نسخه شماره 1677 - 1386/09/08 -


روايت نوشدارو فروش


توسعه لذيذ!


شکوه برگ پائيزي


دو سوال اقتصادي


 روايت نوشدارو فروش 
نويسنده : محمد حسين روانبخش

قرار بود بميرد و خوشبختانه اين اتفاق زماني داشت مي افتاد که در اوج احترام و بزرگي بود، مدال درجه يک «کمک به همنوع» و بر اساس آن هر ماه مقرري خوبي به او مي دادند و در تمام مراسم باشکوهي که برگزار مي شد، دعوتش مي کردند. گه گاه هم به مناسبتي نامي از او برده مي شد و تجليل به سزايي - براي چندمين بار - از او به عمل مي آمد.
به همين ها دلش خوش بود، ولي حالا که داشت مي مرد - و خودش مي دانست که لحظات آخر است - انگار همه اينها پيش چشمش رنگ باخته بود و فقط دلش مي خواست اعتراف کند. پسران و دخترانش را جمع کرد و برايشان آخرين حرف هايش را گفت:
«بچه هاي من! مي دانم که همه تان به من افتخار مي کنيد، چون اسمم تلويحا در تاريخ رفته است و با شاهنامه جاودانه شده ام، رستم دستان هم با همه بزرگي و عظمتش بارها به ديدار من آمده و حتي مدال درجه يک «کمک به همنوع» را هم برايم گرفته است، اما من وظيفه دارم در اين لحظات آخر توضيحاتي را براي ثبت در تاريخ و روشن شدن اذهان عمومي و راحتي وجدان گرفتارم بدهم. شايد اين حرف ها براي شما ناگوار باشد، اما سعي کنيد هضمش کنيد و قبول کنيد که همه واقعيت آن طوري نبوده که در کتاب ها مي نويسند، هميشه زوايايي از تاريخ تاريک مي ماند و متاسفانه -يا خوشبختانه - من در يکي از همين زوايا ماندم و باعث افتخار شدم مطمئنا اگر حوادث به گونه اي ديگر رقم خورده بود، الان من جزو اعدامي ها بودم و هرچه لعن و نفرين بود از طرف خانواده رستم و دوستدارانش نصيب من مي شد و من جزو چهره هاي منفور تاريخ مي شدم...»
کوچکترين دخترش نتوانست طاقت بياورد و ناگهان با جيغي کشدار، عزاداري را کمي پيش از موعد شروع کرد:
-«پدر، پدربزرگ من! خدا در آن دنيا هم جايگاه رفيعي به تو بدهد. اين حرفها چيه مي زني؟ به اندازه کافي رفتنت براي ما دردناک هست، ديگر با اين شکسته نفسي ها چرا جگرمان را آتش مي زني؟»
به سختي دستش را تکان داد و به دخترش فهماند که ساکت شود. وقت کم بود و بايد همه حرفهايش را مي زد. مسلما اگر حرفهايش ناقص بود باز هم در تاريخ، تحريف ديگري صورت مي گرفت. او بايد همه آنچه را که سالها از همه مخفي کرده بود، مي گفت و سبکبال مي رفت:
-«من از جواني هميشه سرم توي لاک خودم بود. يک مغازه کوچک داشتم و يک لقمه نان پيدا مي کردم و به همان قانع بودم. بيشتر هم نمي خواستم. هيچ وقت هم در خواب نمي ديدم که رستم دستان واسطه شود تا به من نشان درجه يک کمک به همنوع بدهند. شما بچه بوديد و من و مادرتان، خودمان محتاج کمک ديگران بوديم. البته همسايه هاي خوبي هم داشتيم و مشتري هايي که خريدشان را از مغازه من مي کردند: عرق نعنا، سکنجبين، آبليمو، عرق بيد مشک، گلاب، نوشدارو، سرکه، عرق خارشتر و... جنس خوب دست مردم مي دادم و همه راضي بودند، غافل از اينکه همين رضايت زياد مشتري ها برايم دردسرساز مي شود!»
دخترش دوباره مي خواست نوحه سرايي کند که بقيه بچه ها مانع شدند. معمولا در هر محلي خروس بي محل (در اينجا مرغ بي محل) پيدا مي شود. پدرشان جرعه اي آب نوشيد و ادامه داد: «جنگ مغلوبه شده بود. مي گفتند رستم در ميدان گرفتار جواني شده و بعيد است پيروز شود. همين طور خبرها که مي رسيد، مردم دلواپس بودند و براي رستم و سپاهيان کشور دعا مي کردند. من هم به سهم خودم نگران بودم و دلم مي خواست سپاه کشورم به همراه رستم - که تا آن وقت نديده بودمش - باز هم پيروز باز گردند، اما زياد هم پيگير ماجرا نبودم. شش - هفت سر عائله داشتم و سرم گرم مغازه بود تا اينکه يک روز نزديک غروب بود يکباره ديدم زمين زير پايم مي لرزد. رفتم طرف قفسه ها و دعا مي کردم که زلزله نباشد. اگر شيشه هاي من مي شکست، بدبخت مي شدم. شيشه ها مي لرزيدند و به هم مي خوردند و هر لحظه شدت لرزه ها بيشتر مي شد. يکباره ديدم يک سوار غبارآلود با سرو وضع نامرتب سوار بر اسبي تک سوار جلوي مغازه ايستاد. از اسب که پياده شد هيکلش را ديدم و از کله ديو سفيد که کلاهش بود شناختمش...»
کوچکترين دخترش دوباره گفت: عمو رستم بود آره بابا؟
- «گفتم خدايا رستم کجا، اينجا کجا؟ اين الان بايد در ميدان رزم باشد، براي چي آمده مغازه من؟ توي اين افکار بودم، ديدم رستم آمد داخل مغازه، گوشه چشمش قطره اشکي برق مي زد. پرسيد: حبيب نوشدارو فروش تويي؟ لحنش آنقدر خشن بود که وحشت کردم. با لرزه گفتم بله رستم خان! خطايي از من سرزده است؟ گفت: يالا دو من نوشدارو بده، زدم پسرم سهراب را ناکار کردم، اگر نوشدارو نرسانم مي ميرد... در دلم گفتم اي واي بر من! نوشدارويم روز قبلش تمام شده بود و من نوشدارو نداشتم ولي مگر  مي شد به رستم بگويم نوشدارو ندارم. با گرز گران چنان بر سرم مي کوبيد که تا گردن در زمين فرو بروم! همين طور مات ايستاده بودم که چه کنم، دوباره رستم گفت: مگر نشنيدي چه گفتم. سهرابم داره از دستم مي ره! خيلي منظره رقت انگيزي بود. رستم، يل سيستان وضعيتي شبيه آميتاباچان پيدا کرده بود! گفتم الان مي آورم قربان».
بچه ها همه سراپا گوش شده بودند. دختر کوچکتر دهانش از تعجب بازمانده بود، ولي هيچ نمي گفت.
- «رفتم در پستوي مغازه نيم من آبغوره، نيم من عرق کاسني و يک من گلاب را با هم مخلوط کردم، ريختم توي يک شيشه دو مني و آوردم تحويل رستم دادم. دستش را کرد زير پر شالش، پول پرداخت کند، گفتم: برو رستم خان! براي پول دادن وقت زياد است... رستم که رفت اضطرابم بيشتر شد. اين چيزي که من درست کرده بودم اگر به زنده مي دادي، نيم ساعته مي مرد، چه برسد بدهي به يک مجروح در آستانه مرگ. بلند شدم و با عجله رفتم خانه، به مادرتان گفتم زود اسبابت را جمع کن که بايد از اين شهر برويم. رستم اگر برگردد به صغير و کبيرمان رحم نمي کند. مادرتان همين طور هاج و واج نگاهم مي کرد و پرسيد: نکند براي بيگانگان جاسوسي کرده اي؟ گفتم: اي کاش اين کار را مي کردم. آن وقت لااقل خودم را مي کشتند، الان تا هفت پشتم از گرز گران رستم در امان نيست... داشتيم اثاث جمع مي کرديم که از در و ديوار شهر صداي نوحه و مويه بلند شد: پسر رستم فوت کرده، سهراب رستم جوانمرگ شده! دو دستي زدم توي سرم. اين کم سويي چشمهايم مال همان ضربه  است، ديگر خودتان بفهميد با چه شدتي زدم توي سرم. يک گوشه خانه نشستيم تا نيمه شب شد و با مختصر اسباب و اثاثيه از شهر گريختيم و رفتيم در يکي از ده کوره هاي ولايت تورانيان مقيم شديم. دوباره با خون جگر و زحمت زياد مغازه اي راه انداختيم ولي سوگند خورده بودم ديگر نوشدارو نفروشم. به همين سرکه و گلاب و عرق نعنا و اين جور چيزها خلاصه اش کردم. البته بعضي ها هم مي آمدند چيزهاي ديگري مي خواستند که مي گفتم نداريم. مي خوريد، کور مي شويد، دوباره براي ما بدبختي درست مي کنيد! چشمم ترسيده بود، از هر چي ريسمان سياه و سفيد و رنگ و رو رفته مي ترسيدم.»
 دختر کوچکتر دوباره به سخن آمد و گفت: «آخ بميرم بابايي، آن وقت سهراب توي سردخانه هم دوباره زنده نشد؟!»         
مرد احساس کرد فرصت چنداني ندارد و بايد زودتر سروته قصه را هم بياورد، وقت نبود که با دخترش سرو کله بزند و از او بخواهد لااقل بخش رستم و سهراب شاهنامه را يک بار بخواند واز اين سوال هاي بي مورد نپرسد. پس به کلام خودش ادامه داد: - «من نمي دانستم که قبل از رسيدن نوشدارو، سهراب مرده بود و نوشداروي تقلبي من اصلا به کار نيامده بود. معلوم هم نشد که رستم، نوشدارو را چه کار کرد، احتمالا شيشه را زده بود زمين و شکسته بود. چند سالي مي شد که من به زندگي جديد عادت کرده بودم تا اينکه در جنگي ديگر، رستم دهات اطراف ما را فتح کرد و با سپاهيانش وارد ده ماشد و يکراست آمد به مغازه ما تا يک کاسه شربت سکنجبين بخورد و جگرش حال بيايد. من تا آمدم به خود بجنبم سپاهيان رستم مثل مور و ملخ دور تا دور مغازه را گرفته بودند، در کمال نااميدي اشهدم را گفتم و تن به قضا و قدر سپردم. رستم تا چشمش به من افتاد از بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول) خود يکباره تغيير فاز داد و رفت سراغ بحر رمل (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات). از مثنوي رفت در غزل و شروع کرد: آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا - بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!گفتم کار تمام شد. اين آنقدر به خون من تشنه است که جاي حماسه، مغازله مي کند، دقيقا مثل خودم که کارم از گريه گذشته است به خود مي خندم. بيت بعدي را که خواند ديگر داشتم سنگ کوب مي کردم: نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي - سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟!
پاهايم قدرت نداشت بروم و به پايش بيفتم شايد دلش به رحم بيايد و لااقل بچه هايم را نکشد، به زور دو سه قدم جلو رفتم. رستم هم از اسب پايين آمده بود. به طرفم آمد و يک باره بغلم گرفت و زد زير گريه. من هم مثل مادر مرده ها گريه مي کردم. رستم گفت: ما يک بدهي به تو داريم! اين حرف را که شنيدم شديدتر گريه کردم و شروع کردم به التماس، اما فقط خودم مي فهميدم که چه مي گويم. آنقدر صدايم لرزه داشت و آنقدر ترسيده بودم که فقط کم مانده بود در آغوش رستم کار خرابي کنم. رستم دست نوازشي به سرم کشيد و گفت: بسه، غمگين نباش، قسمت اين بود که سهراب من از دستم برود. تو زحمت خودت را کشيدي، اين من بودم که نوشدارو را دير رساندم و او مرد. انگار يکباره آب سردي ريختند روي بدن عرق کرده من، انگار مسيحا نفسي بر من دميده بود و مرا دوباره جان داده بود. همه در به دري ها و سختي هايي که کشيدم جلوي چشمم رژه مي رفتند. رستم و سربازانش هم از اينکه من بعد از آن همه جزع و فزع يک باره ساکت شده بودم، تعجب کرده بودند.»
بچه ها مثل مجسمه نشسته بودند. انگار همه در موقعيت پدر قرار گرفته بودند. فقط دختر کوچکتر دستش را بالا برد و قطره اشکي که از گوشه چشمش سرازير شده بود، پاک کرد.
- «بقيه داستان را هم که خودتان مي دانيد. رستم مرا به ديارمان بازگرداند و خانه و مغازه ام را بازسازي کرد و برايم مدال گرفت... آن مدال حق من نبود، اينکه تلويحا در شاهنامه هم حضور داشته باشم و نوشدارويم تاريخي شود هم حقم نبود...»
دختر کوچکش نتوانست طاقت بياورد، شروع کرد مثل ابر بهار اشک ريختن و لا به لاي هق هقش سعي کرد پدرش را آرام کند:
«بابا جان، رستم پسرش را کشته، ولي قهرمان ملي ماست! اگر عدالت را هم بخواهي حق تو بيش از يک مدال است. سختي هايي  که تو براي گرفتار نشدن به دست رستم کشيدي بايد در تاريخ ثبت شود نه سهراب کشي او.»
پدر نگاه آخر را به دخترش انداخت، خنديد و مرد.  


 توسعه لذيذ! 
نويسنده : کامران شرفشاهي

ماهر چه مي خواهيم برويم پي کارمان و مثل بعضي ها که ياد گرفته اند چطور همه جا سکوت کنند و جز تاييد و تصديق سخني بر زبان نياورند، بشويم، نمي شود که نمي شود.
البته مشکل از ساده لوحي ماست که وقتي دوستان رند و زيرک، به سراغمان مي آيند و مثل داستان روباه و کلا غ، هي بي خودي از ما و قلم شکسته ما، تعريف و تمجيد مي کنند، فکر مي کنيم علي آباد هم براي خودش شهري شده، غافل از آن که دوستان عزيز با زبان چرب و نرم خود مي خواهند ما را مجاب کنند که آنچه را که آنها از گفتنش هراس دارند يا به  هزار و يک دليل عاقلا نه نمي خواهند بر زبان بياورند، ما بگوييم.
راستي که چه دوستان نازنيني داريم ما! و عجيب نيست اگر اين دوستان نازنين، هميشه محترم هستند و ما هميشه مغضوب و معزول و از صد تا پستي که به آنها پيشنهاد مي شود، يک تلگراف هم قسمت ما نمي شود و خلا صه به قول مرحوم ايرج ميرزا، از آنجا که از فوت و فن چنين اموري بي خبر هستيم، هميشه مي بايست به نان خالي قناعت ورزيم.
باري، سرتان را درد نياوريم، روزي نيست که دوستاني به ما مراجعه نفرمايند که فلا ني بيا و درباره فلا ن چيز بنويس و في الفور اطلا عات ذي قيمت و محرمانه اي در اختيارمان نگذارند، تا ما دست به کار شويم و زير پاي کسي پوست خربزه (امروز بيشتر از پوست موز به لحاظ آن که در چهار فصل در دسترس است  استفاده مي شود) بيندازيم.
بي ترديد همه (مخصوصا جنابعالي) مي دانيد که ما مثل بعضي ها که روز و شب در فکر دراز کردن ديگران هستند، علا قه اي به اين کارها نداريم و اگر بعضي ها هم مادرزاد، دراز آفريده شده اند،مشکل خودشان است که بايد تا دير نشده فکري به حال خودشان بفرمايند. خصوصا آنها که دست دراز، پاي دراز، زبان دراز و ... دارند.
بگذريم! در يکي از مراکز فرهنگي (نخوانيد يکي از فرهنگسراهاي معروف!) يک زمين بسيار درازي وجود دارد که روزگاري قرار بوده، سالن پاتيناژ بشود. (اين را هم بگويم که نماي خارجي اين سالن به شکل دايره و شبيه به قارچ است تا کسي فکر نکند دراز است!)
اين سالن که دريکي از مناطق محروم جنوب شهر (مستضعف نشين سابق) واقع شده است، هيچگاه به عنوان سالن پاتيناژ مورد استفاده قرار نگرفته و عجبا که با وجود خريد دستگاه هاي گران قيمت مخصوص اين ورزش لوکس وارداتي، پس از گذشت بيش از 10 سال، اين دستگاه ها خاک ميل مي فرمايند و از اين زمين دراز براي امور مهمتري همچون فوتبال گل کوچک استفاده به عمل ميآيد. (بنازم به اين همه سليقه و ابتکار!)
ناگفته نيز نماند که در طي سال هاي اخير تحولا ت عظيم  چشمگيري در اين سالن به وقوع پيوست که عمده ترين آن تبديل طبقه بالا ي سالن به امر مهم رستوران جهت پذيرايي عقد و عروسي و نظاير هم شد. تا به مصداق «وصف العيش، نصف العيش» آنان که براي ورزش، به اين مجموعه، قدم مي گذارند، از لذت استشمام بوي انواع غذاهاي مطبوع ايراني، بي نصيب نمانند. (از ذکر نام غذاهاي مذکور به لحاظ احتمال سو»استفاده بيگانگان فعلا  خودداري مي شود!)
حتما مي پرسيد در شرايطي که ناله و فغان همه شهروندان محترم از کمبود سالن هاي ورزشي: گوش فلک را کر کرده است، مگر مي شود چنين سالن زيبا و مجهزي مورد بي اعتنايي مديران محترم قرار گيرد؟
حق کاملا  با شماست. اکنون چند سالي است که اين مجموعه به شدت مورد توجه و علا قه مديران ارجمند قرار گرفته است، البته رستورانش، که جان مي دهد براي گردهمايي و چون گرد هم هست، نتيجه گرفته مي شود که در اينجا بهتر مي شود گردهمايي برگزار کرد  و حتي مي توان در اينجا بهتر از ديگر جاها از فوق ستاره هاي ورزش دنيا مثل «گرد مولر» آلماني دعوت کرد تا اين مکان  آوازه اي بين المللي نيز پيدا کند.
با توجه به اين اوصاف و با عنايت به اينکه پس از صرف غذاي سنگين، انجام ورزش سنگين و حرفه اي و حتي نيمه حرفه اي مناسب نيست، جاي تعجب دارد که چرا هنوز از اين زمين دراز پاتيناژ و فضاي آن استفاده بهينه اي همانند طبقه بالا  به عمل نميآيد، تا قضيه کاملا  يک دست شود  و هيچکس از ديدن اين دوگانگي به قول فرنگي ها دپرس نشود. (اگر بد مي گويم شما بفرماييد؟!)
اصلا  يکي نيست بگوييد در جنوب کلا ن شهر تهران چه نيازي به سالن پاتيناژ است، آن هم ده سال پيش، که بچه هاي منطقه دنبال يک توپ پلا ستيکي پنجاه توماني بودند و نمي دانستند پاتيناژ يعني چه؟ (درست مثل پياز دادن به آدم گرسنه به جاي غذا، تا اشتهايش بيشتر وا بشود!)
تا فدراسيون جهاني پاتيناژ عليه ما اعلا م جرم نکرده اين را با صداي رسا و رسما اعلا م مي کنيم هيچ مخالفتي با اين ورزش نداشته و نداريم و خيلي خيلي هم ورزش دوست هستيم. ولي حرفمان اين است که شتر سواري دولا  دولا  نمي شود و غمض عين فرمودن (يعني همان چشم فروپوشيدن) از اين امکانات که همين طوري راکد و بلا  استفاده گوشه اي افتاده است، به هيچ وجه روا نمي باشد وشايسته است که لا اقل جاي ديگري برده شود و در آن جا راکد بماند. (فقط جلوي چشم ما نباشد و دست و پايمان را نگيرد.)
(اين توضيحات داخل پرانتز هم واقعا لا زم است. زيرا به روشن شدن موضوع خيلي بيشتر کمک مي کند و اين را عقلا  و آن ها که از بهره هوشي بالا تري برخوردارند، بهتر مي فهمند!)
پيشنهاد ديگري که ما در خصوص استفاده بهينه از اين  مجموعه داريم اين است که از آن جا که پاتيناژ ورزشي وارداتي است و به هر دليلي در اين جا پا نگرفته است، از اين سالن به عنوان بازارچه اي جهت عرضه البسه  وارداتي و با توجه به علم جيب شناسي، البسه تاناکورايي يعني همان لباس هاي ارزان و دست چندم خارجي، استفاده شود، تا همشهريان محترم خوش تيپ تر شوند و به لحاظ رواج انواع بيماري هاي پوستي و زير پوستي، کار و بار پزشکان محترم، راديولوژيست ها، داروخانه ها، داروسازها، درمانگاه ها، و بگير و برو تا گورستان ها، رونق  افزونتري  يابد.
باز هم بفرماييد که فلا ني از بذل پيشنهاد خودداري مي کند!
آخرين پيشنهاد درخشان ما هم اين است که اين دستگاه هاي راکد را که تا به حال به درد ما نخورده، به مزايده بگذاريد و يقين بدانيد که شيوخ کشورهاي حوزه خليج فارس حتما براي خريدن  آن و ارضاي حس مدرنيته خودشان   با هم شديدا به رقابت خواهند پرداخت و در اين رقابت، اگر دست و پايشان نشکست، هر چه مي خواهيد بگوييد.


 شکوه برگ پائيزي 
نويسنده : هادي ناظم زاده

با نگاهي که به نظر هيچ رنگي نمي توانست اندکي توجهش را جلب کند، روبه رو را مي پائيد. قدمهايش به نرمي آونگي بود که هر بار فاصله اي کوتاهتر را مي پيمود تا در پايان حرکتي منظم بايستد. به نيمکتي که پيرمرد تنها هر روز روي آن مي نشست، رسيد. سلامي کرد و نشست. پيرمرد انگار آشنايي از روزگار خود يافته، کسي که هنوز مهرباني و ادب را ميان ساختمان هاي بلند و ماشين ها گم نکرده. آرام و ساده جواب سلام را گفت.
رويش را بيشتر به سمت پيرمرد کرد، پلکي زد و گفت: «حالا ديگر وقت مردن است».
 پيرمرد هم رويش را به طرف او برگرداند. هيچ خصوصيتي در نگاهش نبود، تيله هاي چشمانش در طول سال ها ديگر شفاف نبود و هاله اي از دود برگرد خويش داشت که نمي گذاشت حتي تکه کوچکي از دنيا به آنها بچسبد. روبرويش پيري بود هم سن و سال خودش. به نظر رسيد چه خوب است که او هم به اين نتيجه رسيده که ديگر زندگي چيزي براي عرضه بر آنها ندارد. گفت: «تو هم تنها مانده اي؟»
همنشين تازه اش لبخندي به چهره داشت و تمام ني ني چشمانش را سيماي او پر کرده بود. دستهايش را برد و دست هاي سرد و لرزان پيرمرد را گرفت. دست هاي هر دوشان زبر و خشن بود.
- تو از مرگ نمي ترسي؟
پيرمرد به دستهاي گرم همنشين تازه اش فکر مي کرد و به کلامش که اگر چه از مرگ مي گفت ولي دلنشين بود. همه ريسمان هايي که زماني او را به زندگي متصل کرده بود و از مرگ دورش مي کرد در گذر روزها پاره شده بود و براي او تنها احساس خستگي غريبي مانده بود که حاصل کشيدن تنش بود. هر صبح بر مي خاست و با زحمت از خانه تا آن گوشه خلوت پارک ميآمد. مثل اينکه مرگ نمي خواست در خانه سراغش بيايد و پيرمرد، مرگش را ميان درختان و سبزه ها مي جست. زندگي خيلي وقت بود که تسليم شده بود و ديگر نمي کوشيد جذابيت خود را به او بقبولاند.
دست هايش را در دستهاي همنشين تازه تکان داد. مي خواست از گرماي مطبوع دستهاي او بيشتر لذت ببرد اما چشم هاي منتظر او را ديد که هنوز پاسخ سوالش را مي طلبيد. پيرمرد اين را با تمام وجود فهميد و گفت: «مرگ مثل دست هاي گرم توست و زندگي دست هاي سرد من است. چرا بايد از چنين لذتي ترسيد؟»
باد پائيزي نخستين گامهايش را برمي داشت و برگها، آخرين لحظات حياتشان را با رقصي در هوا جشن مي گرفتند. آن دو ديگر حرفي براي گفتن نداشتند. هنوز دست هايشان در دست هم بود و نگاه هاي پر آرامششان برگي را دنبال مي کرد که قصد زمين افتادن نداشت. برگ و باد دو عاشق بودند که در آغوش هم فرو رفته بودند و شادي مي کردند.
او که دست هايش گرم بود دست هاي ديگري را کشيد و بلندش کرد و هر دو را ه افتادند. خستگي از جان پيرمرد بيرون رفته بود و سبکبار به دنبال همنشين تازه اش مي رفت. راه رفتنشان شبيه بازي باد و برگ بود.
خستگي روي نيمکت مانده بود. برگ آخرين پيچ و تابش را در باد خورد و روي صورت سرد او افتاد.


 دو سوال اقتصادي  

1- اقتصاد چيست؟
خيلي ها هستند که چشم هايشان را ريز مي کنند و با حالتي فيلسوفاني مي گويند: اقتصاد چيزي نيست! مهم اين است که آدم پول داشته باشد، آن وقت اقتصاد خود به خود ميزان مي شود. هر قدر هم که بقيه مي گويند اقتصاد براي خودش علمي است، اين جور آدم ها زير بار نمي روند که نمي روند و استدلال مي کنند که اين حرف ها بي معني است! اقتصاد کيلويي چند است؟ اگر پول را روي مرده بگذاري بلند مي شود و براي شما حرکات موزون انجام مي دهد.
عده اي ديگر هستند که يک درجه تخفيف اعلام مي کنند که فوقش اقتصاد يک نوع هنر است. هنر پول درآوردن و درست خرج کردن آن، اما جالب اينجاست که اين جور آدم ها خودشان هنر را نمي شناسند و آن را بو نکرده اند. نتيجه برنامه ريزي اقتصادي اين جور افراد هم چيزي است در مايه هاي زرشک.
تعداد محدودي هم هستند که اعتقاد دارند اقتصاد علم است، ولي ديگران عقيده دارند اين جور افراد از نقطه نظر سياسي اين حرف را مي زنند! براي همين هم اگر 5 نفر از اين افراد نامه اي را امضا کنند هيچ کس نيست که نامه شان را بخواند.
فعلا اينجوري است و اقتصاد چيزي است در مايه هاي دمت گرم.

2- اقتصاد چه ربطي به شعار دارد؟
خيلي ها هستند که مي گويند اصلا اقتصاد با شعار معنا پيدا مي کند. براي همين هم بايد تا جايي که مي شود شعار داد و نگران زماني که بايد به اين شعارها عمل کرده نبود، اين جور افراد کليه مشکلات اقتصادي را ناشي از شعار و شبه شعار (تبليغات) مي دانند، براي همين هم همواره زور مي زنند تا شعار بيشتري بدهند تا اقتصاد به شدت شکوفا شود.
افراد ديگري که کمي تا قسمتي متعادل تر هستند، مي گويند شايد اقتصاد و رفاه هيچ ربطي به شعار نداشته باشد، اما ما نبايد به روي مبارک خود بياوريم و همچنان هميشه به مردم بگوييم که با شعار، وضعيت اقتصادي همه خوب مي شود. اين جور آدم ها شديدا اعتقاد دارند که اصولا شعار را بايد به موقع داد و به موقع هم تکذيبش کرد تا هيچ کس نتواند از آدم ايراد بگيرد.
تعداد محدودي هم هستند که معتقدند که شعار باد هواست و اقتصاد با باد هيچ تناسبي ندارد، اما کي به چنين حرف هايي گوش مي دهد. عده اي از عزيزان مي گويند بايد وسط اين جور حرف ها، آدم آن قدر شعارهاي اقتصادي بدهد تا صداي چنين افرادي به گوش هيچ کس نرسد تا خسته شوند و ديگر از اين جور حرف ها نزنند.