نسخه شماره 2905 - 1391/02/14 -


کيفر؛ از تراژدي تا کمدي


فارابي؛ سنجش خرد در زيست واره


گزارش کتاب «برادران کاراماوزف»نوشته داستايوفسکي


اخبار کوتاه


کتابخانه


 کيفر؛ از تراژدي تا کمدي 
نويسنده : فرشاد اسماعيلي

 نگارنده در يادداشت پيش‌رو، قرار است جريان يک واژگوني، چرخش يا گسست را در سرزمين کيفر با خواننده‌هايش در ميان بگذارد. اما خواننده در صورتي در جريان اين چرخش قرار خواهد گرفت که متوجه شود؛ " «قدرت» و «خشونت»، در سرزمين کيفر چگونه يکديگر را ملاقات مي‌کنند؟".

«قدرت» به موازات آنکه در ادبيات دانشگاهي و رسمي، کانون توجه دانشگاهيان بوده است در ادبيات عاميانه و غيررسمي‌نيز هم چنان از حيات اجتماعي برخوردار است. و به مثابه واژه‌ايي رازآلود و پيچيده و در عين حال عاميانه و هرجايي، همواره ميدان جدال و چالش انديشمندان علوم مختلف قرار گرفته است. به نظر مي‌رسد قدرت، يکي از اساسي‌ترين، جذاب‌ترين و در عين حال مساله سازترين مفهوم براي تعريف در علوم انساني باشد. با اين حال، علي رغم وجود هم» چالش‌ها در حوزه اين مفهوم، همواره تحليل‌هايي از قدرت صورت گرفته که ذيل سه الگوي «حاکميت «کالا» و «سرکوب»، قابل واکاوي است و پيرو آن مي‌توان به اين نکته پافشاري کرد که، عليرغم تبين‌ها و تحليل‌هاي متفاوت و گوناگوني که از قدرت ارائه شده است، نگاه به اين مفهوم در چارچوب آموزه‌هاي پيشين و سنتي باقي نمي‌ماند و "ميشل فوکو" با ارائه درک جديدي از قدرت، اين مفهوم را از حوزه علوم سياسي خارج کرده و طي يک سلسله پژوهش‌هاي تاريخي- جامعه‌شناختي، رد پاي قدرت را در نسبت و مناسبات با حوزه‌هاي ديگري، هم چون روانپزشکي، پزشکي، جنسيت و کيفرشناسي دنبال مي‌کند. ميشل فوکو از زاويه‌ايي ديگر، پروژه خود را از نظريه‌هايي که با حاکميت محوري، سرکوبگري و يا کالا محوري در باب قدرت شناخته مي‌شوند، جدا مي‌سازد و تفکر درباره قدرت را در مسير جديدي مي‌اندازد.

از همين روست که، فهم و تحليل قدرت در نزد فوکو و شناخت تفاوت و عزيمت گاه‌هاي نگاه او با ديگران، ضرور مي‌شود.

بنابراين، فوکو از تحليل‌هايي که پيشتر، ديگران از مفهوم قدرت داشتند خروج مي‌کند و به ميدان‌هاي جديدي ورود مي‌يابد. کيفر يکي از آن ميدان‌هايي است که فوکو با ورود به آن به دنبال منطق، سازوکارها، مجراها و چگونگي اعمال قدرت مي‌رود. نسبت قدرت را با نهادهايي چون زندان و سياست‌هايي چون حبس، ذيل «تاريخ عقل کيفري» مشخص مي‌کند. مطالعه فوکو درباره نسبت قدرت و کيفر سراسر متفاوت با آنچه از فيلسوفان و حقوقدانان پيشتر از اين خوانده ايم، ارائه مي‌شود.

از اوايل سده هجدهم تحولاتي رخ مي‌دهد که داوري درباره مجرمان به مقاماتي همچون پزشکان و روانپزشکان واگذار مي‌شود.

«قاضي روزگار ما – چه در مقام رئيس دادگاه و چه در مقام عضو هيئت منصفه- کاري بيش از " قضاوت" مي‌کند. و او ديگر در امر قضاوت تنها نيست، مجموعه‌ايي از مراجع کمکي در طول دادرسي کيفري و اجراي حکم در هم ميلولند: حول قضاوت اصلي، خرده نظام‌هاي عدالت و قضات موازي تکثير يافته‌اند: کارشناسانِ روان پزشکي يا روان‌شناسي، رئيسان دادگاه‌هاي اجراي احکام، مربيان تربيتي، کارگزاران اداره ندامتگاهي، همگي قدرت قانوني تنبيه را بخش بخش کرده اند» (فوکو،1388، مراقبت و تنبيه تولد زندان، ص 32)

اينک، هدف اصلي کيفر، درمان است. در اين ايستگاه فوکو با بُرشي جامعه شناسانه و تبارشناسي ِمجموعه‌ايي علمي‌– قضايي، به دنبال برملا کردن تناقضات موجود در چرخش اتفاق افتاده در سرزمين کيفر مي‌رود. اينجاست که پاي خشونت به وسط کشيده مي‌شود. اينجاست که مناسبات قدرت و خشونت در سرزمين کيفر، پرسش نگارنده و خواننده مي‌شود.

اينکه با پيدايش شيوه خاصي از کيفر، چگونه خشونت تغيير چهره مي‌دهد.چگونه الگوي شکنجه - که با خشونتي آشکار همراه بوده است- جاي خود را به اصلاحات انسان دوستانه مي‌دهد و پيرو آن چگونه تکنولوژي‌هاي انضباطي شکل جديدي از کيفر مي‌شوند؟ چگونه اعمال قدرت، موجب توليد و گردش دستگاه معرفت و دانش مي‌گردد و به دنبال آن، چگونه انسان به مثابه موضوع دانش پديد مي‌آيد. چگونه پيكر انسان به عنوان موضوع دانش و در عين حال مجراي اعمال قدرت ظهور مي‌يابد. چگونه مناسبات قدرت، بدن را مطيع و مولد و از لحاظ سياسي و اقتصادي مفيد مي سازند. چگونه چنين انقيادي به واسطه تكنولوژي ِسياسي خاصي صورت مي‌گيرد. چگونه تكنولوژي‌هاي انضبا طي- به عنوان مجموعه‌ايي از تكنيك‌ها – قدرت، دانش و کيفر را به هم پيوند مي‌دهد .در اين مسير، تأكيد فوكو بر روي انتشار تكنولوژيهاي قدرت و روابط آنها با پيدايش اشكال خاصي از دانش قرار مي‌گيرد."... تکنيک‌هايي همواره دقيق، اغلب بسيار خُرد اما با اهميت: چون اين تکنيک‌ها شيوه‌ايي از محاصره سياسي و جزء به جزء بدن،[يعني] يک " خُرده فيزيک" قدرت را تببين کردند؛ و چون اين تکنيک‌ها از سده هفدهم به بعد، بي وقفه عرصه‌هاي بيش از پيش گسترده تري را اشغال کردند، گويي که مي‌خواستند سرتاسر پيکر اجتماعي را پوشش دهند. خرده ترفندهايي داراي قدرت عظيم انتشار، سامان دهي‌هايي ظريف با ظاهري معصوم اما عميقا ظن برانگيز، سازوکارهايي تابع اقتصادهايي ننگ آور يا تابعِ اجبارهايي خَرد. با اين حال همين‌ها بودند که جهش نظام تنبيهي را در آستانه عصر معاصر موجب شدند.(همان، ص 174)

اما آنچه اهميت دارد و در اين جهش تحقق مي‌يابد نوعي واژگوني در حوزه قدرت است. فوکو در سرزمين کيفر، تحليل‌ها را از ايده‌هاي سنتي پيشين در اين حوزه به سمت مکانيزم‌ها و تکنولوزي‌هايي از قدرت هدايت مي‌کند که پيشتر به اين شکل تحليل نشده است.فوکو ايده‌هاي نيچه را در رابطه با دانش و قدرت اقتباس کرد و يک رابطه قدرت- دانش را پيش بيني کرد که حتي از نظر معنايي تفکيک ناپذير بودند. معناي اين تغيير، توسعه و پياده سازي تکنولوژي جديديست که آنرا قدرت انضباطي مي‌نامد. (اليشوا سادان،2007). در مراقبت و تنبيه(1979)، فوکو جنبه توليد گر و مولد قدرت را از طريق تحليل روابط بين کيفر، تکنولوژي‌هاي قدرت و توسعه علوم اجتماعي بيان مي‌کند. (دني لاکومب، 2006).

بنابر اين به نظر مي‌رسد، تحليل‌ها تنها آن دسته از نهادهاي قهريِ ( زندان‌ها، تيمارستان‌ها و دادگاه‌ها) جامعه انضباطي را نشان نمي‌دهند، بلکه اغلب سطح ديگري از نهاد‌ها را که در سطح ساده رفاه هر روزه زندگي‌اند (آموزش، سلامت، امنيت اجتماعي و غيره) و اغلب داراي ساختار انضباطي اند نيز نشان مي‌دهد. (دني لاکومب، 2006) در پايان سده هجدهم و آغاز سده نوزدهم پرده صحنه تراژيک کيفر بسته مي‌شود و نمايش تازه‌ايي روي پرده مي‌رود:

«اين لحضه اي مهم و حياتي است. بازيگران قديمي‌نمايش تنبيه، يعني بدن و خون، جاي خود را واگذار کردند. شخصيت جديدي وارد صحنه شد، شخصيتي نقابدار. نوعي تراژدي پايان يافت؛ و کمدي‌اي با بازي سايه‌ها و صداهايي بي‌چهره و موجوداتي نامحسوس آغاز شد. اينک دستگاه عدالت تنبيهي بايد دندان‌هاي خود را بر اين واقعيت بي‌بدن فرو کند»(.فوکو، مراقبت وتنبه، ص 27،چاپ هشتم 1388)يادداشت پيش رو به دنبال اين است که ؛"قدرت" و "خشونت" در کجاي اين دو پرده متفاوت از نمايشِ کيفر قرار مي‌گيرند.

فوکو کتاب" مراقبت و تنبيه " را با سه صفحه صحنه پردازي دقيق و جزئيِ کيفر ، شکنجه يا تعذيب «دامي‌ين» در دوم مارس 1757 که به جرم سوء قصد به جان لويي پانزدهم محکوم شده است، آغاز مي‌کند. شدت کيفر و روند شکنجه و تکه تکه سازي دامي‌ين، به قوت يک فيلم کوتاه با ابعاد و اندازه اي همسو با واقعيت بر پرده ذهن خواننده به نمايش گذاشته مي‌شود و خواننده به خوبي مي‌تواند صحنه محاکمه را انتزاع کرده. در کنار تماشاگران در نمايش شکنجه حضور پيدا کند. اما صحنه محاکمه خشونت بار دامي‌ين، اپيزود نخست اين فيلم است. فوکو بلا فاصله اپيزود دوم فيلم را کنار اپيزود اول قرار مي‌دهد. روايت را با آوردن مقررات و برنامه روزانه يپيشنهاديِ «لئون فشه» براي دارالتاديب پاريس، در کتاب «درباره اصلاح زندان‌ها» ادامه مي‌دهد.

«اين دو، جرم‌هايي يکسان يا نوع يکساني از بزهکاران را مجازات نمي‌کنند، بلکه هريک به خوبي معترف نوعي سبک کيفري اند. فاصله زماني ميان اين دو کمتر از يک سده است. در همين دوره بود که در اروپا و ايالت متحد، کل اقتصاد مجازات از نو سازمان يافت. دوره « رسوايي»‌هاي بزرگ عدالت سنتي، دوره طرح‌هاي بي شمار اصلاحات؛ دوره نظريه جديد قانون و جرم، دوره توجيه نوين اخلاقي يا دوره طرح يا تحرير قوانين «مدرن»: روسيه در 1769؛ پروس در 1780؛ پنسيلوانيا و توکساني در 1786؛ اتريش در 1788؛ فرانسه در 1791و سال چهارم جمهوري و 1808 و 1810. اين عصري نوين براي عدالت کيفري بود."(فوکو، همان، ص 16)

خواننده با مشاهده اين دو اپيزود کوتاه از دو سبک متفاوت در سرزمين کيفر شاهد آن دگرديسي مورد نظر مي‌شود. در ادامه، خواننده متوجه مي‌شود که اين چرخش در راستاي تحقق اصلاحاتي انساندوستانه اتفاق افتاده است . اصلاح طلباني که خواهان رنج کمتر، ملايمت در کيفر و نهايتاً رعايت انسانيت در کيفر دهي بودند. به دنبال اينکه چنگال عدالت کيفري که مدت‌ها دربدن فرو رفته است بيرون بيايد و حرکت ماشين شکنجه متوقف گردد اما در اين گسست مساله اين است که؛ «چرخش از شکنجه« شريرانه » به جانب تاديب» انسان دوستانه » ممکن است به مثابه انسان دوستيِ فزاينده و به رسميت شناختن استقلال فرد به نظر برسد. با اين حال، فوکو به اين بحث مي‌پردازد که آنچه هم چون حرمت گذاري نويني به انسانيت مي‌نمايد ساز و کار بهتر انطباق يافته‌ايي براي نظارت بر کالبد اجتماعي و بسط موثرتر شبکه قدرت بر حيات روزمره است. در حالي که به نظر اصلاح طلبان هدف نظام‌هاي قضايي و کيفري، اعمال مجازات‌ها کمتر شريرانه بوده است. به نظر فوکو منظور واقعي نظام کيفري نه کمتر مجازات کردن، بل که بهتر مجازات کردن [است]؛ شايد اين مجازات با تخفيف در شدت همراه باشد، اما اين تخفيف به منظور اعمال مجازات با جامعيت و ضرورت بيشتر است؛ اين به معني وارد کردن قدرت مجازات، به صورتي عميق تر در کالبد اجتماعي است.(کورنز هوي،1380)

فوکو به دنبال اين است که نشان بدهد کيفر در اصلاحات انسان دوستانه آن چيزي نيست که نشان مي‌دهد. در همين راستا نگارنده، در ميان اين واژگوني قرار مي‌گيرد و مي‌پرسد؛ آن روي سکه اصلاحات انسان دوستانه چه تصوير ديگري ضرب شده است؟

تحت تاثير فوکو، انديشمندان، تاريخ اصلاح کيفر را به عنوان تاريخ انتشار الگوهاي جديدي از سلطه که «قدرت انضباطي» ناميده مي‌شود مي‌بينند.

قدرتي که از طريق عيني سازي، طبقه بندي و بهنجار سازي اعمال مي‌شود، قدرتي که در کل بدنه اجتماع توسعه يافته است.(لاکومبف 2006،332) بنابراين فلسفه نوين مجازات را نه تنها ملهم از انسان دوستي، بل که ناشي از نياز به نظارت بايد دانست. يا اين که به نظر مي‌رسد که نفس اين انسان دوستي به عنوان نوعي تدبير براي ايجاد اين شيوه نظارتِ رو به رشد باشد.(تيلور، 1380، ص 133) از همين روست که فوکو ردپاي قدرت را در نهادها دنبال مي‌کند و در اين ميان پاي دانش را به وسط باز مي‌کند. چرا که " بدون دانش انضباطي هيچ گونه اعمال انضباط، دست کم هيچ گونه اعمال پايدار و سازمان يافته انضباط نمي‌توانست وجود داشته باشد"( کوزنز هوي، 1380). فوکو به اين بحث مي‌پردازد که ما نمي‌توانيم جامعه معاصر يا زندگي خود را درک کنيم، مگر آنکه نگاه دقيق و ديگري به اين دست قدرت‌ها بيندازيم: نه دولت يا طبقه يا قدرت مشارکتي، نه پرولتاريا يا مردم يا توده‌هاي رنج کش، بل که بيمارستان‌ها، تيمارستان‌ها، زندان‌ها، سرباز خانه‌ها، مدرسه‌ها، و کارخانه‌ها؛ و بيماران، ديوانگان، سربازان وظيفه، کودکان، و کارگران. ما بايد به بررسي مکان‌هايي بپردازيم که قدرت درآن جا به شکل فيزيکي اعمال شده و به لحاظ فيزيکي ماندگاري يافته و يا با مقاومت مواجه مي‌شود. (والزر، 1380،ص249).پس فوکو به دنبال يکي از اين مکان‌ها يا يکي از اين نهادها يعني به دنبال چگونگي "پيدايش زندان" مي‌رود.از آنجايي که به قول والزر " کيفر شناسي به وسيله نظام زندان شکل مي‌گيرد" ( والزر،همان،ص271) از همين رو، فوکو الگوي بنتام براي ساخت زندان‌ها را به عنوان صريح ترين صورت اين فن آوريِ ديداريِ نوينِ قدرت برمي‌گزيند. زيرا در اين الگوست که کار منضبط ساز و به هنجار کننده نگاه به رسواترين شکل خود مي‌رسد. (جي،،ص 349، 1380)

« فوکو در نظارت و مجازات به توصيف اين نکته مي‌پردازد که قدرت در دوره‌هاي مختلف در اروپا چگونه اعمال شده، چگونه از نمايش عموميِ تن ِشکنجه شده مجرمان به تاديب، حبس و نظارت در روزگار امروز تغيير شکل داده است.»( ميلز، 1389، ص 73) و به دنبال اين است که نشان بدهد چگونه در اين گسست بدن جاي خود را به روح مي‌دهد. چگونه جلاد جاي خود را به سپاه کاملي از تکنسين‌هاي روح مانند نگهبانان و پزشکان و کشيشان و روانپزشکان و روان شناسان و مربيان تربيتي مي‌دهد. فوکو در پي آن است که نشان بدهد اين واژگوني اتفاق افتاده آنچه ادعا مي‌کند نيست و اصرار دارد که به زير پوست اين گسست برود و يک کاسه نبودن جريان اصلاحات انسان دوستانه را در نظام کيفر به نمايش بگذارد و در نهايت فلسفه نوين کيفر دهي را نه نشان از انسان دوستي بلکه نشان از نياز به نظارت تببين نمايد.

فاصله گرفتن از اثرهاي سرکوبگر کيفر و نشان دادن کارکرد ويژه و پيچيده اجتماعي کيفرها و تکنولوژي‌هاي انضباطي اهميت فراواني مي‌يابد و مساله کلان اين خواهد بود که چگونه انسانها به واسطه قرار گرفتن در شبکه و مناسبات قدرت و دانش به عنوان سوژه و ابژه از آب در مي‌آيند.«با تحليل ملايمت کيفري به منزله تکنيک قدرت، هم مي‌توان فهميد که چگونه انسان، روح، فرد بهنجار يا نابهنجار، به منزله ابژه‌هاي دخالت کيفري جاي جرم را گرفتند؛ هم مي‌توان فهميد که شيوه‌هاي خاص به انقياد درآوردن، با چه روشي توانست انسان را به منزله ابژه دانش براي گفتماني با شان " علمي" متولد کند» (فوکو، مراقبت و تنبيه، ص 35).بنابراين آنچه هدف دور و دراز نگارنده را تشکيل مي‌دهد و از دل تحقيق پيرامون مناسبات قدرت و خشونت در سرزمين کيفر بيرون مي‌آيد همان " ارائه تاريخ به هم پيوسته روح مدرن و قدرت نوين قضاوت کردن" است.همراه با اين گزاره، هرچند فوکو الگوي سراسر بين بنتام را به عنوان چارچوب اساسي انساني کردن نظام کيفر، صريح ترين شکل اين تکنولوژي‌هاي انضباطي مي‌بيند، اما نشان دادن پيدايش و عملکرد اين تکنولوژي‌هاي انضباطي قدرت و حضور آن در مکان‌هاي ديگري همچون صومعه‌ها، پادگان‌ها، کارگاه‌ها، کلنيک‌ها و... مي‌تواند در جهت شفاف کردن اهداف اشاره شده، مورد تحليل قرار بگيرد . چرا که ذيل تکنولوژي‌هاي انضباطي به سوي اين تحليل خواهيم رفت که تنها در کيفر و زندان نيست که اين مناسبات پياده يا اعمال مي‌شود بلکه در ادامه اين روند، زندگي فردي نيز مجراي اعمال اين تکنولوژي‌هاي نوين قدرت قرار مي‌گيرد.

«عنوان فرعي کتاب مراقبت و تنبه نبايد مارا گمراه کند. کتاب به تولد زندان، يا حتي به عبارت دقيق‌تر، به شکل جديدي از تنبيه نمي‌پردازد. بلکه مساله کتاب ظهور مجوعه کامل و جديدي از تکنيک‌ها براي سامان دهيِ هنجارمند ِزندگي‌هاي فردي است.

مي‌توان گفت که زندان آزمايشگاه بزرگي است که درآن شماري از اين تکنيک‌ها ابداع مي‌شود. اين امر در مورد کارگاه، مدرسه و ارتش نيز صدق مي‌کند."(سوژه، استيلا، قدرت، ص239)بنابراين ضمن تعيين جايگاه خشونت و قدرت در سرزمين کيفر هدف ديگري را بايد مدنظر قرار داده و آن هدف از اين قرار است که؛ مفصل بندي دانش با قدرت چگونه اتفاق مي‌افتد. اين دو ذيل واقعيت تاريخي روح مدرن چگونه يکديگر را توليد و تقويت مي‌کنند. دانش و قدرت چگونه و در چه مناسباتي زمينه پيدايش سوژه و تشکيل جامعه انضباطي را فراهم مي‌آورند.و در همين راستاست که فوکو و در پاسخ به پرسش "چرا قدرت "؟ در موخره کتاب ميشل فوکو فراسوي ساختگرايي و هرمونوتيک پاسخ را «سوژه» مي‌داند:«هدف من از تحليل پديدههاي قدرت و يا ساختن و پرداختن بنيادهاي چنين تحليلي نبوده است. در عوض هدف من پرداختن تاريخي از شيوه‌هاي گوناگوني بوده است که به موجب آنها، انسانها در فرهنگ ما به سوژه‌هايي تبديل شده‌اند.پژوهش‌هاي من با سه شيوه عيني سازي فرد سروکار داشته که انسانها را به سوژه تبديل کرده اند.»

در کنار اين پاسخ فوکو اما گمان مي‌رود قدرت و نظريه پردازي‌هاي پيرامون آن از عوامل تعيين کننده تغييرات تاريخي بوده است و فراخوان به درک جديدي از مفهوم قدرت مي‌تواند هدف متناسب موضوع تحقيق قرار بگيرد و از آنجايي کيفر يکي از حوزه‌هاي ست که دستخوش اين تغييرات تاريخي بوده است. به نظر مي‌رسد بررسي چگونگي چرخش اتفاق افتاده درنظام کيفري از طريق تحليل مناسبات قدرت و دانش و تعيين جايگاه خشونت در ميان اين تغييرات ما را به سوي همان پاسخ فوکو يعني "سوژه" راهنمايي مي‌کند.


 فارابي؛ سنجش خرد در زيست واره 
نويسنده : پويا رضواني

 يکي از پرسشهايي که پژوهشگران فلسفه همواره در باب آراي ابونصر فارابي مطرح مي‌کنند، اين است که چگونه مي‌توان طرح واره وجود گرايي در فلسفه را در نگاهي انضمامي به حکمت نظري و عملي در سياست متصل ساخت. فارابي که در فلسفه سياسي خود نگاهي آسيب‌شناسانه به زيست واره انساني دارد، بستر سقوط و انحطاط اجتماعي و به تبع آن سياسي را در فاصله‌گرفتن از معيار " خرد " ميداند و به همين سبب، ضعف و زوال در جامعه را عدول از سنجش گري در جامعه‌اي مي‌بيند که از منظر جامعه‌شناسانه، ايستارهاي ارزشي و نيز ايستارهاي حسي. رواني در بسياري از تصميم‌گيري‌ها و تصميم‌سازي‌ها بر عقل‌گرايي چيره مي‌شوند و او در حکم يک فيلسوف با تاکيد بر نسبيت سنجي ميان امر معلوم و امر محتوم، تقسيم بندي عقلانيت به عقل معاد و عقل معاش را راهکار فهم عميق‌تر و موثق‌تر راهبرد سياسي تبيين مي‌کند و پيدايش دو مفهوم "کمال" و سعادت در تبيين زيست عالمانه انساني در واقع ماحصل همين رويکرد اوست.فارابي در زمان تحصيل علوم در بغداد شاگرد يوحني بن جبلان بود که پيرو مکتب اسکندريه و مشرب ارسطويي بود و از اين رو با آموختن اسلوب تفکر و فلسفه افلاطون در نگرش فلسفي به سياست و مفهوم آرماني سعادت از اين فلسفه در تاملات خود بهره فراوان برد. او همچون ارسطو سياست را اقتضا و در واقع جزء تفکيک ناپذير حيات اجتماعي و مدني انسان ميدانست و وظيفه علم سياست را کاوش در انواع رفتار ارادي انسان مي‌پنداشت. به رغم ابونصر فارابي سياست همچنين در خصوص فضايل اخلاقي که منشا رفتارهاي انساني هستند نيز قابل طرح است و البته او به تقليد از افلاطون و مکتب اسکندريه فلسفه و دانايي را مقدم بر سياست ورزي مي‌دانست از ديدگاهي فلسفي به پي ريزي فلسفه مدني يا فلسفه سياسي خود پرداخت. او با تقسيم حکمت به حکمت نظري و حکمت عملي خداوند و نظم آفرينش، دانش به سعادت پيدا مي‌کند و شايسته هدايت جامعه به سوي کمال مي‌گردد. نزد ابونصر فارابي دو مفهوم کمال به صورت فردي و سعادت به معناي نشر خرد در بعد اجتماعي است که تحقق هر دو مفهوم در گرو انديشه ورزي انسان در باب محيط است و ترسيم مفهوم فضيلت نيز در فلسفه سياسي فارابي در واقع، مبين گرايش انسان به خرد ورزي است. به اعتقاد فارابي پژوهان کمال در نظر او به غايت رسيدن انسان در کسب فضائل اخلاقي است که در گرو نيل فرد به خرد و دست يافتن او به اصول حکمت نظري است.اما سعادت مفهومي است ناظر به خير مطلق و همياري افراد مدينه در تحقق آن و بايد بخاطر داشت که سعادت وجهي است از حکمت عملي از آن رو که فارابي نخستين انديشمند مسلماني است که آموزه‌هاي افلاطون در باب پيوند حکمت و قدرت را در تمدن اسلامي تشريح و تبيين مي‌کند و انگاره فيلسوف شاه را اساس تاملات و مکتوبات خود قرار مي‌دهد.اکثريت پژوهندگان آثار فارابي بر آن هستند که فارابي تعقل را در زيست واره آدمي بر حسب کنش و ادراک منطبق بر نياز جامعه به دو قسم عقل فعال و عقل منفعل تبيين مي‌کند که قسم نخست فراتر از حيات مادي و نزد خدا است و قسم دوم ادراک انسان از معقولات است.فارابي ظرفيت عقل انساني را بالقوه مي‌داند و فعال شدن عقل را نيازمند نزول وحي مي‌داند که البته در نگاه وي ترسيم چشم‌اندازهاي زمان‌مند و مکان‌مند زيست انساني است و در واقع فهم و خودآگاهي فردي و اجتماعي نسبت به زندگي است که به مفهوم «فضيلت» در مدينه فاضله عينيت مي‌بخشد و نوع نظريات وي در باب انواع ديگر زندگي اجتماعي و سياسي نيز بر حسب بازتوليد و بازتوزيع علم و خرد در بين افراد جامعه است:

1.مدينه ضروريه: شهر و اجتماعي است از ديدگاه فارابي که مردم آن تنها بر حسب نيازهاي حياتي مشترک گرد هم آمده و زندگي آنها بر تلاش صرف در جهت رفع حوائج متمرکز است.

2.مدينه نحناله: شقي از مدينه ضروريه است که زندگي مردم در آن تنها بر اساس ارزش‌هاي مادي قوام و دوام مي‌يابد .2

3.مدينه خست و شقاوت: اجتماعي است که کسب هوس‌هاي زودگذر و لذات پست، ارزش‌هاي تعيين‌کننده در زندگي مردم است.

4.مدينه کرامت: جامعه اي که از منظر فارابي هدف زعماي آن تنها کسب احترام و عزت است و حسابگري آنها بر پايه اين است که چه روشي مي‌تواند حداکثر مقبوليت رو براي آنها به دنبال داشته باشد.

5.مدينه تغلب(غلبه): جامعه اي که غلبه بر مردم به واسطه قدرت تنها اساس سياست ورزي حاکمان است.

6.مدينه جماعيه: مفهومي نزديک به دموکراسي آتني است که در ان تصميم و تدبير مشترک مردم تعيين کننده اشخاص حاکم و جهت گيري آنان است.

حاصل کلام اينکه فارابي تاملات فلسفي خود را بر محور تبيين عينيت عقل در زندگي اجتماعي و به تبع آن کنش سياسي طرح مي‌کند و همين نگاه انضمامي به عقل گرايي است که راه سامان مندي بر محور خرد را براي شهروندان هر جامعه نشان مي‌دهد و فاصله گرفتن از اين عقل گرايي چه با توجيه بر محور ايستارهاي ارزشي و چه بر مبناي تکيه بر احساسات منجر به زوال و آسيب‌هاي سياسي و اجتماعي مي‌شود.


 گزارش کتاب «برادران کاراماوزف»نوشته داستايوفسکي 
نويسنده : مرتضي اسماعيل‌پور

به طاغي‌هاي داستايوفسکي، به روشنفکران رذل در فصل «مفتش بزرگ»، از کتاب برادران کاراماوزف، که همه مي‌دانيم، يکي از بهترين کتابهاي داستايوفسکي و آخرين کتاب اوست. اين کتاب يکي از برجسته‌ترين آثار ادبي جهان است. وقتي نگاهي مي‌افکنيم و ياد سخن داستايوفسکي را باز مي‌يابيم که ميان «ورطه عشق به انسان از يک‌سو و ميل به کشتن او از سوي ديگر دست و پا مي‌زند» و مي‌کوشد اين سخن را در يابد که: «همه آدميان آنچه را دوست مي‌دارند، نابود مي‌سازند» را بر ما برملا سازد که شخصيت‌هاي روشنفکران رذل «گرفتار تناقضي ماهوي در انديشه و عمل خود هستند، همه بشر دوست اند و به خاطر عشق و محبت به او، براي کسب سعادت و نيک بختي اوست که دست به نابودي و کشتار ابناء بشري زنند» هستند. داستايوفسکي در اين کتاب با تعريف و تشريح افسانه‌اي براي اليوشا، مي‌خواهد بازگو نمايد که،« طغياني که از يک سو، عليه آفريدگار و به خاطر فقدان عدالت در دستگاه آفرينش شکل گرفته و در جهت کشتن و نابود ساختنِ پدر و پدران پيش مي‌رود و از سوي ديگر به طغيان دجال يا مسيح‌کشان تاريخ مي‌پردازد و ظلمي که بر مسيح باز آمده رفته است....»

بديت ترتيب ما شاهد شکاف ماهوي در انديشه و عمل هستيم. داستايوفسکي آينده تاريخ رسوخ شده چند دهه بعد از خود را در رسيه و تمام اروپا را در واقع در اين کتاب به نمايش مي‌گذارد و به آن نيز مي‌پردازد... داستايوفسکي شخصيت‌هاي خيال خود چون، راسکولنيکف، کيرلوف، ايوان کارامازوف، استاو روگين، پيوترو رخووفسکي، شيگايلف و ... که با تعريف و تشريح اين افسانه‌ها براي اليوشا تبين مي‌کرد، را شاهد آن شديم که پيش گويي‌ها او در چند دهه بعد به طور واقعي در قامت اشخاصي چون باکونين، نشائف، پزارف، تروتسکي، لنين و استالين، تجسم يابيم البته اين شخصيتها همتاياني مدرن خود را چون موسوليني،هيتلر، مائو و... که به همان وجه مي‌انديشند و همان کردند که در آخر منتهي به مقياسي بزرگ از وحشيانه گري بود. داستايوفسکي در سالهاي 1870 توانست به روشني آينده تاريخ را که به توتاليتاريسم حاکم بر کشور خود و تمام اروپا بود پيش‌بيني کند.


 اخبار کوتاه 

 آراي جان هيک نقد و بررسي مي‌شود

در تازه‌ترين برنامه از جلسات «سلسله درس گفتارهايي در فلسفه دين»، آراي جان هيک در پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي نقد و بررسي مي‌شود. به گزارش خبرگزاري مهر، اين برنامه با گفتارهايي از دکتر حميد رضا آيت اللهي، دکتر قاسم پور حسن، دکتر سيد حسن حسيني،دکتر محمد سعيدي مهر و دکتر عباس علي زماني بزگزار خواهد شد.جان هاروود هيک John Hick فيلسوف دين و نظريه پرداز تکثرگرايي ديني، متولد 1922 است.او در دانشگاه ادينبورگ فلسفه خوانده و از دانشگاه آکسفرد دکتري فلسفه گرفت. هيک سه سال هم به عنوان کشيش خدمت کرد. او در 1967 به استادي دانشگاه بيرمنگام انتخاب شد. ميان جان هيک و دکتر نصر در مورد پلوراليسم اختلاف نظرهايي وجود دارد و همواره محل بحث بوده است. هيک در نهم فوريه 2012 درگذشت.اين سلسله برنامه‌ها با همکاري انجمن علمي فلسفه دين ايران و پژوهشگاه علوم انساني برگزار مي‌شود.علاقه‌مندان مي‌توانند ساعت 8:30 روز 17 اريبهشت به سالن حکمت پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي مراجعه کنند.پژوهشگاه در بزرگراه کردستان نبش خيابان 64 واقع است.

سراي روزنامه‌نگاران نشست‌هاي تخصصي کتاب برگزار مي‌کنند

به گزارش خبرگزاري کتاب ايران(ايبنا)، سراي روزنامه‌نگاران ايران در ايام نمايشگاه کتاب هر روز نشست‌هاي تخصصي مرتبط با کتاب و رسانه برگزار مي‌کند که درحايشه برخي از اين نشست‌ها، کتاب‌هايي نيز رونمايي مي‌شوند.
نامواره (لوگو)هاي مطبوعاتي، تبليغات کتاب در مطبوعات ايران، رسانه‌ها و توليد محتواي ملي، بررسي راهکارهاي ارتقاي ديپلماسي رسانه‌اي، نقش مطبوعات در عادت مردم به کتابخواني، اصول حرفه‌اي روزنامه‌نگاري، کتاب و چالش‌هاي نشر کتاب روزنامه‌نگاران از جمله نشست‌هايي است که در غرفه سراي روزنامه نگاران ايران برپا مي‌شود.
در اين نشست‌ها استاداني چون محمدمهدي فرقاني(مدرس دانشگاه، نويسنده و روزنامه‌نگار)، اميدعلي مسعودي (مدرس و پژوهشگر حوزه رسانه)، سيدفريد قاسمي(مدرس دانشگاه، نويسنده و محقق)، محسن احتشامي(مدرس گرافيک و نويسنده) حضور خواهند داشت.
غرفه سراي روزنامه‌نگاران پذيراي هر نوع فعاليت فرهنگي خبرنگاران در روزهاي برگزاري نمايشگاه کتاب است و خبرنگاران حوزه کتاب، مي‌توانند براي تنظيم اخبار و يا برپايي نشست، از فضاي اين غرفه استفاده کنند.
بيست‌وپنجمين نمايشگاه بين‌المللي کتاب تهران با پيام «ربع قرن جهاد فرهنگي» از 13 تا 23 ارديبهشت ماه در مصلاي بزرگ حضرت امام خميني(ره) برگزار مي‌شود.


 کتابخانه 

 وضع بشر

منتقدان به اتفاق اين كتاب را يكي از تأثيرگذارترين نوشته‌هاي «آرنت» مي‌دانند و که مسعود عليا آن را ترجمه کرده و انتشارات ققنوس در 490 صفحه در سال 90 منتشر کرده است.چنان‌كه مجله نيويوركر درباره اين كتاب نوشته است: «تركيب توده عظيم عقلاني و عقل سليم باعث شده است نگرش خانم آرنت به تاريخ و سياست هم جذاب باشد و هم صريح».

وضع بشر كتابي است سرشار از نگرش‌هاي غيرمنتظره كه از بسياري از وجوه به زمان حال بيشتر تناسب دارد تا زمان انتشارش در سال 1958 .هانا آرنت در اين كتاب به بررسي انسانيت مدرن مي‌پردازد و انسان را از منظر اعمالي كه توانايي انجامش را دارد مورد واكاوي قرار مي‌دهد . مسائلي همچون از بين رفتن عامل انساني و آزادي سياسي ؛ اين پارادوكس كه هر چه قدرت انسان در جستجوي فني و انسان‌گرايانه افزايش مي‌يابد كمتر قادر به كنترل پيامدهاي اعمالش است ، از جمله مسائلي است كه هنوز هم پيش ما رخ مي‌نماياند .

«وضع بشر » سرشار از اين فرق‌گذاري‌هاست. اين كتاب يكي از برجسته‌ترين آثار‌هانا آرنت فيلسوف آلماني است كه در سال 1958 منتشر شد.

درآمدي بر مشاركت اجتماعي

در زمينه مشاركت اجتماعي دو رويكرد اساسي روان‌شناختي و جامعه‌شناختي وجود دارد. در اين مقاله، نظرات يكي از صاحب‌نظران رويكرد روان شناختي به نام راجرز مورد بررسي قرار مي‌گيرد و سعي مي‌شود نظريه راجرز از لحاظ واقعيت‌هاي مسلط بر جامعه ايران در طول دهه‌هاي گذشته (از لحاظ جغرافيايي، تاريخي، اجتماعي، فكري، فرهنگي و روان شناختي) مورد آزمون تجربي قرار گيرد و اينكه آيا اين رويكرد نظري تبيين‌كننده واقعيت موجود در زمينه مشاركت اجتماعي در ايران مي‌باشد يا خير؟

پذيرش مفهوم جديد توسعه و تلاش در جهت تحقق آن، قبول ويژگي‌هاي عصر عقلانيت و خردورزي است و در آن كنش منطقي و حسابگري و برنامه‌ريزي نهفته است؛ به طوري كه براي تنظيم روند هر نوع توسعه، لازم است كه بين اهداف و وسايل دست‌يابي به آنها هماهنگي ايجاد شود و از تمامي منابع و امكانات طبيعي و انساني بالقوه به صورت مطلوب و حساب شده بهره‌برداري شود و تمامي اين منابع در ابعاد مختلف خود ارزش گذاشته شود...

نويسنده اين اثر مير طاهر موسوي است که نشر جامعه‌شناسان آن را در 208 صفحه در سال 1391 منتشر شد.

تاريخ مطبوعات ايران

«تاريخ مطبوعات ايران» به شرح فراز و فرود‌هاي تاريخ مطبوعات ايران از آغاز پيدايش مطبوعات در كشورمان و روند آن تا پس از انقلاب اسلامي‌ ايران مي‌پردازد.اين نوشتار كه در بخش پاياني، مطلب «پيشينه مطبوعات جهان» به قلم دكتر يونس شكر‌خواه را به ‌عنوان پيوست به‌ همراه دارد، در 10 بخش مختلف با قلمي‌روان، تاريخ روزنامه‌نگاري ايران و بيان وقايع مرتبط با روند توسعه مطبوعات در ايران را توضيح مي‌دهد.«روزگار ناصري»،« عهد مظفري» «ايام پهلوي اول» و «دوره انقلاب» از جمله بخش‌هاي اين نوشتارند.نويسنده در بخش«روزگار ناصري» مي‌نويسد:«…خبر‌هاي دارالخلافه طهران را نيز از روزنامه محلات استخراج مي‌كردند. اين روزنامه‌ها يكي از منابع آگاهي از وقايع اتفاقيه براي درج در روزنامه‌هاي چاپي بودند. چون مركزنشينان پي‌بردند به امر حكام ولايات بسياري از رويداد‌ها را روزنامه‌نويسان مي‌نويسند، متصديان تلگرافخانه و پستخانه را نيز به اين كار گماردند. اما پس از چندي آنها هم با حكام همراه شدند…»سيد فريد قاسمي پژوهشگر و نويسنده تاريخ مطبوعات ايران در بخش «مطالعه بيشتر» اين نوشتار، با ارايه 67 منبع مرتبط، مخاطب را در يافتن اطلاعات بيشتر در اين زمينه ياري مي‌كند. اين کتاب را انتشارات ثانيه در 190 صفحه سال جاري وارد بازار نشر خواهد كرد.