نسخه شماره 2844 - 1390/11/16 -


آرمان هاي انقلاب فراموش نشود


 آرمان هاي انقلاب فراموش نشود 
نويسنده : منصور فرزامي

درست 33 سال پيش، در چنين روزهايي بود که بنيان حکومت شاهنشاهي و کبر شاهانه و ظلم هزار فاميل، زيرگام هاي مصمم ملت با اراده ايران سخت مي لرزيد و آخرين نفس هاي خود را برميآورد. ايراني، اراده کرده بود تا زنجير استعمار و استثمار غرب و شرق را بگسلد و از يوغ خود و ديگران ساخته ابرقدرتهاي بيروني و قدرت هاي پوشالي دروني رهايي يابد. عزمش جزم بود که فاصله هاي طبقاتي را در هم بريزد. خواست که دستش براي دهان ديگران لقمه نگيرد. خواست که خود بسازد و ببافد و بکارد و از ساخته ها و بافته ها و کاشته هاي بيگانه بپرهيزد که گذشتگان حکيمش بدو آموخته بودند که کرباسش لطيف تر از حرير ديگران است. بدو آموخته بودند که غير براي راهش چراغ نخواهد گرفت. بدو آموخته بودند که منت «دونان» نبرد که نياز به غير، شيران را روباه زبون خواهد ساخت و چنين کرد و «يد  واحده» شد و اساس کاخ ظلم را در هم پيچيد و آغوش کشور براي مغزهاي از وطن رميده و نخبگان و فرهيختگان و عالمان تاثيرگذار ترک ديار کرده باز شد، تا از رنج غربت وارهند و به دامن ايران بازگردند تا همه با هم ايراني را بسازيم که بايسته و شايسته شان ايران است; آن کنيم که جوهر انساني ماست; آن کنيم که اصالت ايراني ماست; تا دنيا از ما بياموزد که :  
بزرگ فلسفه شاه دين حسين اين است               
که مرگ سرخ به از زندگي ننگين است  
و کاخ هاي ستم فرعون مابانه را فروريزد و بندگي غير خدا را رها کند و بري از دود و دم و انحراف و بداخلاقي، رهرو صراط مستقيم باشد تا به سعادت برسد.  
آن گاه که دنيا اين شيوه  نو را نخواست و گرفتار نبرد نابرابرمان کرد، مردانه ايستاديم و 8 سال به رزمش برخاستيم و سخن امام علي (ع) را به ياد آورديم که فرمود: «برترين مومنان، آن کسي است که بيش از ديگران از خود و خانواده و مال خود ، مايه بگذارد» و همه در جبهه و پشت جبهه، ايثارگرانه در مقابل درفشش، مشت برآورديم و فرزند سيزده ساله را به پيشواز تانک هايش فرستاديم و هستي خود را يک جا، سودا کرديم و کارها کرديم کارستان که واقعه کربلاي حسين را مي دانستيم تا کيان ما حفظ شد و آرزو کرديم که هماني باشيم که خون شهيدانمان مي خواست. همان ايمان; همان اخلاص; همان از خودگذشتگي; همان يار و غمخوار هم بودن و مردن براي زنده ماندن و زندگي ديگران ! آرمان اين بود: انسان شدن و انسان ساختن .  
حال بايد پرسيد که آيا ما به آرمان هاي خود همچنان وفاداريم؟  آيا ما مقصريم که به عهد خود در دوران انقلا ب وفا نکرديم؟ آيا گناه از ماست که به آرمان هاي 34 سال پيش، با زراندوزي، راحت طلبي، دنيا دوستي، با به خود انديشي، پشت کرده ايم؟ آيا حب مال و مقام ، ما را از راه به در برده؟ آيا بر کرسي اي تکيه زده ايم که جاي ما نيست؟ آيا طالب چيزي هستيم که در خور ما نبوده است؟ آيا مسئولان ما حد خود و جامعه را مي شناسند و توان ما و دنيا را مي دانند؟ آيا بايد با آن همه توانمندي، آن همه ذخايرخدادادي، به قولي با ذخيره 900 تن طلا و 120 ميليارد دلار، با آن همه مواهب طبيعي و جايگاه خاص جغرافيايي که هر گامش نعمت بي بديلي است، آن همه  جوان تحصيلکرده بيکار داشته باشيم و ديگران از فرار مغزهاي ما بهره ها برگيرند و هزار اما و آياي ديگر که مثنوي هفتاد من کاغذ شود که اگر گويم زبان سوزد!