌کرد. او در نظر خودش کار خاصي جز هواداري از تيم‌هايي با فوتبال زيبا و پيشرفته، انجام نمي‌داد؛ ولي نظر اشتازي (پليس مخفي آلمان شرقي) اين نبود. آن‌ها به کلاپ مشکوک بودند و بارها او را به بهانه سفرهاي فوتبالي‌اش به کشورهاي ديگر و مراودات و علايق‌اش مورد بازجويي، تعقيب و تهديد قرار مي‌دادند. بعدها که ديوار برلين فرو ريخت؛ مقامات آلماني به قربانيان اشتازي فرصت مطالعه پرونده‌ها‌شان را دادند. برخي از آن‌ها، اسناد را به صورت عمومي منتشر کردند.

کوپر در سفر به آلمان، به سراغ کلاپ که در پرونده‌هاي اشتازي با نام K شناخته مي‌شده است؛ رفته و از مطابقت صحبت‌هاي او و پرونده‌اش، نشان داده است که چگونه در رژيمي توتاليتر در آلمان شرقي، فوتبال رنگ و بويي سياسي يافته است و هواداري از تيم‌هاي فوتبالي، بازيکنان خوب و... بيش از هر چيز، وابسته به موقعيت جغرافيايي و سياسي آن‌ها است. رومينگه، دشمن است؛ حال ديگر مهم نيست که فوتباليست خوبي است و دينامو برلين بايد بيش از يک دهه قهرمان آلمان شرقي باشد؛ چون رئيس آن، اريش ميلکه، رئيس مخوف اشتازي است. فلايش اما نمونه‌اي از ايستادگي انساني معمولي در برابر نظامي ديکتاتوري و سيستمي غيرانساني است. او خود در آغاز گمان مي‌کند که او را با هواداري هوليگان اشتباه گرفته‌اند؛ اما کم‌کم در مي‌يابد که مشکل اساسي هماني است که مامور اشتازي بر سر او فرياد کشيده بود: «به چه جراتي براي دشمنت آرزوي موفقيت کرده‌اي؟» (ص60) او از هوليگان‌هايي که خود منتقد آن‌ها بود؛ براي اشتازي خطرناک‌تر مي‌نمود. دينامو مسکو تيم KGB بود و از نفود سياسي مديران خود براي پيشبرد اهداف ورزشي مضايقه نمي‌کرد.

نمونه‌اي از اين امر در تبعيد به سيبري و محروميت از جام جهاني 1958 ادوارد استرلتسوف ملقب به «پله روسيه» (در پي امتناع او از پيوستن به دينامو مسکو يا زسکا مسکو (باشگاه ارتش)قابل مشاهده است. نمونه ديگر، نيکلاي استاروستين، از بنيانگذاران تيم مستقل اسپارتاک مسکو بود که به دليل حسادت بريا، به توطئه براي قتل استالين محکوم شد و ده سال را در گولاگ‌هاي استالين گذراند؛ هر چند در نهايت توسط واسيلي پسر استالين و رقيب بريا نجات يافت. در کشوري کمونيستي، انتخاب باشگاه محبوب از معدود انتخاب‌هاي اختياري مردم بود و به همين دليل براي بسياري از مردم، اين امر، خصلتي آزادي‌بخش داشت. به همين دليل، استقبال از فوتبال با باز‌شدن فضاي سياسي کاهش يافته بود. ضمن اينکه امکان يکه آزادي آنان در ورزشگاه‌ها، اينک با امکان حضور آنان در ميتينگ‌هاي سياسي، کليسا و کنسرت موسيقي گسترده شده و حضور براي تماشاي بازي‌ها را از يک الزام آزادي‌بخش به آزادي در انتخاب گزينه‌هاي متفاوت بدل ساخته بود. فوتبال اوکراين در ديناموکيف خلاصه مي‌شود؛ باشگاهي با روابط پيچيده اقتصادي با باندهاي مافيايي که از دولت اوکراين ثروتمندتر است و از طريق دورزدن تعرفه‌هاي مالياتي براي شرکت‌هاي بزرگ و با صادرات قطعات موشک‌هاي هسته‌اي، طلا و پلاتينيوم به ثروتي هنگفت دست يافته و از دولت مستقل شده است. دينامو نيز مانند ديگر ديناموهاي بلوک شرق، زير نظر سازمان‌هاي امنيتي بوده است؛ اما روابط ويژه و لابي‌گري‌هاي لوبانوفسکي، مدير و مربي مشهور ديناموکيف با اعضاي حزب کمونيست، امکان صدور مجوز استقلال نسبي باشگاه را فراهم کرد.

درباره نسبت سياست و فوتبال که يکي از دغدغه‌هاي کوپر است؛ آرژانتين خودِ خودِ جنس اصل است: «در اين کشور، فوتبال و سياست يک رشته آکادميک معتبر تقريباً مثل فيزيک ذرات يا عصب‌شناسي است.» (ص301) کوپر، نمونه بسيار مناسب آن را جام جهاني 1978 مي‌داند. جامي که در کشوري کودتازده برگزار شد. نظاميان کوشيدند از طريق برگزاري جام و قهرماني در آن به حکومت سرکوب‌گر و ناقض حقوق بشر و کشتارهاي بي‌رحمانه خود مشروعيت بخشند؛ تلاشي که البته اگرچه به ظاهر به بار مي‌نشست؛ اما در نهايت، چون خشت زدن بر آب بود. آنان براي برگزاري جام، هزينه‌اي گزاف پرداختند: بيش از 700ميليون دلار هزينه کردند (تازه اين رقم مورد ادعاي نظاميان بود)؛ به پرو رشوه دادند تا آرژانتين به فينال صعود کند؛ سعي در امحا و استتار مناطق زاغه‌نشين کردند؛ بسياري از مخالفين و روشنفکران را بازداشت کردند؛ برخي رسانه‌ها را خريدند و انتقاد از تيم ملي را قدغن کردند؛ اما در فرجام کار «به طورکلي جام جهاني، کودتايي براي ژنرال‌ها نبود، بلکه بيشتر کمک کرد تا بقيه جهانيان دريابند

اين‌ها چه نظامي‌هاي کثيفي هستند» (ص 308) جام جهاني براي آرژانتين از لحاظ توريسم و سرمايه‌گذاري بد، و از نظر حقوق بشر خوب بود. مادران آرژانتيني که فرزندان‌شان در جريان کودتاي سال 1976 ناپديد شده بودند؛ مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفتند و شعار نظاميان: «25 ميليون آرژانتيني در جام جهاني بازي مي‌کنند» بدل شد به چنين شعار اعتراضي منتقدانه‌اي: «25 ميليون آرژانتيني هزينه جام جهاني را مي‌پردازند.» (ص304) با اين تفاسير، مهمترين دليل خواندن چنين کتابي مي‌تواند همان سخن سايمون بارنز باشد: «اگر فوتبال را دوست داريد؛ اين کتاب را بخوانيد ... و اگر فوتبال را دوست نداريد؛ باز هم اين کتاب را بخوانيد!» در واقع کتاب، تلفيق فوتبال و داستان و طنز و تراژدي است و گاهي هم به فيلم‌هاي سينمايي مي‌ماند. سبک ژورناليستي و بازيگوش آن، تيزهوشانه و متناسب با موضوع مورد بررسي است. موقع خواندن آن، مي‌توان از ته دل خنديد و تا عمق وجود گريست. از جنس زندگي است و دنبال تئوري‌پردازي‌هاي انتزاعي نيست.

نگاهي آيرونيک به جهان دارد و نمي‌خواهد سخني را به مخاطب حقنه کند. در عين حال، صرف روايت نيست و زاويه ديد نويسنده خود را در توصيف افراد، تشريح وقايع و تبيين علل نمايان مي‌سازد. با خواندن اين کتاب، دنيا را بهتر از تيترهاي کليشه‌اي اخبار سياسي مي‌شناسيم. با آدم‌هاي دنيا بُر مي‌خوريم و از کوچکي و بزرگي همزمان دنيا، از عمق شباهت و تفاوت آدميان مطلع مي‌شويم و کلاً دنيا و مناسبات‌اش را بهتر هضم مي‌کنيم. خواندن کتاب، ما (منظورم فوتبالي‌هاست) را در برابر کساني که تماشا کردن يا بازي کردن فوتبال را کاري سبک و اتلاف وقت مي‌پندارند؛ مسلح به سلاح صدساعت صحبت در دفاع از عشق‌مان و عيش‌مان مي‌کند. در کنار اين، کتاب، عشاق ديوانه‌دار فوتبال را نيز که از فوتبال فقط نتايج تيم‌ها و انتقالات بازيکنان را پيگيري مي‌کنند و متوجه تاثير گسترده آن بر زندگي همه آدم‌ها نيستند و زندگي‌شان در کل‌کل‌هاي تحقيرآميز مي‌گذرد؛ درس نرمش و محبت مي‌دهد؛ البته اگر گوش آن‌ها بدهکار اين حرف‌ها باشد.


 جايزه گلشيري متوقف شد 

بنياد گلشيري بعد از برگزاري سيزده دوره جايزه ادبي گلشيري، در بيانيه‌اي اعلام کرد که از اين پس ديگر مراسم اهداي اين جايزه را برگزار نخواهد کرد. به گزارش خبرآنلاين، اين بنياد در بيانيه خود آورده است که نيرو و منابع اندک بنياد گلشيري را وقف بخش‌ ديگري از اهداف اين بنياد از جمله فعال‌تر کردن سايت گلشيري خواهد کرد.

در اين بيانيه آمده است:

«دوستان و دوستداران جايز? هوشنگ گلشيري

بيش از چهارده سال از گام اول براي تأسيس و برگزاري جايز? هوشنگ گلشيري مي‌گذرد؛ يعني از آن هفتمين روز پس از رفتنش که بر سر مزارش عهد کرديم جايزه‌اي به نامش پايه‌گذاري و به اين ترتيب به يکي از آخرين خواسته‌هاي عمر پرثمر و سرشار از خلق و تلاش و تکاپويش براي اعتلاي ادبيات داستاني ايران عمل کنيم و توانستيم سيزده دوره جايزه را به سرانجام برسانيم. آزمايش و خطاها و تغيير روش‌هايمان براي غلبه بر مشکلات را همواره با همگان در ميان گذاشتيم، چون هدفمان جز اين نبود که جايزه‌اي باشد سالم و شفاف و چنين نيز بماند و سهمي در شکوفاتر شدن حيات ادبيات داستاني کشورمان برعهده بگيرد. امروز اما به اين نتيجه رسيده‌ايم که بهتر است در وضع کنوني آن نيرو و منابع اندکي را که براي بنياد گلشيري باقي مانده وقف بخشي ديگر از هدف‌هاي مندرج در اساسنامه بنياد کنيم که به دليل مشغله نفسگير جايزه تا حدي مغفول مانده است. بايد از همه آنها که بي‌دريغ و بي‌چشمداشتي در برگزاري سيزده دوره جايزه ـ که در اين ملک و در شرايطي گاه طاقت‌فرسا تداومي است نظرگير ـ ياريمان دادند سپاسگزاري کنيم، به ويژه داوران و ارزيابان تمامي دوره‌ها، ياورانمان، و ناشران و داستان‌نويسان که آثارشان را در اختيارمان گذاشتند

بايد در برابر اعتماد و حسن‌نيت مخاطبان اين جايزه و نيز آنها که با ارزيابي و نقد صميمانه و دلسوزانه‌شان راهنمايمان بودند، سر تعظيم فرود بياوريم؛ ارجگذاري همان‌ها ما را نيرو بخشيد که اين همه سال به رغم همه دشواري‌ها به کار ادامه بدهيم. اينک اما بر آن شده‌ايم تا تلاش‌هايمان را معطوف به غني‌تر کردن وب‌سايت بنياد کنيم تا منابع مربوط به هوشنگ گلشيري را هرچه کامل تر در اختيار علاقه مندان اين نسل و نسل‌هاي آينده قرار بدهيم. از دسترس پذيرکردن نوشته‌ها و مصاحبه‌ها و مقالاتي که در جهان مجازي در دسترس نيستند گرفته تا جمع آوردن و عرضه تصاوير و فيلم‌ها و صداي او و نيز آنچه در نقد و بررسي آثارش نوشته‌اند و خواندنش را مفيد مي‌دانيم. قصد داريم آرشيو مربوط به گلشيري را کامل کنيم و در اين راه به ياري همه آنها که يادگاري از گلشيري در اختيار دارند نياز خواهيم داشت. پس نيازهايمان را و فراخوانمان را در وب سايت اعلام خواهيم کرد. قصد داريم بخشي از وب‌سايت را نيز به نقد و نظر اختصاص دهيم و تلاش خواهيم کرد که اين بخش چيزي به فضاي مجازي در حوز? داستان‌نويسي اضافه کند. اميدواريم اين بخش به کمک اهل فن آن قدر گسترش و عمق بيابد تا بتوان بر آن نام نشريـ? ادبي گذاشت. کم و کيف اين صفحات و نحو? کار متعاقبا اعلام خواهد شد. انتشار تک‌داستان‌هاي برگزيد? چند دوره در مجموعـ? نقش که مدتي به تعويق افتاده بود نيز در دستور کار قرار خواهد گرفت. پس اين سيزده دوره جايزه را که به همت و تلاش ياوران بنياد و جايزه، دوستداران ادبيات و بويژه داستان نويسي معاصر ايران برگزار شد چون خاطره‌اي در مجموع بسيار خوش در ذهنمان نگاه خواهيم داشت و به اميد روزي خواهيم ماند که بتوانيم با جذب منابع و نيروي انساني لازم به تمامي هدف‌هايي که خوشبينانه در اساسنامه بنياد پيش‌بيني کرده بوديم جامـ? عمل بپوشانيم.»

با احترام به همه شما

بنياد فرهنگي- مطالعاتي هوشنگ گلشيري

تيرماه 1393»


 درنگي در کتاب «تاريخ انديشه در چين- از کنفوسيوس تا مائو»، ترجمه مرضيه سليماني
 همگام با همسايه بزرگ شرق 
نويسنده : کيان رضوي

در بررسي سرگذشت و سير تطور فلسفه در جهان، چند جريان بنيادين و اصلي وجود دارد که سرچشم? ديگر جريان‌ها، مکتب‌ها و گرايشات محسوب مي‌شوند. حکمت چين يکي از مهمترين جريان‌ها در تاريخ فرهنگ و تفکر و تمدن در شرق و بلکه در سراسر جهان است. در اين موضوع هيچ ترديدي نبايد داشت. به بيان ديگر، حکمت چينيان و آموزه‌هاي بزرگان و مکاتب شرق دور، در واقع از مهمترين قطعات جورچين تاريخ انديشه است. بدون مطالعه و فهم اين فرهنگ و بنيان‌ها و اجزاي آن هيچگاه نمي توان تحولات و متغيّرهاي مکتب‌ها و اديان آسيايي را به درستي درک کرد. اين جريان فکري و فرهنگي، امروزه اهميت و اعتباري فراتر از شرق و آسيا يافته و لباس مذهبي جهاني و مکتبي بي مرز را بر تن کرده است.

در هم تنيدگي اقتصاد و سياست با فرهنگ و باورهاي ملل و جوامع، بر اهميت اين اقليم بزرگ در اقصاي مشرق زمين بسيار افزوده است. فهم مباني زندگي و اخلاق و آرزوها و شيوه‌هاي زندگي اجتماعي چينيان نيز به موضوعي با اهميت بدل شده و ديگر نه از سر تفنّن و علايق روشنفکرانه و حتي آکادميک، بلکه بر مبناي نيازهاي ژئوپليتيک و ژئواکونوميک در عصر جهاني شدن ضرورت و اهميتي مضاعف يافته است.

فرهنگ و انديش? چين باستان، همان تفکري است که سنت‌ها و سبک زندگي و شيوه‌هاي تفکر چينيان را در طول دوره‌هاي مختلف تاريخي شکل داده و به آن معنا بخشيده است. هنگامي که از چينيان سخن مي‌گوييم، از بخش مهم و عظيمي از مردم دنيا نام مي‌بريم که از جهت کمّي و نيز کيفي، نقش عظيمي در تاريخ سياسي و فکري جهان ايفا کرده است و مردمانش بار حکمت باستاني ژرف و قابل تأملي را طي قرون به دوش کشيده اند. اين ارزش و اعتبار البته هنوز پابرجاست و اين اژدهاي زرد و ناآرام، گويي از خواب قرون و اعصار بيدار شده و قصد آن دارد که با نفس‌هاي سوزنده و آتشين خويش، غول‌هاي بزرگ اقتصادي و سياسي و نظامي و حتي جريان‌هاي عظيم فرهنگي و هنري را مرعوب و مغلوب کند. باري، از هر منظر و روزني به اين غول بزرگ تاريخ بنگريم بزرگي و شمايل ترسناکش به چشم مي خورد. اژدها بيدار است و شايد هرگز نخفته و کنار گوش رقباي شرقي همچون روسيه و ژاپن و هند، يا امپرياليست‌ها و دشمنان اروپايي و آمريکا‌يي، خرناس‌هاي تهديدآميز مي کشد! بنابراين، چين شناسي و چين پژوهي همواره اهميت داشته و از ضرورتش نه تنها کاسته نشده، بلکه فوريت هم يافته است. به گفت? هرلي جي کريل، پژوهشگر فقيد آمريکا‌يي و بزرگترين چين شناس قرن بيستم: «ما به سراغ چيني‌ها نرفته‌ايم، چين اراده کرده است که خودنمايي کند و محققان را دوباره اسير شکوه تاريخي و جاذبه‌هاي مسحورکننده‌اش نمايد. بنابر اين هيچ گريزي نيست، بايد اين صداي آن را شنيد...»

حکمت چين، در سال‌هاي اخير توجه افراد بسياري را در سراسر جهان به سوي خود معطوف کرده و آثار فلسفي مربوط به اين تفکر در جاي جاي دنيا مورد ترجمه و خوانش قرار گرفته است. شوربختانه در زبان پارسي، اين توجه به انديشه چين چنان که بايد عميق و گسترده نبوده و جز آثاري محدود از پژواک تفکر اهالي اين سرزمين در دست نيست و اين در حالي است که براي ايرانيان، به عنوان ساکنين قلب خاورميانه، درک عمق تفکر چيني، امري بسيار مهم و شايست? تأمل است چرا که ساکنان شرق دور همواره بر زندگي ما تأثيرات عظيمي بر جاي نهاده و ايران به عنوان ساکني هميشه حاضر در ميانه مسير شرق و غرب تحت تاثير هر دو تمدن قرار داشته و دارد.

جامعه امروز چين، چکيده‌اي از سنت‌هاي اين سرزمين است که با آراي متفکران چين باستان بارور شده و در دنياي مدرن ميان ملت‌هاي بزرگ دنيا در حال فراشدي عظيم است. اين امر به تنهايي مطالعه تاريخ تفکر چين را به امري جالب و نيز مهم بدل مي‌کند که انگيزه شمار زيادي از نويسندگان و پژوهندگان اين حوزه را براي خلق آثار بزرگ و مهم فراهم کرده است.

هرلي گلِسنر کرِيل، يکي از پژوهندگان ياد شده است که در شناخت کنفوسيوس سرآمد و استاد ممتاز تاريخ چين در دانشگاه شيکاگو بوده است. اين فيلسوف و چين شناس فقيد اهل آمريکا‌ را مي بايد پيشگام و بلکه بنيانگذار رشته اي به نام چين شناسي در دانشگاه‌هاي آمريکا‌ دانست. کريل آثار مهمي در اين زمينه تاليف و منتشر کرده که از آن جمله مي‌توان به «تولد چين»، «مطالعاتي در فرهنگ کهن چين»، «ريشه‌هاي حکمراني در چين»، «دائوييسم چيست؟»، «فلسفه سياسي چين در قرن چهارم پيش از ميلاد»، «انديشه‌چيني» و آثاري ديگر اشاره کرد که هدف از نگارش اين سطور درنگي در اثر اخير است. کتاب «انديشه چيني» که از مهمترين آثار اين نويسنده پرکار است، نگاهي بر تاريخ تطور و تکامل انديشه در سرزمين مورد بحث دارد که از دوره کنفوسيوس، حکيم بلندآوازه چين آغاز شده و تا روزگار مائو دسه دونگ و اندکي پس از او ادامه مي‌يابد. به باور نويسنده، فلسفه چين تنها در پرتو انديشه چيني قابل فهم است و رفتار چينيان بدون درک اين دو مهم قابل فهم نخواهد بود. اما به اعتقاد کريل، انديشه مفهومي عام‌تر از فرهنگ و فلسفه است و جست و جوي بي پاياني از خرد و شهود و تجربه و حکمت و آثار و فوايد و کاربردهاي کارهاي چينيان را شامل مي‌شود. کتاب نامبرده، اخيرا با عنوان «تاريخ انديشه در چين- از کنفوسيوس تا مائو» با ترجمه مرضيه سليماني منتشر و روانه بازار کتاب شده است. اين کتاب را که نثري خوشخوان و روان داشته و با زباني غير فني تاليف شده است مي توان از بهترين منابع براي آشنايي با انديشه‌ها و متفکران کهن و معاصر چين دانست اما در عين حال، اثري سودمند و مناسب براي علاقمندان به حوزه چين‌شناسي و کتابي جالب براي خوانندگان متعارف و عام نيز قلمداد مي‌شود.

اين کتاب در بر دارنده سيزده فصل با عنوان‌هاي زير است:

«نظرگاه چيني»، «پيش از کنفوسيوس»، «کنفوسيوس و تلاش براي سعادت انسان»، «مو دزو و جست و جوي نظم و آرامش»، «منسيوس و تاکيد بر سرشت انسان»، «شکاکيت عرفاني دائويي‌ها»، «اقتدارگرايي هسون دزو»، «تماميت‌خواهي قانون‌باوران»، «التقاطي‌هاي سلسله‌هان»، «آيين بودايي و نوکنفوسيوسي»، «نفوذ غرب» و «بازانديشي».

در خلال اين سيزده فصل، که خوانشي است دقيق و غير فني از خطوط اصلي انديشه چين، نکات و مواعظ خردمندانه‌اي هست که محصول نکته‌داني و نگاه ژرف انديشه‌وران و حکيمان چين است که به مردمان دنيا، خاصه همسايگان اين سرزمين هديه شده است.

کريل در نگارش اين کتاب، مدعي ارائه اثري تخصصي و حرفه اي درباره تفکر چيني نيست بلکه اذعان دارد که اين کتاب، براي شناخت بيشتر غربيان از چين و حکمت چيني نگاشته شده و کوششي است براي به دست دادن درآمدي مفيد و دقيق در مطالعه تاريخ فلسف? اين سرزمين.

در بخش‌هاي پاياني اين کتاب، تاثير بيگانگان بر زندگي و تفکر چيني مورد بررسي قرار گرفته و به اين موضوع که چگونه در روزگاران جديد تا دوران مائو، فرهنگ و سنت‌هاي مردم چين تحت نفوذ فرهنگ و تمدن غرب قرار گرفت پرداخته شده است. اين نفوذ، از برخي جهات براي چينيان سودمند بوده و از جهاتي ديگر، باعث ايجاد شکاف و خلاء در زندگي اين ملت شده و آنان را دچار عوارض دردآور و شناخته شده از خودبيگانگي کرده است.

بازتابش اين سودمندي در اقتصاد و توليد چين قابل مشاهده است که پرکاري اين ملت در مقابل دستمزدهايي اندک، زندگي و عادات مصرفي همه ما را دستخوش تغيير کرده و حاصلي شگرف و تامل برانگيز از درآميختن حکمت چيني و فرهنگ غربي به دست داده است.

شايد چين، بخش مهمي از پيشرفت‌هاي امروز خود را مديون قرار گرفتن تحت نفوذ فرهنگ غربي، و اين سهم ملت چين از ميراث جهاني شدن باشد، اما بي‌ترديد بخش عمده‌اي از اين پيشرفت را وامدار فرهنگ کلاسيک و انديشه‌هاي غني فرهنگ چين باستان است که ريشه‌هاي آن هنوز هم در زندگي روزمره چينيان ريشه دارد.

مرضيه سليماني، مترجم زبردست اين کتاب، تا کنون آثار مهمي از جمله «واپسين گام ايمان» اثر جان دي. کپيوتو و جياني واتيمو، «دايره‌المعارف اديان زنده جهان» اثر ماري پت فيشر و «افق زندگي و انديشه‌هاي ابن سينا» نوشته سهيل محسن افنان را ترجمه و منتشر کرده و کتاب«تاريخ انديشه در چين» که آخرين ترجمه منتشره اوست، توسط نشر ماهي در324 صفحه و در قطع رقعي به چاپ رسيده است. نثر پيراسته و روان مترجم، کاملا با هدف مولف اين کتاب هماهنگ است و با توجه به داشته‌هاي زبان پارسي درباره چين، که اغلب ماهيتي سياسي و ايدئولوژيک دارد، مي‌بايد آن را گامي مهم و ارزشمند در مسير شناخت فرهنگ و انديشه و تاريخ چين دانست. ويراستاري عالي کتاب و برگردان اسامي و اصطلاحات مهم بر اساس شيوه معتبر و دقيق، براي خوانندگان پارسي‌زبان بسيار آموزنده است و غنيمتي فرهنگي محسوب مي‌شود.

در اين کتاب مي‌خوانيم: «... پيش از کنفوسيوس، واژه دائو معمولا به معني راه يا گونه اي راه عمل بود. کنفوسيوس اين اصطلاح را همچون مفهومي فلسفي به کار گرفت، در معناي راه صحيح عمل‌– عمل اخلاقي، اجتماعي و سياسي-. در نظر کنفوسيوس، دائو مفهومي مابعد الطبيعي نبود اما در نظر دائويي‌ها دائو معنايي مابعدالطبيعي يافت.

آنها واژه دائو را جهت دلالت بر کليت همه چيزها – معادل آن چه برخي فيلسوفان غربي «مطلق» ناميده‌اند- به کار مي‌بردند. دائو جوهر و خميره اوليه‌اي بود که همه چيز از آن ساخته مي‌شد و ساده، بي‌شکل، خالي از ميل، بي‌حرکت و فوق‌العاده خرسند بود. دائو پيش از آسمان و زمين وجود داشت...»

کتاب «تاريخ انديشه در چين»، از آثار مهمي است که مطالعه آن براي هر پژوهشگر يا دانشجويي در حوزه چين و مطالعات شرق آسيا مفيد و حتي ضروري است و به عنوان اثري دقيق و در عين حال ساده و قابل فهم براي خواننده متعارف، جاي خالي آن در بازار نشر به خوبي احساس مي‌شد. نيکبختانه اين کتاب بهار 93 منتشر شده و با قيمت 17500 قابل تهيه و در دسترس علاقمندان است.


 گراني کتاب بهانه است 
نويسنده : وحيد رضايي

اينکه چرا مردم کمتر کتاب مي‌خوانند، موضوعي است که بارها به آن پرداخته شده و هر‌کسي به ظن خود يار اين موضوع شده است. اما آنچه در غالب اظهارنظرها در مورد دلايل کتاب نخواندن مردم در کشور ما و پايين بودن سرانه مطالعه پررنگتر ديده مي‌شود، گراني کتاب است. در حالي که من اعتقاد دارم گراني کتاب بهانه است. البته در اين موضوع ترديدي نيست که کتاب طي سال‌هاي اخير به دليل افزايش قيمت کاغذ و هزينه‌هاي چاپ و نشر، با افزايش قيمت مواجه شده و قيمت کتاب‌ها با آنچه در مثلا يک دهه پيش بوده قابل مقايسه نيست، اما قيمت کاغذ در مقايسه با بسياري از مايحتاج ضروري و غيرضروري ديگري که توسط مردم خريداري مي‌شود، کمتر و خريد آن البته ضروري تر است. قيمت يک جلد کتاب خوب که نه ارزان باشد و نه خيلي گران، حداکثر به اندازه يک عدد پيتزا يا گاه کمتر از آن است. اگر به خودمان و اطرافيان خود بنگريم، به راحتي در مي‌يابيم که بسياري از خانواده‌ها، در هفته حداقل يک بار براي صرف ناهار يا شام به رستوران مي‌روند يا پيتزا خريداري مي‌کنند، اما همين خانواده در طول يک ماه يک جلد کتاب هم نمي‌خرند. علاوه بر اينکه مي‌توان براي خريداري کتاب هم هزينه کرد، عضويت در کتابخانه‌هاي عمومي‌که ديگر تقريبا در تمام محلات شهرها وجود دارد، کاري کم هزينه براي مطالعه است. اما وقتي از اغلب مردم سوال مي‌شود که چرا کتاب نمي‌خوانند، اغلب گراني کتاب را بهانه مي‌کنند و فراموش مي‌کنند که در طول يک ماه يا حتي يک هفته، براي خريد چيزهايي هزينه مي‌کنند که قيمت آنها از قيمت يک جلد کتاب بسيار بيشتر است. به نظر مي‌رسد مهمترين دليل کاهش ميزان مطالعه در کشور، ضعيف شدن فرهنگ مطالعه است. متاسفانه در آموزش و پرورش و رسانه‌ها چندان به موضوع کتابخواني اهميت نمي‌دهند و معدود مسابقات کتابخواني هم که در مدارس يا از طريق سازمانهاي مرتبط برگزار مي‌شود و مي‌تواند نقش مهمي‌در تقويت فرهنگ مطالعه داشته باشد عموما به کتاب‌هايي اختصاص پيدا مي‌کند که به دليل موضوعات کليشه‌اي، کمتر رغبتي براي خريداري و مطالعه آن وجود دارد. چاره‌اي جز تقويت فرهنگ مطالعه و کتابخواني در کشور براي افزايش ميزان کتابخواني وجود ندارد. مشکل گراني کتاب نيست، فقدان فرهنگ مطالعه است. البته ذکر اين نکته هم ضروري است که گاهي اوقات به دليل مشغله‌هاي زياد که زنان و مردان را مجبور مي‌کند بيش از يک شيفت کاري فعاليت کنند، فرصت و تواني براي کتاب خواندن باقي نمي‌ماند. اما اگر بپذيريم که کتاب غذاي روح است و اين موضوع در بين مردم نهادينه شود، آنگاه در بين مشغله‌هاي شغلي و کاري و فکري فراوان هم مي‌توان دقايقي هرچند کوتاه را حتي پيش از رفتن به رختخواب به مطالعه چند صفحه کتاب اختصاص داد. عادت به مطالعه، عادتي است که اگر از کودکي در انسان شکل بگيرد و تقويت شود، هيچگاه ترک نمي‌شود.


 نگاهي به آراي آيزايا برلين در چهار مقاله در باب آزادي
 حيات انساني و تبيين دو مفهوم از آزادي 
نويسنده : ميلاد خزايي

آيزايا برلين در روز ششم ژوئن1909 در شهر ريگاي روسيه در يك خانواده يهودي تبار چشم به جهان گشود. وي چند سال بعد از تولد به خاطر وقايع بعد از انقلاب اكتبر1917 همراه والدينش مدتي مقيم لتوني شد و مدتي بعد در حالي كه بيش از ده سال نداشت همراه خانواده‌اش روسيه را به مقصد انگلستان ترك كرد. عمده شهرت آيزايا برلين به سبب دفاع از انديشه‌ سياسي ليبرال و نقد نظام‌هاي فکري توتاليتر است که «کنترل» فرد و جامعه در حوزه خصوصي و حوزه عمومي مبناي کنش آنهاست. وي همچنين به ‌عنوان مورخ تاريخ انديشه‌ها نيز شناخته مي‌شود و معرفي و تحليل آراي کساني چون ويکو، هردر، ‌هامان و مارکس در زمره آثار اوست.

آيزايا برلين در کتاب چهار مقاله درباره آزادي، قرائتي دوگانه از مفهوم آزادي ارائه مي‌کند و در مقاله‌ مفاهيم دوگانه آزادي از همين کتاب به تشريح و تبيين آراي خويش مي‌پردازد.

وي ديدگاهي که جهان را يک کل منسجم و قابل مطالعه با يک روش واحد از مفاهيم يا قابل تفسير به وسيله سيستم واحدي از اصول مي‌داند، مورد پرسش قرار مي‌دهد. از لابه لاي چنين انتقاداتي است که به تفکر اصلي برلين در باب انسان مي‌توان پي برد او همانند ساير فلاسفه انسان را بر اساس ذاتش تعريف مي‌کند و ذاتش را بر‌اساس ويژگي‌هاي متمايز کننده انسان از دنياي غير‌انسان تبيين مي‌کند.

وي همچون ديگر انديشمندان معتقد به نحله pluralism يا کثرت‌گرايي باور دارد که الگويي که بتوان در چارچوب آن جميع ارزش‌هاي مطلوب بشري را به‌صورتي همگون و سازگار درآورد، وجود ندارد و به بيان ديگر هيچ ارزشي مطلق نيست. در نقطه مقابل ايشان ديدگاه monism يا وحدت‌گرايي قرار دارد که مدعي است جزاير پراکنده اقيانوس هستي در اصل قله‌هاي يک سلسله جبال‌اند و کوشش بشر در طول تاريخ تفکرش تلاش براي کشف ناموس اين وحدت ميان انديشه‌ها و ارزش‌هاي به ظاهر متباين بوده است.

پلوراليسم در نگرش آيزايا برلين البته با تعاريف و ديدگاه‌هاي ارائه شده متفکران پيشين و بعضا معاصر وي در باب تکثر حقيقت تا حدي متفاوت است: پلوراليسم برلين منكر آن است كه خير يا فضيلت اصيل در واقعيت چنان هستند كه همزيستي مسالمت‌آميز آنها با هم در زندگي انساني چيزي يا حالتي ممكن باشد. در نگرش آيزايا برلين بسياري از گزاره‌هاي خير با هم رقيب و در تضاد هستند ودر صورت رقابت آنها در بسياري از مواقع با توجه به معيار عقلي نمي‌توان دست به انتخاب زد. خير انساني غالباً نامتوافق و قياس ناپذير است و اين جوهره اصلي پلوراليسم ارزشي برلين است. منظور برلين از عدم توافق ارزشها اين است كه اين دو يا چند ارزش، قابليت همنشيني را با هم ندارند و منظور از قياس ناپذيري اين است كه با معيار و انتخاب عقلاني نمي‌توان يكي از خيرهاي رقيب هم را بر ديگري رجحان داد. يعني ارزش‌ها از سنخي نيستند كه بتوان به عمل مقايسه دست زد و بهتر را انتخاب كرد و اينجاست كه پاي آزادي انتخاب غيرعقلاني ـ و نه ضدعقلاني ـ پيش مي‌آيد و صرفاً اراده انسان است كه نقش اصلي و نهايي را بازي مي‌كند. بطور کلي پلوراليسم برلين پيامدهايي دارد كه مهمترين آن رد «انديشه جامعه كامل» يا «زندگي كامل انساني» است.

البته آيزايا برلين نيز مي‌پذيرد آن‌گاه که پاي عمل و مواجهه با ضرورت گزينش گريبان انسان را بگيرد، آدمي‌ناچار است تا ترديدهاي خويش را به دور افکند و تصميم‌گيري کند. از اين روست که آرامش روحي‌اي که ديدگاه‌هاي وحدت‌گرايانه به انسان مي‌دهد تا جايگاه خود را در ورطه اقيانوس هول‌انگيز هستي بازيابد؛ اقبال به ديدگاه‌هاي وحدت‌گرايانه را موجه مي‌سازد. اما آيزايا برلين اذعان مي‌دارد که هنگامي که احساس مي‌کنيم پاسخ قطعي، يگانه و نهايي پرسش «چگونه بايد زيست؟» را يافته‌ايم، خودفريبي‌اي بيش نيست و ديدگاه‌هاي وحدت‌گرايانه در اصل بر يک مشت مغالطه نظري استوار است. زيرا که پاسخ آن پرسش يگانه نبوده و نه‌تنها داراي جواب‌هاي متعدد است بلکه پاسخ‌ها بعضا چنان متناقض است که هرگز جمع‌پذير نيست. آرمان‌هايي مانند آزادي فردي و مساوات اجتماعي از اين قبيل‌اند. برلين برداشت متفکران کلاسيک ليبرال از آزادي، يعني عقايد کساني چون جان استوارت ميل درباره آزادي را آزادي منفي مي‌نامد. در اين تعبير از آزادي منفي که برلين کمابيش نگرش استوارت ميل را در باب آن صادق مي‌داند، آزادي يعني حوزه‌اي که در آن فرد آزاد است تا از مداخلات غيرمحفوظ بماند، به‌طوري که قادر باشد تا مطلوب خويش را به طريق دلخواه خود دنبال کند. البته برلين با مداقه و نقادي تئوري استوارت ميل آزادي منفي را مطرح مي‌کند: مفهوم آزادي منفي در پاسخ به اين سؤال مطرح مي‌شود که منشأ نظارت که مي‌تواند فرد يا افرادي را وادار سازد به گونه اي خاص عمل کند، چيست و کيست؟ ناظر به اين مفهوم دفاع از آزادي در اين معني عبارتست از ممانعت کردن از مداخلات غير در حريمي که فرد در آن آزاد است.

اما مفهوم مثبت آزادي در پاسخ اين سؤال طرح مي‌شود که چه کسي تصميم مي‌گيرد و تصميم اوست که تعيين مي‌کند که من چه کسي باشم؟ يا چه بايد بکنم؟

به عبارت ساده‌تر مي‌توان مفهوم منفي آزادي را «آزادي از» و مفهوم مثبت آزادي را «آزاد بودن در» ناميد. سؤال «ارباب چه کسي است؟» (آزادي مثبت) با سؤال «حوزه استحفاظي قلمرو اربابي من تا کجاست؟» به لحاظ منطقي فاصله چنداني از هم ندارند. پس اين جدايي بر اثر تجزيه ما‌بعد‌الطبيعي نفس يا Ego پيش آمده است. تفکيکي که مقتضي آن قائل شدن به وجود دو نوع نفس يا کارکردهاي دوگانه نفس آدمي است. از يکسو نفسي آرماني قرار دارد که در معرض لغزش‌ها، خودخواهي‌ها و لذايذ نيست و من راستين بشر تلقي گشته و در تکاپوي اخلاقي زيستن و تضامن با ساير هم‌نوعان در جامعه انساني است و از سوي ديگر نفسي سافل قرار دارد که نفسي تجربي است و در تکاپوي امور روزمره بوده و در معرض مسووليت‌گريزي‌ها، خودخواهي‌ها، تنبلي‌ها، ترس‌ها، پيمان‌شکني‌ها و اضطراب‌هاست. در ريشه اين تصوير ما‌بعد‌الطبيعي کهن ممکن است تجربه‌اي اصيل از تنش دروني وجود داشته باشد که تأثير وسيع آن را در زبان، انديشه و رفتار آدمي ملاحظه مي‌کنيم. ولي هرچه هست آن نفس عالي يا وجدان اخلاقي، در تفسير و کشف ارتباط آن با آزادي فردي، به‌تدريج جايش را به نهادهايي چون مذهب، نژاد، کشور، طبقه، فرهنگ، حزب يا موجودات ابهام‌آميزتري چون اراده ملت، مصلحت عمومي، نيروهاي پيشروي تاريخ، پيشاهنگ‌ها مترقي‌ترين طبقه و سرنوشت محتوم انطباق مي‌يابد. درخلال اين دگرديسي آن‌چه که به‌عنوان انديشه آزادي آغاز شده بود، به آيين سلطه تبديل شده و حتي گاهي سلاحي در دست استبداد بوده است. بدين معنا که در نظام‌هاي ايدئولوژيک به نام دفاع از آزادي مثبت، آزادي منفي را محدود يا نابود مي‌سازند. زيرا در آن نظام‌ها، دولت خود را قيم مردم دانسته و اذعان مي‌دارد که ما هم به‌ دنبال آزاد کردن فرد هستيم. مي‌خواهيم فرد را از شر تمايلات نفس سافل‌اش خلاصي داده و زمينه تعالي نفس متعالي او را فراهم آوريم. از آنجا که اکثريت افراد جامعه همچون صغار يا مجانين از شکوفايي منِ برتر خويش ناتوان‌اند و اگر آنان را در حريم فردي خودشان آزاد بگذاريم (آزادي منفي) گمراه خواهند شد و به فساد خواهند گراييد، زيرا آن قدر بالغ و با اراده نيستند که خود سرنوشت خود را به دست گيرند و اعطاي آزادي به آنان به ايجاد هرج‌و‌مرج منجر خواهد شد. در يک حکومت پدرسالارانه، فرض بر اين است که به مسووليت خويش در قبال اتباعش عمل کرده و خود راستين آنان را شکوفا سازد؛ هرچند تک‌تک افراد جامعه با اين حکم خيرخواهانه موافق نباشند. آنان (مردم) به اين امر (انقياد در برابر حکومت) متمايل نيستند زيرا به باور دولت، عدم تمايل آنان از عجز در برابر نفس سافل ناشي مي‌شود لذا درخواست آنان قابل اعتنا نيست.

اما برلين معتقد است که مفهوم مثبت آزادي متضمن اين معنا است که فرد طالبش مدعي آن باشد که مي‌خواهد به‌عنوان موجودي متفکر، صاحب‌اراده و فعال شناخته شود و مسووليت گزينش‌هاي فردي خودش در زندگي را برعهده گيرد. يعني خواهان آن باشد که با او هم‌چون شيء، حيوان يا برده که قادر نيست نقشي انساني را بر عهده گيرد، رفتار نشود، تا بتواند زمينه افکار و اهداف خويش را تبيين نمايد.

آزادي به معني صاحب اختيار خود بودن (آزادي اثبات‌کننده) و آزادي به معني اين که کسي جلوي کاري را که من مي‌خواهم بکنم، نگيرد، (آزادي نفي‌کننده) دو امر جداگانه هستند اگرچه منطقا به هم نزديک‌اند. برلين نيز در مقابل مفهوم آزادي مثبت كه به نظر او با سنت جامعه بسته و توتاليتاريسم همراه بوده است، از مفهوم آزادي منفي به مثابه بنيان ليبراليسم دفاع مي‌كند و البته تاكيد مي‌كند كه هر دو مفهوم ريشه مشتركي دارند: « مفهوم مثبت و منفي آزادي به معنايي كه من به كار مي‌برم، فاصله منطقي زيادي با يكديگر ندارند. با اين حال اين دو تعبير متفاوت از مفهومي واحد نيست، بلكه دو نگرش عميقا متفاوت و سازش‌ناپذير به غايات زندگي است. برلين در تعريف آزادي منفي مي گويد: « اگر ديگران مرا از آنچه بدون دخالت آنان انجام خواهم داد باز دارند به همان اندازه دخالت ديگري آزادي خود را از دست داده‌ام و اگر ديگران اين حوزه را بيش از حد معين محدود كنند در آن صورت مي‌توان گفت من تحت اجبار و شايد در بند هستم. اجبار؛ يعني مداخله عمدي ديگران در حوزه اي كه فرد بدون مداخله آنان در آن حوزه عمل مي‌كند. بنابراين اجبار انسان و به يک معنا محروم كردن فرد از حق آزادي. فقدان آزادي نتيجه بسته بودن درها يا باز نبودن درها روي فرد به واسطه اعمال عمدي يا غيرعمدي ديگران است. آزادي انتخاب ضرورتي اخلاقي است كه از سرشت انسان و وضع او در جهان برمي‌خيزد. برلين درباره ماهيت موانع عمل آزاد و انواع آنها استدلال مي‌كند كه محدوديت‌هاي طبيعي را نمي‌توان مانع آزادي پنداشت، زيرا چنين محدوديت‌هايي اجتناب‌ناپذير هستند و تنها محدوديت‌هاي اعمال شده از سوي فرد يا نهادهاي ديگر براي انتخاب آزاد فرد مانع آزادي شمرده مي‌شوند. سلطه و مداخله ديگران مانع اصلي آزادي منفي است. جوهر انديشه برلين مفهوم آزادي انتخاب فردي است. با اين حال حق انتخاب فرد مطلق نيست، زيرا در اين صورت به حق انتخاب ديگران تعرض مي‌شود. بنابراين حق انتخاب فرد محدوديت‌هايي پيدا مي‌كند. اين محدوديت‌ها به موجب ارزش‌هاي اخلاقي هر جامعه و نيز به اقتضاي ضرورت رعايت ديگر غايات بشري، به ويژه عدالت و برابري ايجاد مي‌شود، چون آزادي با ديگر ارزش‌هاي ما تعارض دارد بايد آن را در مواردي محدود كرد تا به ساير آرمان‌ها آسيب اساسي نرسد اما به نظر برلين، به هر حال بايد همواره و به هر قيمتي حوزه حداقلي از آزادي انتخاب مطلق و انقضاء ناپذير براي فرد باقي بماند. اعتقاد به لزوم تحقق آزادي منفي هرچند در دوران متأخر اروپاي غربي و آمريکاي شمالي، با مرگ‌ها و کشتارهاي وسيع همراه بوده است، لکن اعتقاد به لزوم تحقق اين معني با شر عظيم و ديرپاي اجتماعي منافات ندارد. بلکه چون همواره انديشه آدمي در رفتار او مؤثر است، اين اعتقاد هم در بروز آن‌گونه شرور بي‌تأثير نبوده است.

يادآوري داستان دردناک فردگرايي اقتصادي و رقابت لجام‌گسيخته سرمايه‌داري نيازي به تأکيد زياد ندارد زيرا در غالب موارد آزادي گرگ‌ها با مرگ گوسفندان معادل بوده است. اگر مي‌بينيم که از اين امر در تاريخ، کمتر سخني گفته شده، بيشتر به اين دليل بوده که از مفهوم آزادي منفي در برابر سلطه دولت يا طوق عرف سخن رفته است. تا در برابر سياست اقتصادي laissez-faire (لسه فر، به زبان فرانسوي به معني: «بگذاريد ـ بکنند» مي‌باشد، که شعار هواداران مکتب ليبراليسم اقتصادي است، که مخالف هرگونه مداخله دولت در کسب و کار بخش خصوصي هستند) درست است که در بيشتر اوقات در وراي فرياد آزادي فردي، حرص براي کسب امتيازات و زور نهفته است تا بتوانند به استضعاف و استثمار ديگران دست‌يازند، مع‌ذلک وحشتي که از بابت ماشيني‌شدن زندگي، همرنگ و قالبي‌شدن افراد وجود دارد (مثل کره شمالي) هراس بي‌جايي نيست. ممکن است بين مقتضاي شکوفايي نفس عالي به لحاظ آزادي مثبت با مقتضاي عدم مداخله به‌لحاظ آزادي منفي، تعارض پيش آيد، ليکن آزاد بودن در گزينش و موضوع گزينش واقع نشدن از مقومات جدايي‌ناپذير انسانيت و انسان ماندن است و اين امر توأمان هم جنبه مثبت آزادي را در برمي‌گيرد و هم جنبه منفي آزادي را شامل مي‌شود.


 نگاهي به کتاب «مجوس شمال» اثر آيزايا برلين
 رساله کوتاهي درباره بنيانگذار عقل ستيزي 

آيزايا برلين را بي‌شک مي‌بايد يکي از بزرگترين و شهيرترين مورخان تاريخ انديشه به حساب آورد. تاليف‌ها و رساله‌هاي درخشان او در معرفي و واکاوي شمار زيادي از انديشمندان بزرگ جهان‌ گواه اين مدعاست. کتاب فراموش ناشدني او درباره متفکران روس که با همين عنوان توسط مترجم تواناي کشورمان استاد نجف دريابندري به فارسي برگردانده شده است‌، تنها گوشه‌اي از توانايي‌هاي ايزايا برلين در ردگيري و تبارشناسي انديشه‌ها را به رخ مي‌کشد. کتاب«مجوس شمال» به واقع رساله فشرده‌اي است که برلين آن را بر‌‌اساس يکي از راز‌آلود‌ترين و پر‌گفت‌وگو‌ترين فيلسوفان تاريخ انديشه به رشته تحرير در آورده است. يوهان گئورگ‌ هامان انديشمندي که به تعبير برلين در طول تمامي سال‌هايي که به کار فکري و قلمي پرداخت هرگز نفرت خود را از دوران روشنگري و همه فيلسوفاني که عقل را محور شناسايي جهان مي‌خواندند‌، پنهان نکرد. وهم از اين رو برلين او را انديشمندي دانست که از قرن خود متنفر بود! در ميانه قرني که جولانگاه انديشمندان عصر روشنگري و مولفان دايره‌المعارف بود متفکري ظهور کرد که تمامي دستاوردهاي عقل باوران را در تمامي زمينه‌ها به سخره مي‌گرفت!‌ هامان انچنان که در رساله برلين به تصور کشيده مي‌شود انديشمندي بود که سرسختانه با سيستم‌سازي عقل باوران دشمني مي‌ورزيد و فيلسوفاني را که عنکبوت‌آسا در گزاره‌ها و استدلال‌هاي خود دست و پا مي‌زنند به هيچ رو جدي نمي‌گرفت. براي‌ هامان طبيعت و مافي‌هايش، جملگي آيتي از خداوند است و براي آناني که با عينک استدلال و نخوت عقل‌باوري و توهم سيستم‌سازي بدان مي‌نگرند‌، ناشناس و فهم ناشدني خواهد ماند«...همه آدم‌ها نمي‌توانند عنکبوت سيستم‌ساز باشند. و اصلا شوق به سيستم‌سازي نوعي بطالت است‌. بله ‌هامان موفق به تدقيق و تشريح سيستماتيک مطالب نمي‌شود‌، او فقط به درد قطعه‌هاي پراکنده، پرش و جهش، و اشاره‌هاي گذرا مي‌خورد.

هامان آنچنان از نظام‌سازي فيلسوفان بيزار بود که در پاسخ به سرزنش‌هاي کانت درباره نوشته‌ها و جستارهاي پراکنده‌اش نوشت «من به بهترين برهان‌ها در فلسفه همانطور نگاه مي‌کنم که دختر عاقلي به نامه عاشقانه نگاه مي‌کند». براي ‌هامان طبيعت تنها با نوعي تجربه شخصي زيسته شده قابل درک و دريافت است. و در برابر عقلگرايان خود را پيشاهنگي مي‌دانست که همچون سقراط خرمگس وار مزاحم مومنان به عقل‌باوري مي‌شود. «هامان عليه کل ساختارعلم،عقل و تحليل،به پا خاست و به محاسن آن بيش از معايبش حمله کرد. او اساس آن را کاذب مي‌ديد و استنتاج‌هاي آن را کفر گويي عليه طبيعت انسان و خالق انسان مي‌دانست وهامان براي ارايه شاهد ومدرک هم چندان به اصول موضوعه متوسل نمي‌شد... بلکه او بيشتر تجربه روزمره خودش، به خودِ اموري که به صورت تجربي و نه شهودي ادراک پذيرند، به مشاهده بي‌واسطه انسان‌ها و رفتار آن‌ها و به خودکاوي مستقيم سوداها، احساس‌ها، انديشه‌ها و شيوه زندگي خودش روي مي‌آورد.صفحه44»

دشمني سوزان‌هامان با عقل باوري عصر جديد تا آنجا بود که برلين او را آغاز‌کننده راستين رومانتيسم و عقل‌ستيزي‌ مي‌خواند. از احوالات شخصي گئورگ‌هامان در اين کتاب سخن چنداني نرفته است اما آنچه مي‌توان در لا به‌لاي صفحات نخستين کتاب دريافت اين است که او بسيار زياد و نامنظم مطالعه مي‌کرد. ذهنش انباني از اطلاعاتي پراکنده و بيشتر بي‌ربط به هم بود. فرانسه، انگليسي، لاتين، ايتاليايي، يوناني و پرتغالي و کمي ‌هم عربي مي‌دانست و به کتاب‌هاي ترجمه شده بد‌بين بود! سخت و دشوار مي‌نوشت عبارت‌هاي طولاني و پيچيده خوانندگان آثارش را دلزده مي‌کرد. برلين در باب سبک و سليقه نوشتاري برلين مي‌نويسد: «مهم نيست که از کجاي نوشته‌هايش شروع کنيم:هيچ چيز آغاز يا وسط يا پايان ندارد، هر چيزي به مناسبتي طرح مي‌شود-گاهي ميل به راهنمايي کردن يک دوست است‌،گاهي رد نظريات اين مخالف يا کسي که حقيقت را وارونه جلوه مي‌دهد، گاهي هم به دام کشيدن يا گيج کردن اين آشنا يا آن دشمن قديمي. رشته بحث و استدلال معمولا هميشه با بحث‌ها يا موضوعات ديگر، از اين شاخ به آن شاخ پريدن... پاره مي‌شود. صفحه46»

به تعبير برلين خود‌هامان هرگز از نقايص خود بي‌خبر نبود. تحصيلات نامنظم و تجربه‌هاي ناموفق در تجارت از او فردي تا حدودي گوشه‌گير و انزوا‌طلب ساخته بود. براي مردم عادي که از نبوغ او در جهان انديشه بي‌خبر بودند به فرد عيالواري مي‌مانست که از مشکلات مالي رنج مي‌برد.‌هامان خود درباره خود مي‌گويد: «در هيچ حرفه اي احساس راحتي نمي‌کنم. نه متفکر به درد بخوري هستم ونه تجارت پيشه به درد بخوري... نه محافل سطح بالا را مي‌توانم تحمل کنم و نه انزوا و عزلت را... من هميشه ابله بوده‌ام...خرفتي و بلاهت صحيح ترين لفظي است که مي‌توان درباره من به کار برد. صفحه 38»

کتاب مجوس شمال با نام فرعي يوهان گئورگ ‌هامان و خاستگاه‌هاي عقل ناباوري جديد نوشته آيزايا برلين رساله کوتاهي است که پرده از يکي از نخستين دشمنان عقل باوري و سنت روشنگري بر مي‌گيرد. متفکري که بنيانگذار عقل ستيزي در فلسفه غرب بود و آثار و نوشته‌هايش مقدمه بحث بسياري از فيلسوفان بزرگي شد که با شک و ترديد به مطالعه دستاورد‌هاي انديشمندان عصر روشنگري مي‌پرداختند. اين کتاب با ترجمه ستودني و استادانه رضا رضايي مترجم تواناي کشورمان و ويراستاري هومن پناهنده در 204 صفحه از سوي نشر ماهي روانه بازار شده است.


 نگاهي به رُمان خرمگس، اثر جاويدان اتل ليليان‌وينيچ
 خرمگس معرکه 
نويسنده : احسان کياني

27 ژوئيه(مصادف با پنجم مرداد) سالروز درگذشت اِتِل ليليان‌وينيچ، نويسنده زنِ ايرلندي است که در ايران با رُمان مشهور «خرمگس» شناخته شده است. او در 11 مي سال 1864 در ايرلند متولّد شد. پدرش پروفسور رياضيات بود و مادرش مقالاتي درباره مسائل اجتماعي مي‌نوشت. وي به تحصيل فلسفه، ادبيات، زبان‌شناسي و موسيقي پرداخت. در سال 1882 عازم برلين شد و پس از سه سال در رشته پيانو فارغ‌التحصيل گرديد. در همين سال‌ها بود که توجّه‌اش به مسائل اجتماعي جلب شد. اِتِل در 1887 به روسيه سفر کرد و در بازگشت، با ميخائيل وينيچ، يک انقلابيِ لهستاني که به انگلستان گريخته بود، ازدواج کرد. در سال 1893 ترجمه آثار داستايفسکي و تني چند از نويسندگان روس را آغاز کرد. پس از آن، نخستين رُمان خود، «خرمگس» را به چاپ رساند. سه سال بعد، اثر ديگرش به نام «جک‌ديموند» چاپ شد. در سال 1904 سومين اثر او به نام «اليويالتام» انتشار يافت. در سال 1910 رُمان ديگري به نام «دوستي گسيخته شده» نوشت که درباره زندگي قهرمان رُمان «خرمگس» در آمريکاي جنوبي است. نويسنده در 1944 آخرين رُمانش به نام «کَفشَت را بِکَن» را به پايان برد.

وي در اين اثر نيز به چهره «خرمگس» متوسّل مي‌شود و به اجداد مادري قهرمان رُمان «خرمگس» مي‌پردازد. او سرانجام در 27 ژوئيه 1960 در نيويورک‌سيتي آمريکا چشم از جهان فرو بست. خرمگس داستان در هم‌تنيدگي عشق و سياست است. رُمان در فضاي ايتالياي قرن نوزدهم که تحت اشغال امپراتوري اتريش قرار دارد، روايت مي‌شود و قهرمان داستان، جواني کاتوليک به نام آرتور است که ضمن تحصيل آموزش‌هاي ديني در کليسا با يک سازمان انقلابيِ آزادي‌خواه به نام «ايتالياي جوان» که درصدد بيرون راندن اشغالگران از خاک ايتالياست، همکاري مي‌کند. تا اين‌که بر اثر خطايي سازمان لو مي‌رود و آرتور و جمعي ديگر دستگير مي شوند. آرتور در زندان مقاومت مي‌کند ولي پس از آزادي در برخورد با معشوقه‌اش به نام جِما که از اعضاي سازمان است متوجه مي‌شود که او را مسوول لو رفتن سازمان مي‌دانند. طرد آرتور از سوي جِما و پي بردن آرتور به همکاري کليسا با اشغال‌گران موجب مي‌شود او با شکست‌هاي سهمگين عاطفي و اعتقادي روبرو شود که زندگي او را دگرگون مي‌کند. آرتور به آمريکاي جنوبي سفر مي‌کند و پس از بازگشت با نام مستعار خرمگس به نوشتن مقالات طنزي در نقد کليسا مي‌پردازد که موجب مشهور شدن وي در ميان مبارزين مي‌شود. او با نام مستعار، بار ديگر به سازمان ايتالياي جوان مي‌پيوندد و با جِما که اين بار او را نمي‌شناسد همکاري مي‌کند. ادامه داستان شرح مبارزات چريکي آن‌ها با عوامل اتريش و پاپ است که به صورتي تراژيک پايان مي‌يابد. اين رُمان از جمله کُتُب محبوب مبارزان چريکي در سال‌هاي مبارزه با رژيم پهلوي بود. قهرمان داستان، با طنزي تلخ و گزنده، رياکاري کليسا را به ريشخند مي‌گيرد و حسّ نفرت از اشغالگران بيگانه را برمي‌انگيزاند. اختلاف نظر او با جِما درباره نحوه مبارزه در دوره‌اي که با نام خرمگس وارد سازمان شده است، يکي از بخش‌هاي ماندگار داستان و پرسش و پاسخي است که بسياري از چريک‌هاي دوران انقلاب نيز با آن درگير بودند که آيا خشونت بهترين راه مبارزه است؟

جِما: هر کُشتار فقط پليس را شريرتر مي‌سازد و مردم را به تجاوز و وحشي‌گري بيشتر خو مي‌دهد و شايد آخرين وضع بدتر از وضع نخستين شود.

آرتور: بهتر از آن است که مردم به يک اطاعت و فرمانبرداري غيراِرادي خو بگيرند.

جِما: کوتاه کردن دست حکومت پايانِ کار نيست، بلکه وسيله‌اي براي رسيدن به پايانِ کار است و آنچه که ما واقعاً در طَلَبَش هستيم دگرگون ساختن روابط ميان انسان‌هاست.

اين رُمان توسط خسرو همايون‌پور ترجمه شده و انتشارات اميرکبير آن را منتشر کرده است.


 نگاهي به مجموعه داستان «از کجا تا کجا» نوشته لاله فقيهي
 واقعيت بدون قضاوت 
نويسنده : امير پروسنان

بدون شک مي‌توان با معيار واقعيت سراغ مجموعه داستان «از کجا تا کجا» نوشته لاله فقيهي رفت. مجموعه‌اي شامل يازده داستان کوتاه که در بهار سال 93 توسط نشر «به نگار» در تهران به چاپ رسيد. داستان‌ها حول محور زنان و روزمرگي آن‌ها مي‌گذرد و از زندگي زناشويي تا تنهايي، از عشق تا خيانت و از خشونت تا مهر مادري را در خود گنجانده‌اند. زاويه ديد بيشتر داستان‌ها راوي اول شخص زن است و در نتيجه نوع زاويه ديد و چالش‌هاي پيش روي شخصيت‌ها، مخاطب با مجموعه داستاني زنانه مواجه مي‌شود. اما به نظر مي‌رسد نکته‌اي ظريف در اينجا نهفته است؛ هرچند اين بار مخاطب با مفاهيمي هميشگي و نه چندان عجيب رو به روست، ولي شکل نگاه نويسنده و هدايت نکردن مخاطب به سمت و سوي قضاوت دلخواهش مي‌تواند اين مجموعه را نسبت به ساير مجموعه داستان‌هاي سال‌هاي اخير در حوزه داستان‌هاي زنانه متمايز کند. سوژه‌اي همانند «شک» که در داستان اول با عنوان «من با هرکول مي‌روم» به صورت دفترچه خاطرات راوي نوشته شده است و شک و ترديدي که به مرور تبديل به باور ذهني راوي مي‌شود و انگار بايد همه آن هذيان‌ها را به واقعيت نزديک کند که در بند آخر بدان جامه عمل مي‌پوشاند. در اينجا نويسنده با مهارتي منحصربفرد با روان مخاطب بازي مي‌کند و سرگشتگي و استيصال راوي را با پرداختي مناسب نشان مي‌دهد. همين طور است در داستان «زنجير» که البته با راوي اول شخص که دختري است دانشجو و به واسطه بدهي به يکي از دوستانش مجبور به فروختن تنها يادگاري از مادربزرگش مي‌شود که زنجيري نقره است. در سومين داستان هم نويسنده، راوي را در ابتدا بي توجه به وقايع اطرافش نشان مي‌دهد. اتفاقي همچون بازي ايران و استراليا و توجه همه شهر به آن براي راوي بي اهميت تر از بدهي به دوستش است که بايد فردا صبح پرداخت شود. استيصال و درماندگي او تا جايي پيش مي‌رود که براي يک لحظه به پيشنهاد بي شرمانه يک فروشنده جوان که براي فروش زنجير به آنجا رفته بود هم تن مي‌دهد اما در لحظه آخر پا به فرار مي‌گذارد. اتفاقي زنجيروار که با جا گذاشتن زنجير در همان مغازه، او را مجبور به بازگشت مي‌کند و ذهن خواننده داستان را به سمت تمام نشدن اين ماجرا و انتخاب عنوان «زنجير» براي آن مي‌کشاند. راوي اول شخص زن در داستان «خانم بهاري با آقاش رفته پياده روي» هم در نقش معلم يک مدرسه دخترانه حضور دارد. روزمرگي زنانه و تلنگري به واقعيت در اين داستان مشهود است. حسادت راوي که متاهل است به تعريف‌هاي همکارش خانم بهاري از زندگي مشترکش، شرايط را سخت مي‌کند. ماجرا جوري پيش مي‌رود که موضوع راضي نبودن از واقعيت‌هاي زندگي مشترک و از آن طرف تعريف‌هاي بي پايه و اساس خانم بهاري از زندگي مشترکي که در وجود آن ترديد است، ذهن مخاطب را با خود همراه مي‌کند. نويسنده اين موضوع را البته با چاشني «خرافه» و با يک شروع صابوني به داستان بعد با عنوان «مثل هم» مي‌کشاند. توصيف ملموس و باورپذير فضا با پرداخت کافي جزييات، داستاني را مي‌سازد که باز همان کليشه قال قهوه و کشف روابط پنهاني را در بطن خود دارد. اما راوي اول شخص زن در داستان «فردا هم روزي است» دست کم به کيفيت متوسط داستان‌هاي قبل ظاهر نمي‌شود. راوي که انگار يک نويسنده وامانده از نوشتن است در گير و دار زندگي زناشويي و شوهر و فرزند و علاقه به نوشتن دچار نوعي استيصال شده و به موازات يک روز از زندگي اش، بخشي از کتاب تذکره‌الاولياي عطار و ماجراي رابعه را تعريف مي‌کند. اما به نظر مي‌رسد اين بار نويسنده موفق به نشان دادن جزييات نشده و داستاني عقيم ساخته است. به هر حال راوي‌هاي «لاله فقيهي» با همان سبک و سياق خاص و ذره‌بين گذاشتن روي واقعيت‌هاي زندگي خود به موضوعاتي همچون شک و حتي پيدا شدن سر و کله يک عاشق قديمي در داستان «بخواب خودم تميز مي‌کنم» و «مسير اشتباهي»، بدون هيچ قضاوتي حضور دارند. پرداختن به واقعيت‌ها و نداشتن نگاه يک سويه و جانبداري غير منطقي از نقاط قوت داستان‌هاي اين مجموعه به شمار مي‌رود. داستان «از کجا تا کجا» که عنوان اين مجموعه هم از آن وام گرفته شده است با شيوه روايت داناي کل ماجراي دختري را روايت مي‌کند که به دنبال سقط جنين و خريدن آمپول براي اين موضوع و ملاقات با خاله اش، پي مي‌برد که خودش هم فرزندي ناخواسته و نامشروع است. ساختار اين داستان با پيش روندگي و زبان خوب نويسنده، بهترين داستان اين مجموعه را ساخته است. مجموعه اي که بدون نگاه فمينيستي به دغدغه‌هاي زنان پرداخته و بدون محکوم کردن زن يا مرد داستان، فقط به روايت بسنده کرده و يک برش از زندگي واقعي شخصيت‌ها را نشان داده است. اين مجموعه داستان در 92 صفحه و در ادامه هشت کتاب ديگر از مجموعه «عصر چهارشنبه ما» که پيش از اين توسط نشر «ايليا» و در شهر رشت به چاپ رسيده بود، زير نظر «کيهان خانجاني» به عنوان نهمين کتاب از اين مجموعه و در روزهاي آخر خرداد ماه 93 در خانه فرهنگ رشت رونمايي و توسط نشر «به نگار» روانه بازار شد.


 سرنوشت ناشران تعليقي چه شد؟ 

با گذشت نزديک يک سال از تغيير مديريت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، هنوز سرنوشت تعدادي از ناشراني که در دوره محمود احمدي‌نژاد تعليق شدند، مشخص نشده است.

به گزارش ايسنا پس از روي کار آمدن دولت يازدهم، علي جنتي - وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي - در اظهارنظري درباره برخي ناشران تعليق‌شده، از رسيدگي به وضعيت پرونده اين ناشران خبر داده و گفته بود: اين ناشران اگر مشکل اساسي نداشته باشند، مجددا مي‌توانند به کار خود ادامه دهند.

وزير ارشاد دولت يازدهم در همان زمان مشخصا درباره لغو مجوز نشر چشمه که چند ماهي است شروع به فعاليت مجدد کرده است، چنين اظهارنظر کرده بود: «در دولت دهم يکسري تصميمات در داخل خود وزارت ارشاد گرفته شده بود که هيئت بدوي و تجديدنظري که در حوزه کتاب است، تصميماتي را بر اين مبنا اخذ کرد. اين تصميمات بر اساس سياست‌هايي بود که در گذشته وجود داشته است و چون سياست‌هاي دولت جديد با دولت گذشته کاملا متفاوت است، از اين‌رو مقابل ابلاغ اين نوع احکام را گرفتيم.» پس از اين اظهارنظر از سوي مقام عالي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، گمان مي‌رفت ديگر ناشراني که در دولت احمدي‌نژاد به تعليق درآمده بودند به مرور و پس از بررسي پرونده‌شان فعاليت دوباره خود را آغاز کنند. شايد از همين‌رو بود که برخي از مديران اين انتشاراتي‌هاي تعليقي از جمله هرمز همايون‌پور (مدير انتشارات کتاب روشن) به اميد گشايش پرونده نشر خود اقدام به نامه‌نگاري با مسؤولان وزارت ارشاد کردند. با اين حال پس از گذشت مدت‌ها از اين نامه‌نگاري، اين ناشر به ايسنا گفت: «در اين رابطه هنوز از وزارت ارشاد خبري به من نرسيده است.»

همايون‌پور پيش‌تر درباره تعليق انتشارات کتاب روشن گفته بود: «متأسفانه اين انتشارات در دوره‌اي که آقاي دري معاون فرهنگي وزارت ارشاد بود، بدون هيچ دليلي تعليق شد و تا کنون نيز مجوز آن تمديد نشده است.» او همچنين درباره پي‌گيري براي فعاليت مجدد اين انتشارات اظهار کرد: «با روي کار آمدن دولت جديد من به آقاي جنتي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، نامه نوشتم و پس از مدتي دفتر آقاي صالحي، معاون فرهنگي وزارت ارشاد، با من تماس گرفتند. خوشبختانه برخوردشان برخلاف چند سال گذشته که ما را جزو قاذورات به حساب مي‌آوردند و انواع توهين‌ها را به ما مي‌بستند، بسيار محترمانه بود. آقاي صالحي درباره اين انتشارات گفته‌اند، فعاليت مجدد آن را پي‌گيري خواهند کرد.»

اما همايون اميرزاده، رييس هيأت تجديدنظر رسيدگي به تخلفات ناشران، درباره سرنوشت ناشران تعليقي به خبرنگار ايسنا گفت: من پرونده اين ناشران را که تعداد آن‌ها هم بسيار معدود است پيگيري کردم که در اين پيگيري مشخص شد مشکل هيچ‌کدام از اين ناشران به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مربوط نمي‌شود و اين ناشران از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تعليق نشده‌اند بلکه مشکل آن‌ها مربوط به مراجع قضايي و ساير مراجع و نهاد‌هاست.

او در پاسخ به اين‌که آيا وزارت ارشاد براي حل مشکل اين ناشران پيگيري کرده است يا خير اظهار کرد: در اين رابطه ارشاد در حد وظايف قانوني و سازماني خود پيگيري‌هاي جدي انجام داده است و از حالا به بعد هم انجام مي‌دهد، اما با توجه به اين‌که آراي صادرشده براي اين ناشران از طرف مراجعي غير از وزارت ارشاد بوده، بنابراين خود آن‌ها بايد پيگير حل مشکل نشر خود شوند.

اميرزاده افزود: فصل‌الخطاب وزارت ارشاد در مواجهه با ناشران، آيين‌نامه‌ها و ضوابط مشخص‌شده در قانون بخصوص قوانين مربوط به نشر است.

به گزارش ايسنا، اواخر سال گذشته هيأت تجديدنظر رسيدگي به تخلفات ناشران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رأيش را درباره نشر چشمه صادر کرد و به اين ترتيب اين نشر از 24 اسفندماه پس از دو سال تعليق فعاليتش را پي گرفته است، اما هنوز برخي ديگر از ناشران تعليقي سرنوشت مشخصي پيدا نکرده‌اند.


 نگاهي به رمان «همنوايي شبانه ارکستر چوب‌ها» نوشته رضا قاسمي
 ارکستر شنيدني 

« هنر ديدن با صبري طولاني به دست مي‌آيد. حتي در کوچکترين اشيا چيزي ناشناخته وجود دارد بايد آن را يافت».

همنوايي شبانه ارکستر چوب‌ها، اثر رضا قاسمي، که براي رعايت اختصار به آن همنوايي خواهم گفت، داستاني از ادبيات مهاجرت و در ژانري است که مي‌شود به آن گفت ژانر راوي مرده، يا مرده قصه‌گو. راوي، فردي است در تبعيد كه در اتاقي در طبقه ششم پانسيوني اجاره‌اي زندگي مي‌كند. با برخوردهايي كه ميان شخصيت‌هاي اين داستان ايجاد مي‌شود، شناخت راوي و جهان اطراف او براي مخاطب ممكن مي‌شود. ساختار رمان، دالان‌هايي تو در تو است، به گونه اي كه راوي در دو زمان روايت مي‌كند.

راوي داستان مرد ايراني مهاجر، بدون نام و مقتولي است که پس از مرگ در کالبد سگي به اسم گابيک به زندگي باز مي‌گردد. صاحب گابيک، مالک مجموعه محل زندگي راوي، اريک فرانسوا اشميت است که از مبارزين آزادي‌خواه قديمي است. ساکنين اتاق‌هاي ديگر طبقه زير شيرواني، عمدتاَ ايرانيان مهاجرند و به همين دليل فضاي اين طبقه آکنده از بوي پياز داغ و بحث سياسي است. همنوايي متشکل از چندين خط داستاني مختلف و مجزا است. ماجراهاي پس مرگ راوي به اقتضاي شرايط، در فضايي سوررئال اتفاق مي‌افتند که عمده‌ترين عناصر آن دو مرد بازجو به اسامي «فاوست مورنائو» و «مرد سرخ‌پوست» هستند که به تناوب مرئي و نامرئي مي‌شوند. در مقابل، فضاي ماجراهاي پيش از مرگ راوي، به جز استثنائاتي مثل عدم انعکاس تصوير او در آينه، رئاليستي است. راوي علاوه بر ويژگي فقدان تصوير در آينه، دچار بيماري‌هاي وقفه زماني و خود‌‌ويرانگري است.

زمان در همنوايي، غير خطي و رفت و برگشتي است و داستان در اواخر کتاب (انتهاي بخش چهارمِ فصل آخر) به همان نقطه شروع باز مي‌گردد. کتاب پنج فصل با نام دارد که هرکدام به چند بخش با شماره تقسيم مي‌شود. در شروع دلهره‌آور داستان، راويِ مضطرب «مثل اسبي که پيشاپيش وقوع فاجعه را حس کرده باشد» سر آسيمه از طبقه ششم که در آن ساکن است به طبقه چهارم مي‌شتابد و زنگ در آپارتمان صاحب‌خانه را مي‌فشارد. از ويژگي‌هاي جالب تکنيکي همنوايي، استفاده متفاوت نويسنده از تکنيک پست مدرنِ نويسنده در حال نگارش داستان است. در شيوه مرسوم استفاده از اين تکنيک، اين نويسنده است که حاکم بر روند داستان است؛ اما در همنوايي به عکس، اين داستان است که بر سرنوشت نويسنده مسلط است.

از ميان عناصر شکلي داستان، همنوايي در تصوير سازي، نمادپردازي، و انتخاب زاويه ديد مناسب اثري قوي است؛ اما - شايد به دليل تمرکز زياد رضا قاسمي بر اين عناصر و به ويژه بر دو عنصر اول- در شخصيت‌پردازي، زمينه‌سازي و پيرنگ، کمتر موفق است. براي مثال دلايل قتل راوي، انگيزه قاتل، و سکوت و انفعال راوي و همسايگان او در قبال حادثه هشدار دهنده‌اي که پيش از ماجراي قتل اتفاق مي‌افتد، چندان قانع کننده به نظر نمي‌رسند. علاوه بر اين‌ها همنوايي نقطه ضعف جدي ديگري هم دارد که فراوان و گاه با حساسيت و عصبانيت مورد انتقاد قرار گرفته و آن ايرادات متعدد و بارز زباني و دستور زباني است.

رضا قاسمي اهل موسيقي است و صدا علاوه بر انعکاس در اسم کتاب، در طول داستان عاملي اساسي در تميز و تعريف چيزها و اتفاقات است. همنوايي نخست در سال 1996 در آمريکا و سپس در سال 1380 در ايران به چاپ رسيد و در همان سال برنده بهترين رمان اول جايزه هوشنگ گلشيري و بهترين رمان سال منتقدين مطبوعات شد.